:::[ خدا...دوست دارم  ]:::

اكثر ما آدما يه عيب اساسی داريم.
متأسفانه تا زمانی که مشکل بزرگی برامون پیش نياد...به سمت خدا نمیریم.يه مثال کوچيک میزنم.موقع امتحان کنکور.خودتون شاهدین که اکثراً براي اینکه قبول بشن...دست به دامن نماز ميشن.به محضی هم که اعلام نتیجه شد.بيخيال نماز خوندن ميشن.خودتونو بزارين قاضی.اگه کسی فقط تا زمانی که کارش پیش شما گير باشه، بهتون سر بزنه...شما تحويلش ميگيرين ؟؟...مطمئنا با خودتون ميگيد...
" این که وقتی کارش گير بيفته یاد ما ميكنه.اگه واقعاً مارو میخواست...باید همیشه يه سری بهمون میزد.پس این سر زدن فقط براي انجام شدن کاره خودشه...و هیچ مرام و معرفتی هم نداره..."
اینو که همه قبول دارن. بيفته
خوب...
من از گفتن این حرفا يه هدف دارم.میخوام شما رو تو راهی بندازم که خودم تازه کشفش کردم و تازه فهمیدم اصلی ترین راه زندگيمه.
شاید باورتون نشه...ولی من تا يک ماه پیش اصلاً بلد نبودم نماز بخونم.!!!.....ولی الان دارم نماز شب ميخونم.
باید اعتراف کنم که منم يه مشکلی برام پیش اومد و دست به دامن خدا شدم.چون دیدم هیچ کس به جز خودش...نمیتونه بهم کمک کنه.
نمیخواستم تا به این حد خودمو در گیره مسائل دینی کنم.ولی يهو يه چیزی اتفاق افتاد که منو...کلّاً متحول کرد.
من کسی بودم که تا وارده سایتی میشدم كه دم از نماز و...اهل بیت و...کلاً مذهب میزد...در جا سایت رو مي بستم.با خودم مي گفتم....
"...بابا من حال و حوصله نماز خوندن و...این جور مسائل رو ندارم.آدم باید خودش خوب باشه...و به کسی بدی نکنه.کلاً سرش تو لاک خودش باشه.نميخواد حالا هی عبادت کنه از اون ور هم گناه مرتکب بشه.همين که خيرش به آدمه دیگه ايی برسه...کافيه."

این جمله ها همیشه تو زندگی....شعارم بودند.
آدمی بودم که نماز رو قبول داشتم.ولی ضرورتي براي خوندنش، براي خودم نميديدم.
الان متحول شدم.
خیلی چیزها دست گیرم شد.دیدم خیلی باز تر شد.(البته همون اول هم دیدم باز بودا...ولی الان خیلی وسیع تر میبینم)
شاید دلتون بخواد بدونين چي شد که باعث شد من متحول بشم.
به دلیل مسائلی نمیتونم اینو اینجا مطرح کنم.
فکر هم نکنين که تابه حال هیچ جمبل و جادویی رو ندیدم.
که حالا با خودتون بگید....
" شاید یکی جلوش جمبل و جادو کردو...اينم متحول شد."
نه...اینجوری نيست.من خیلی چيزا دیدم.هم از نیرو درمانی و هم از هپنوتیزم.
اينا همشون استعدادهای بشره که بغضیها تونستند بهش دست پیدا کنن.
من اين مسائل و رد نمیکنم.
میخوام بگم که من چیزی دیدم که تمام اين مسائل در برابرشون...اين قدر کوچيکه که اصلاً به حساب نميان.
بودن کسانی که با جنّ ها رابطه داشتند...و خیلی برکت و خیر...بهشون رسیده.
ولی...اين راهی که من رفتم...چنان نيروي عظیمی منو داره هدایت میکنه که...خودم هاج و واج موندم که اين نیرو از کجاست......!!!!!
بدون شک از خداست...ولی هنوز منو بهت زده کرده.
که چطور... منی که تا يک ماه پیش...نماز خوندم بلد نبودم...تبدیل بشم به کسی که الان با دهان روزه...و در حالیکه تا بحال به اين سبکی خودمو احساس نکرده بودم...نماز شب رو هم بخونم.
دوستان...

