:::[ كتب دينى ]:::

گفت‌وگو با مصطفى ملكيان

بخش اول منبع: روزنامه شرق، سال سوم، شماره۷۵۲ - شنبه ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۵

۞ آقاى دكتر ملكيان! به عنوان شروع بحث لطفاً بفرماييد منظور از كتاب دينى چيست و چه گروه از كتاب‌ها در زمره كتاب‌هاى دينى و مذهبى قرار می‌گيرند؟

◙ به نظر من هر كتابى كه در مقام نظام‌مند كردن آموزه‌هاى دينى و مذهبى يا شرح و تفسير نظام‌هاى دينى و مذهبى يا استدلال به سود مدعيات دينى و مذهبى و يا جواب گفتن به اشكالات و انتقادات وارد بر آموزه‌هاى دينى و مذهبى بوده و يا آن‌كه در حال بررسى مشكلات عملى زندگى روزانه دينداران باشد كتاب دينى و مذهبى است و به اين مجموعه كتاب‌ها گاهى هم می‌توان نام كتاب‌هاى الهياتى داد. ديگر مهم نيست كه آن كتاب موضوع بحثش چه چيزى باشد به شرط آن‌كه، آن موضوع بحث هرچه كه هست به يكى از اين محورهاى پنج‌گانه‌اى كه عرض كردم ربط پيدا كند.

۞ مخاطب كتاب‌هاى دينى يا الهياتى چه كسانى هستند. دينداران يا بی‌دينان؟

◙ فكر می‌كنم مخاطب كتابى كه در زمينه دين و مذهب نوشته می‌شود همه انسان‌ها خواهند بود چه كسانى كه مومن و متدين‌اند و می‌خواهند ايمان خود را توسعه و تعميق كنند و بر دانش و معرفت خود نسبت به دين و مذهب بيفزايند و چه كسانى كه مخالف دين و مذهب‌اند، چه گروه سومى كه لاادری‌اند و در ميان دين و بی‌دينى هنوز سرگردانند و اتخاذ موضعى نكردند و چه كسانى كه مطلقاً دغدغه‌هاى آكادميك و نظرى دارند. همه اين چهار دسته مجموعه همه انسان‌ها می‌شوند و می‌توانند مخاطب كتاب‌هاى دينى و مذهبى باشند، شكى نيست كه كتاب‌هاى دينى و مذهبى در عين اين‌كه مخاطبانشان می توانند همه انسان‌ها باشند ولى هر كتاب دينى و مذهبى خاص را نويسنده‌اى می نويسد كه مخاطب خاص خود را در نظر می گيرد. بنابراين وقتى می‌گويم كتاب دينى و مذهبى از آن رو كه كتاب دينى و مذهبى است می‌تواند با هر چهار لايه سر و كار داشته باشد معنايش اين نيست كه هر كتاب دينى و مذهبى حتماً با هر چهار لايه سر و كار دارد. ممكن است نويسنده آگاهانه انتخاب كرده باشد كه مخاطبش متدينان باشند يا لاادريان باشند يا مخالفان باشند يا كسانى كه دغدغه‌هاى نظرى و آكادميك دارند، اما سخن گفتن در مورد دين و مذهب خودش اقتضاى سخن گفتن با يك قشر خاص را نمی‌كند. هر چهار گروه بالقوه می‌توانند محل توجه نويسنده كتاب دينى و مذهبى باشند.

۞ اما در كشور ما لااقل در سه دهه اخير سنت كتاب‌هاى دينى به گونه‌اى است كه گويى فرض مسلم بر ايمان مخاطب گذاشته شده و آن كتاب‌ها تنها قرار است مومنان را بيشتر حمايت كند و بر درجات آنها بيفزايد گويى هيچ نيازى به نوشتن كتاب براى مخاطب كم ايمان يا بی‌ايمان وجود ندارد.