خوب گوش کنید.
همه لیاقت متحول شدن و ندارن.
از لذت سفر تو اين راه هر چی بگم...بازم کم گفتم.

صفت باده عشق زمن مست مپرس
ذوق اين باده ندانی بخدا تا نچشی


بر خلاف نظرات خیلیها...از جمله خودم...که قبلاً میگفتم....
" حالا عبادت بکنیم...براي جمع کردن توشه آخرت..!؟!؟!؟!!!!..بابا...ما الان زنده ايم...و باید تمرکزمون روي کارهایی باشه که تو همين دوره بهمون جواب بده.نه که کاری کنیم که بد از مرگ...نتيجشو ببینیم.تازه از کجا که اصلاً نتیجه بده...؟؟؟..."

با خودم میگفتم...
"...اونی که ماشین ماکزيما زير پاشه و بهترین تفریح و امکانات داره...آیا نماز میخونه ؟؟؟....خدا شاهده اصلاً نميدونه دین یعنی چی.حالا یکی رو ميبينيم که بیستو 4ساعت تو مسجده و اهل دعا...ولی هشتش گروه نهشه.
اون که داره عباد ته خدا رو میکنه و توشه جمع میکنه...چه وضعی داره...و اونی که اصلاً نميدونه نماز چند رکعت چه وضعی ؟؟....
خدا چرا به کسی که اين همه روزانه شُكرشو ميكنه...يه کم مال نميده ؟؟...که حداقل از اين دنیا لذت ببره.چرا خدا همیشه به آدماي کلاه بردار و...دزد و...مال مردم خور...مال و ثروت ميده.
یعنی یکی داره پارتی بازی میکنه ؟؟؟.....
تو کاره خدا که پارتی بازی نيست.پس چه سّری داره اين قضیه !؟!؟!؟!؟!...."

اين مسئله همیشه برام سؤال بود.
شاید اين فکرها نميزاشت که برم طرف خدا.
الان يه کشف بزرگ کردم.به شما هم میگم.
مهمترین چیز تو زندگی..اگه گفتين چیه ؟؟....
پول ؟؟
ثروت ؟؟؟
علم ؟؟
امکانات ؟؟؟
شهرت ؟؟
پست و مقام ؟؟.....پس چی ؟؟؟...به نظر شما چی میتونه باشه ؟؟.........
......اون چیزی نيست به جز
"آرامش"
 

ياد حق کن تا که حق يادت کند     بندگی کن تا که آزادت کند

آرامش روحی.
بله، خدا شاید به مردان خودش...پول و ثروت و...مقام نده...ولی چیزی بهشون ميده که او نارو هی مست و مستر میکنه که بیشتر برن طرفش.
قبلاً با خودم میگفتم...
" بابا شما که دارین هی عبادت خدا رو میکنین...وقتی که دیدین به جايی نرسیدید...دیگه چرا بيخيال نميشين..."
الان میفهمم چه سّری تو اين قضیه بود.
شنیده بودم نماز به آدمها آرامش ميده.ولی با خودم میگفتم...
" بابا ما نماز نميخونيم...آرامش هم نخواستیم.همين حالی که داريم خوبه."

آخه من بیشتر با سازم درد و دل میکردم.خیلی هم بقول معروف بهم حال میداد.
ولی حسی که الان دارم......حتی فکرشو نمیکردم...که اصلاً همچین حسی هم وجود داره.

من خدا رو پیدا کردم.من خدا رو حس کردم.خدا منو انداخت توي يک تونله تاريك و سرد...و بهم گفت بگرد و راه گریز از اين سیاه چال و خودت پیدا کن.گشتم....گشتمو گشتم...تو اون سیاه چال...درهای زیادی بود.اولین دری که دیدم....سازم بود.درو که باز کردم...دیدم اونجا هم تاريکه.رفتم سراغ دره بدی...اون در موسیقی بود که بهش خیلی ایمان داشتم.يه موسیقی سنگین.يه سبک سنگین.آره...سبک متال بود.که من باهاش سالها زندگی میکردم.درو که باز کردم....يه نوره کمی دیدم...تا اومدم داخل بشم...يهو اون نوره کم هم خاموش شد.ترسیده بودم....سری رفتم سراغ درهای دیگه...
دوستان...
مادر و پدر...
امکانات پیشرفته مثل اینترنت...
لذاّت شیطانی دیگه...

هر دری رو باز میکردم...به جز سياهی چیزه دیگه ايی توش نبود.از تاریکی داشت چشمام از حدقه در ميومد...گريه کردم...زار زار زجه میزدم و اشک میریختم....داد زدم.....
"بسه دیگه... دیگه خسته شدم...میخوام بمیرم...دیگه هیچی نمیخوام...."...آخه بُریده بودم...
دستمو به طرفش دراز کردم...گفتم...." خدایا کمکم کن..."
با چشم پر از اشک نگاه کردم...دیدم يک دری....باز شد.روي در نوشته بود..."الله"
رفتم سمتش...درو باز کردم....نوره شدیدی از کناره در بیرون زد.چشمام اذیت شدند.مجبور شدم چند سانيه ببندمشون.بد دوباره چشممو باز کردم و خاستم از در عبور کنم.که يهو...يه چیزی مانع شد...!!! يکي بهم گفت...

" اول دلت و صاف کن..بد وارد شو...
اول خودتو آزاده آزاد ببیّّن...بد وارد شو

از تمام دلبستگی های دنیا ...خودتو جدا کن...بد وارد شو....."

با اينكه خيلي حالم بد بود... ولی تمام اين شرط ها رو انجام دادم و...چشممو بستم...و گفتم..."...الان من آماده ام...."
بعد وارد شدم.يک راه طولانی بود.شدت نور چشمامو اذیت میکرد.خوبه خوب که به انتهاش نگاه کردم دیدم...يک نوری آخرش هست.اون نور...باهام حرف زد.
گفت...
" بيا...بيا جلو...من کمکت میکنم....راه درست..همينيه که وارد شدی..."
مثل طفلی که با صدای مادرش..آرامش میگیره...اون صدا...منو آروم کرد....آروم...آروم....کم...کم خوابم برد....وقتی بیدار شدم...دیدم تشنه هستم...مستم....خودمو رهاي رها ميديدم.به آسمون نگاه کردم...تو دلم گفتم...." خدا...دوست دارم "
دنیا برام يه رنگ دیگه ايی گرفته بود.يه رنگ جدید.يه رنگ تازه.

تا نيست نگردي ره هستت ندهد                 وين مرتبه با همت پستت ندهد
چون شمع قرار سوختن تا ندهي              سر رشته عشق را بدستت ندهد


.................زیاد نمیخوام خستت کنم.
راز اصليه متحول شدن من...بماند.
البته من خیلی عقب بودم.از همه عقب تر.ولی احساس میکنم با سرعت زیادی دارم از خیلیها جلو میزنم.
خدا چنان انرژی بهم داد که فکر نکنم تا زمانی که اين دم و باز دم و انجام ميدم...از انرژيم کاسته بشه.


مطمئنم شما از من جلوتر بودین.شایدم بعضيهاتون از من هم جلوتر باشين.
مهم اينكه خودتون يه تحول بزرگ تو زندگيتون ایجاد کنيد.
اگه به آرامش نرسیدید.....اون با من.(يه وقت با شعر کامران و هومن اشتباه نگریدا.....)
میخواستم سر فصل اين نوشته رو بزارم....( تاثیر عبادت با ضمانت )
خیلیها با داشتن نوره کم...بازم عطش رفتن راه رو دارن.
ولی من...خودمو خیلی پر نور ميبينم.اين نوره دلی که خدا تو دلم روشن کرده...همش حاکی از اين که...چقدر منو دوست داره.واقعاً به نظره من بزرگ ترین شانس زندگیم اين بود که متحول شدم.در حقیقت خدا منو خيلي دوست داره.هیچ وقت فکرشو نمیکردم که خدا منو بپذیره.چون گناه زیاد داشتم.ولی دیدم نه...خداوند...از اون چیزی که فکرشو میکردم..بزرگ تر و مهربون تره.
من همون ابتدای راه...ازش يه چیزی خواستم...اونم بهم داد.
اين باعث شد که من با عطش بیشتری برم طرفش.