◙ قبول دارم كه اكثريت عظيم و حتى شايد بشود گفت اكثريت قريب به اتفاق كتاب‌هايى كه اكنون در كشور ما منتشر می‌شوند سخنى كه شما می‌گوييد درباره آنها صادق است ولى اينكه گاهى به كتاب‌هايى برمی‌خوريم كه مخاطب خودشان را يك متدين سنتى فرض نگرفته‌اند، اين را هم نمی‌توان انكار كرد منتها اين كتاب‌ها بسيار به ندرت منتشر می‌شوند علی‌الخصوص كتاب‌هايى كه نويسندگانشان روحانيون‌اند گويى آنها خودشان را بيشتر موظف به سخن گفتن با مخاطبان متدين می‌دانند.

۞ اين مسئله روح سنتى حاكم بر كتاب‌هاى دينى حتى در شكل و شمايل ظاهرى كتاب‌ها هم حاكم است و هيچ تغيير و تحولى در شكل ظاهرى و عوض كردن جلد و نوع چاپ هم داده نمی‌شود. شما اين مسئله را حسن می‌دانيد يا قبح؟

◙ نه، به نظر من اصلاً حسن نيست البته احساس می‌كنم كه آهسته‌آهسته التفاتى به امور فنى كتاب‌ها و زيبايى ظاهرى كتاب‌ها هم می‌شود اما هنوز متأسفانه كتاب‌هاى دينى و مذهبى به لحاظ زيبايی‌شناختى وضع نامطلوبى دارند و لااقل می‌توانم بگويم كه ظاهرشان كسى را جذب نكرده و كسى نبوده كه از يك كتاب دينى و مذهبى لااقل به خاطر ظاهر زيبايش ياد كند. با اينكه ما در قسمت‌هاى ديگر گاهى كتاب‌هايى داريم كه شما از مطالبشان هم هيچ خبر نداريد نويسنده و مترجم را هم چه‌بسا اصلاً نمی‌شناسيد ولى همان وجوه زيبايی‌شناختى كتاب شما را جذب می‌كند. به تعبير افلاطون يكى از اركان سه‌گانه روح انسان زيبايى است و روح انسانى نمی‌تواند از توجه به زيبايى در كنار توجه به حقيقت و خير يكسره غافل بماند.

۞ به نظر می‌آيد كه مسئله عدم توجه به ذائقه مخاطب باعث گرايش نسل جوان به كتب دينى و مذهبى شده است كه متعلق به فرهنگ‌هاى ديگر است. مخصوصاً عرفان‌هاى كشورهاى ديگر، شما اين مسئله را حسن می‌دانيد يا قبح و ديگر اين كه چرا متوليان كتب مذهبى در كشور ما قصد ندارند قدرى هم در خود تغيير ايجاد كنند و به ذائقه مخاطب توجه داشته باشند اين كار جز از دست دادن مشترى سود ديگرى هم خواهد داشت؟