اگه واقعاً میخوای زندگيتون از اين رو به اون رو بشه.به حرفای من خوب گوش کنيد و بد اگه صلاح دیدید...عمل کنيد.
خیلی خودمونی بهتون بگم.... تا زمانی که100% طلبه ي  اين راه نباشید...هیچ فایده ايی نداره.يا بهتر بگم...اگه ديدی حرفم زیاد روتون تأثیر نداشت...بيخيال شید.چون تا زمانی که دلتون رازی به حرکت در اين راه نباشه...بعید میدونم نتیجه بده.آخه من اين راه و يه جوری تجویز میکنم...که مطمئنم همون اول...خدا يه پیش قسط بهتون ميده.البته میگم...بستگی به خودتون داره.که چقدر دلتون و صاف کنيد.و بهش ایمان بياريد.
فکر نکنم...آدمی پیدا بشه که به اندازه ي من...[البته قبل از متحول شدن]...نماز نخوند نو توجیح کنه.
پس مطمئن باشید...شما زودتر از من نتیجه ميگيريد.


خب....
خدا...به يک سری از کارهای ما...خیلی زود پاسخ ميده.یعنی...در واقع...همون قانون نیوتن که هر عملی برابر است با عکس العمل همون عمل در جهت مخالف.اینو تو يک مثال براتون ميآرام که توسط یکی از دوستان نوشته شده...


...روند زندگی من همينطور رو به پستی ميرفت يه مدتی هم بود که به چت عادت کرده بودم يه بار با يه دختر خانومی تو شهرمون قرار گذاشتم که همدیگه رو ببینیم ته دلم از اين کار می لرزید اما وسوسه شيطون قوی تر بود نیم ساعت زودتر از وقت مقرر رفتم سر قرار توی اين نیم ساعت هی با خودم کلنجار می رفتم و به خودم می گفتم «تو که اين کاره نبودی» ياد زندگی شیخ رجبعلی خیاط افتادم که اون هم يه موردی شبيه من داشت اما تو اون لحظه به خدا گفته بود که«ای خدا تو همیشه ما رو امتحان می کنی اما اين دفعه من میخوام تو رو امتحان کنم من اين دفعه از لذت اين گناه میگّّذرم وتو هم منو برای خودت تربیت کن» و اينطوری شد که شيخ رجبعلی خياط رسيد به اون جايی که شايسته مقام يک انسانه. وقتی اين موضوع يادم اومد گفتم چرا من خدا رو امتحان نکنم پيش خودم گفتم ای خدا من از گريه کن های حضرت فاطمه(س) بودم به آبروی اونها منو در راه اون بزرگواران قرار بده. وقتی به ساعتم نگاه کردم چند دقيقه بيشتر به موعد مقرر نمونده بود با يه خوشحالی عجيبی با سرعت از اون محل دور شدم.الان که دارم اينها رو مينويسم دو ماه از اون موقع می گذره و من واقعا تحول خيلی گسترده ای رو در خودم تجربه می کنم که يک روند صعودی رو داره طی ميکنه
بله اينه که ميگن تو يک قدم به سمت خدا برو تا خدا ده قدم و شايد هم بيشتر به طرفت بياد به نظر من انسان اگه بتونه مشکل خودشو با خودش حل کنه بقيه راه خيلی ساده است فقط بايد از سد خود گذشت اينه که حافظ ميگه


                                              ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست
                                              تو خود حجاب حائلی حافظ از ميان برخيز

من خودم از اين اتفاقی که برام افتاد دو تا نتيجه مهم گرفتم اول اينکه حرکت به سمت خدا تو جوونی هم راحتتره و هم شيرين تر و دوم هم اينکه اگر ما بتونيم پا روی هوای نفسمون بذاريم رفتن بقيه راه هيچ کاری نداره.


دوستان...برداشت بد نکنید...حالا از قصد با يک بدبختی قرار بزارين به نيت اينکه سره کارش بزاريد و بگيد...حالا سره قرار نميرم...تا خدا منو دوست داشته باشه.
نه..عزیزان.....اين يک مثال بود.

منظور من از مطرح کردن اين مثال اين بود که: اگه از لذت هاي دنيا، براي خدا و در راه خدا چشم پوشی کنی...مطمئن باش خدا هم جبران میکنه.

اين اولین نکته ي مهميه که تا الان کشف کردم.و میدونم 100% جواب ميده.البته بازم میگم...بستگی به دل
خودت داره...که تا چه حد...بتونی صاف....و به خدا نزدیکش کنی.

بزار شما دوستانو..."يک نفر" خطاب کنم..اینجوری بهتره.
خب....

                                         
             قدم اول:
خوندن نماز شب.
بزار همين اول يه چیزی بهت بگم.
اینکار رو انجام بده...اگه نتیجه نگرفتی......فقط يه ميل بهم بزن.من رديفت میکنم.
خب.....
من همیشه عاشق تحولاتم. يه کاری رو که شروع میکنم...تمام تلاشمو ميکنم تا زودتر نتيجه بده.الان هم که متحول شدم
دلم میخواد شما هم زود نتيجه بگیرد...و ببینید چقدر ميتونيد زندگيتونو متحول کنيد.
خب......
داشتم میگفتم......
خوندنه نماز شب.
اول بزار بهت بگم...که چقدر خوندنه نمازه شب...ثواب داره.


اول؛   آثار نماز شب در دنيا
دوم؛   آثارنماز شب در برزخ
سوم؛ آثار نماز شب در آخرت

برخی از احکام نماز شب:

الان قدم به قدم طريقه خوندنه نماز شب رو بهت ميگم.
اون جوری هم که ميگن
" نماز شب کاره همه نيست و...نماز شب خيلی مشکله... " اصلاً اين جوری نيست.

آداب و کيفيت نماز شب
اينم يك رساله براي راهنمايي بهتر و كاملتر(
از حضرت آية اللّه العظمى مكارم شيرازى)

بله اينه که ميگن تو يک قدم به سمت خدا برو تا خدا ده قدم و شايد هم بيشتر به طرفت بياد به نظر من انسان اگه بتونه مشکل خودشو با خودش حل کنه بقيه راه خيلی ساده است فقط بايد از سد خود گذشت اينه که حافظ ميگه
                                                ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست
                                                 تو خود حجاب حائلی حافظ از ميان برخيز


من خودم از اين اتفاقی که برام افتاد دو تا نتيجه مهم گرفتم اول اينکه حرکت به سمت خدا تو جوونی هم راحتتره و هم شيرين تر و دوم هم اينکه اگر ما بتونيم پا روی هوای نفسمون بذاريم رفتن بقيه راه هيچ کاری نداره.

شايد شما نماز رو ميخونيد.ولی تاحالا نماز شب نخونده باشيد.
شايد با خودتون بگيد...
" ما که چند سال نماز ميخونيم...آرامشی که ازش حرف ميزنی...بهمون دست نداده....!! "
من نمخوام بگم که قبلا نماز شما درست نبوده.
ميخوام بگم که بيايين با يک حس جديد و قوی تر و کلاً با يک ديده باز تر نسبت به خدا...نماز بخونيد.

                                          
              قدم دوم:
اينو هميشه يادتون باشه.
             " براي رسيدن به چيزی که تا حالا بهش نرسيديد...بايد آدمی بشيد که تا حالا نبوديد...."

سعی کن تو رفتارت تغيير اساسی بدی.اصلاً طوری رفتار کن که تعداد گناهانی که همیشه در طول روز انجام ميدي رو...به حداقل برسون.
مثلا از صبح كه از خواب بیدار ميشي...به خودت قول بده كه پشت سر كسي حرف نزنی.
غیبت از اون دسته از گناهانيه كه اكثرا بصورت فله اي(عمده) مرتكب مي شن.
تو از همون زماني كه با خودت عهد بستی كه دیگه غیبت نكني... سعی كن از لذت اين گناه صرفه نظر كني.باور كن خدا خيلي زود بابت اين کارت بهت پاداش ميده.
منظور از پاداش...هدیه نقدی نيست.
خدا مياد دلت و روشن مي كنه.مياد كاري ميكنه كه تو احساس كني يكي از اون بالا تورو داره ميبينه.همين ميدوني چقدر ارزش داره ؟؟...احساسي كه بهت دست ميده رو بايد خودت تجربه كني.

 

                " صدام بزن...صداي تو نشانه ي محبته... "
                                " نگام بكن...نگاه تو يه آسمون صداقته... "
                                                 " دعام بکن دعاي تو نجات من از اين غمه... "
                                                                    " از اين همه در بدری...از اين سکوت مبهمه "

 

...التماس دعا.

فرشاد
7/7/1384

   
Copyright © 2005 Farshad7.com All Rights Reserved