◙ بايد سخن علی‌بن‌ابی‌طالب (ع) را در اينجا به ياد بياوريم كه فرمود: «دانايى گمشده مومن است و هرجا آن را بيابد برمی‌گيرد.» من اين امر را كه كسى در طلب حقيقت يا در طلب خير يا در طلب زيبايى به همه گوشه و كنار عالم سر بكشد هيچ بد نمی‌بينم، من اگر انگشترى گرانقيمتى را گم كرده باشم هرگز نمی‌گويم فقط در صورتى آن را برمی‌دارم كه در ميان گل و چمن پيدا كنم نه، اگر در منجلابى هم پيدا كنم آن را برمی‌دارم چون خود آن انگشترى برايم ذيقيمت است. خوب ما واقعاً براى حقيقت و براى خير و براى زيبايى ارزش تراز اول قائليم و بايد اين سه ارزش بزرگ را در هرجا بيابيم استقبال كنيم. مثال ديگرى بزنم، شما بدنتان نياز به اكسيژن دارد بنابراين تمام هم و غمتان را بايد مصروف اين كنيد كه آيا اين گازى كه استنشاق و تنفس می‌كنيد اكسيژن هست يا اكسيژن نيست و فقط همين، اما اين كه اگر اكسيژن هست بايد از جاى خاصى آمده باشد اين اصلاً نبايد محل توجه شما باشد فقط بايد دقت كنيد كه مبادا غير اكسيژن به جاى اكسيژن استنشاق كنيد، ديگر مهم نيست كه اين اكسيژن بايد از هواى شهر پاريس باشد يا از هواى شهر قم يا از هواى شهر تهران يا از هواى ژاپن بنابراين هميشه بايد دغدغه اصلى ما اين باشد كه چيزى كه با آن مواجه هستيم حقيقت است يا نه، اگر حقيقت است از هرجا كه هست گو باش، و اگر حقيقت هم نيست از هرجا كه هست گو نباش. بارها گفته‌ام و باز هم تأكيد می‌كنم كم نيستند افرادى كه هلاك شده و ضربه خورده جغرافياى افكارند، يعنى فكر می‌كنند كه اگر فكرى از شرق است بايد گرفت يا اگر از شرق است بايد وازد يا اگر از غرب است بايد گرفت يا اگر از غرب است بايد وازد و به همين نحو كم نيستند كسانى كه هلاك شده يا ضربه خورده تاريخ فكرند به اين صورت كه می‌گويند اگر فكرى نو است بايد قبول كرد يا اگر نو است بايد رد كرد يا اگر كهنه است بايد قبول كرد يا اگر كهنه است بايد رد كرد؛ همه اين هشت قسم سخن واقعاً به ما ضربه می‌زند. ما نبايد براى فكر تاريخ و زمان قائل باشيم و نو و كهنه‌اش بكنيم نبايد جغرافيا و مكان قائل باشيم و شرقى و غربی‌اش بكنيم اما در باب قسمت دوم سخنتان بله، من می‌پذيرم كه انتقاد وارد است فكر می‌كنم كه چاره‌اى جز اين نيست كه به تعبير شما متوليان امر نشر كتاب‌هاى دينى و مذهبى كارى بكنند كه اگر در مجموعه فرهنگ دينى و مذهبى ما گنجينه‌هايى از حقيقت، خير و زيبايى هست اينها مكشوف بشود و در معرض علم و آگاهى مخاطبان خودمان قرار بگيرد. خيلى قبيح است كه ما از نظر فرهنگى مثل آفريقايی‌ها از نظر مادى و معيشتى باشيم. آفريقايی‌ها بر روى غنی‌ترين ذخاير زيرزمينى نشسته‌اند ولى گرسنه‌اند، تشنه‌اند و از گرسنگى و تشنگى می‌ميرند با اين‌كه زير پايشان غنی‌ترين منابع زيرزمينى است چرا چون هنوز آن منبع روش استخراج و استنباطش را ياد نگرفته‌اند نتوانسته‌اند استخراج كنند خوب چه بسا ما هم بر روى يك منبع عظيم معنوى و فكرى قرار داشته باشيم ولى به دليل اينكه هنر استخراجش را بلد نيستيم آن وقت كسانى بايد چشمشان را به اين سو و آن سو بدوانند يا به شرق نگاه كنند يا به غرب نگاه كنند يا به شمال يا به جنوب غافل از اينكه زير پاى خودشان اين هست بنابراين متوليان كتاب‌هاى دينى و مذهبى بايد اگر واقعاً چيز ذيقيمتى در دين و مذهب هست كه به گمان من هست و فراوان هم هست اين را بتوانند خوب استخراج كنند و خوب در معرض آگاهى مخاطبشان قرار بدهند.

۞ به نظر شما چرا در كشور ما فرهنگ نوشتن فكر وجود ندارد، متفكران ما اعم از روحانيون دينى و يا روشنفكران به جاى آنكه افكار و عقايد خود را به صورت كتاب منتشر كنند بيشتر تمايل به سخن گفتن دارند، آنها سخنرانى می‌كنند و مجموعه اين سخنرانی‌ها به صورت كتاب چاپ می‌شود آيا اين مسئله در شأن يك جامعه فرهنگى است؟

◙ يك علتش اين است كه هر توليدكننده‌اى چاره‌اى جز اين ندارد كه دقت كند كه آيا چيزى كه توليد می‌كند مصرفى هم دارد يا خير. عاقلانه نيست چيزى را كه می‌دانم مصرف كننده‌اى ندارد توليد كنم، فرهنگ كشور ما فرهنگ شفاهى است و بنابراين متفكر آن، روشنفكر آن، روحانى آن وقتى می‌خواهد توليد كند، فكر می‌كند توليدش را بايد در جهت و سمت و سويى سوق بدهد كه متقاضى داشته باشد و چون متقاضيان همه متقاضى سخن شفاهى هستند نه سخن كتبى خوب طبعاً او هم می‌رود به طرف اينگونه توليدات. اگر روزى مردم ما مثل مردم ژاپن شدند كه بيشتر با كاغذ و نوشتار سروكار دارند تا با گفتار، خوب طبعاً چه‌بسا بسيارى از متفكران ما هم از روحانى و روشنفكر و دانشگاهى به آن سمت و سو بروند كه توليدات كتبى داشته باشند، يك مطلب دومى هم كه می‌خواهم بگويم اين است كه ما نبايد توجه داشته باشيم چيزى كه منتشر شده از اول صورت نوشتارى داشته يا اول صورت گفتارى داشته و بعد صورت نوشتارى پيدا كرده اين به نظر من اهميت ندارد مهم اين است كه آنچه كه منتشر می‌شود چه از اول صورت نوشتارى داشته چه صورت گفتارى آيا عمق لازم را دارد يا ندارد، دقت لازم را دارد يا ندارد، اتقان لازم را دارد يا ندارد. ما بايد به دنبال اين عمق و دقت و اتقان باشيم. ممكن است كسى سخنرانى بكند ولى سخنرانی‌اش كاملاً متقن، كاملاً عميق، و كاملاً دقيق باشد، ممكن است كسى از اول چيزى بنويسد و سخنرانى هم نكند ولى همين نوشته‌اش نه اتقانى داشته باشد نه دقتى نه عمقى. آنچه كه حسن چيزى است كه منتشر می‌شود آن دقت و عمق و اتقانش است نه اينكه از اول گفتارى بوده و بعد نوشتارى شده، يا اينكه از اول نوشتارى بوده در عين حال از آنجايى كه به صورت طبيعى در سخن گفتن لغزش‌هايى وجود دارد كه در نوشتن كمتر وجود دارد از اين لحاظ هرچه ما به طرف نوشتن رو بياوريم به نظرم می‌آيد كه در غنى كردن فرهنگ خودمان كوشاتر بوده‌ايم. چيز چهارمى هم بايد بگويم و آن اين كه وقتى شما غرضتان فقط يك غرض نظرى و آكادميك باشد به نظر می‌آيد كه نوشتن بر گفتن رجحان دارد اما اگر غرض، غرض عملى و تربيتى باشد هميشه بايد بدانيم گاهى در سخن گفتن قدرت نفوذى هست و ميزان تاثيرى هست كه اين قدرت نفوذ و ميزان تاثير را نوشته ندارد. وقتى بنا بر اين نيست كه من چيزى به شما ياد بدهم بلكه بنا است كه شما را به صورت خاصى تربيت كنم به تعبير ديگرى بنا نيست كه بر معلومات ذهنى شما اضافه كنم بلكه بنا است كه يك تحول روانى و روحانى در شما ايجاد بكنم در اين گونه موارد هميشه در سخن آثار و خواصى هست كه هرگز در گفتن نيست. من فكر می‌كنم كه بعضى از بزرگان تاريخ بشرى از جمله سقراط كه بهايى براى نوشتن قائل نبودند و بيشتر به گفتن اهتمام می‌ورزيدند به خاطر اين بود كه می‌دانستند همه كاركردهاى گفتن در نوشتن وجود ندارد و بعضى از اين كاركردها كه در گفتن موجود است در نوشتن مفقود است. اين هم نكته مهمى است.

۞ اگر كتاب نوشتن بر اثر فرهنگ شفاهى ما كارى بدون مشترى است پس سئوال ديگرى مطرح می‌شود و آن اينكه به شكل منطقى يك متفكر چگونه بايد معيشت كند، چنان‌كه می‌دانيم در همه جاى دنيا متفكران بر اثر فروش كتاب‌هايشان معيشت می‌كنند در كشور ما عدم اقبال به كتاب متفكران را با مشكلات جدى مواجه خواهد كرد.

◙ خب البته اگر يك متفكرى، روشنفكرى به اين اضطرار رسيد كه ديد تا چيزى ننويسد معيشتش بسامان نخواهد شد مسلماً مقتضاى آن اضطرارش حتماً به نوشتن رومی‌آورد ولى در عين حال من فكر می‌كنم كه در كشورى مثل كشور ما، شما اگر فقط هم دست به نوشتن ببريد باز هم اطمينان خاطر نداريد كه می‌توانيد از راه نوشتن زندگى خودتان را اداره و تمشيت بكنيد؛ مراد هم تمشيت يك زندگى متجملانه و بسيار رفاه‌زده نيست حتى يك زندگى آبرومندانه و قانعانه هم چه‌بسا صرفاً از طريق نوشتن امكان‌پذير نباشد علی‌الخصوص وقتى كه شما در اوضاع و احوالى باشيد كه چه‌بسا بعضى از آنچه را می‌نويسيد نتوانيد به مرحله نشر برسانيد كه در آن صورت حتى با فرض اين كه اهتمامتان به نوشتن فراوان باشد باز هم كميت زندگيتان به لحاظ معيشتى و اقتصادى همچنان لنگ می‌ماند.

بخش دوم منبع: روزنامه شرق، ، سال سوم، شماره۷۵4 - دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۸۵

۞ استاد در سال‌هاى اخير شاهد ارائه كتاب‌هايى به بازار بوده‌ايم كه نام شما به عنوان ويراستار اثر در پشت جلد وجود دارد و مترجمان آنها را كسى نمی‌شناسد. لطفاً درباره انگيزه اين كار قدرى صحبت كنيد.

◙ بايد بگويم كه معتقد به نهضت ترجمه‌ام و تمام تلاش خود را می‌كنم كه اين حركت پابگيرد، در همين راستا از مترجمان جوان و با انگيزه‌اى كه مراجعه می‌كنند حمايت می‌كنم و باور دارم كه اگر چيزى می‌دانم بايد آن را به ديگرى هم بياموزم و اين كار را در راستاى يك حركت فرهنگى می‌دانم، فكر می‌كنم كار ما تنها نبايد اين باشد كه خودمان بنشينيم و كتاب بخوانيم و ترجمه كنيم و به نام خود وارد بازار كنيم. كتاب‌هايى كه شايد خيلى سريع‌تر و راحت‌تر هم به بازار عرضه شوند، بلكه شأن معلمى در آن است كه آن علم را به ديگران هم بياموزيم و من هم اين كار را بسيار جدى و با وسواس كامل انجام می‌دهم و تاكنون نتايج خوبى هم داشته است.

۞ اما اين كار شما يك آفت پنهانى هم در خود دارد، بر فرض آقا يا خانم جوانى به كمك شما كتابى را ترجمه و آن را به بازار ارائه می‌كند، كتاب چون مهر و امضاى شما را دارد پس قابل اعتماد هم خواهد بود، مترجم كتاب مشهور می‌شود و كتابش پرفروش می‌گردد. چه تضمينى وجود دارد كه كتاب‌هاى بعدى او هم از همان دقت نظر در ترجمه برخوردار باشد شما كه نمی‌توانيد هميشه ترجمه‌هاى او را ويراستارى كنيد، در حالى كه مترجم جوان، ديگر می‌تواند نان شهرت اوليه خود را بخورد و چه بسا ترجمه‌هاى غيرقابل اعتمادى را به بازار بدهد.

◙ اين آفتى كه از آن ياد كرديد واقعيتى است كه می‌تواند وجود داشته باشد و من مسئله را به وجدان كارى خود دوستان واگذار كرده‌ام، اما مسئله اينجا است كه من با دو دسته از دوستانم كار می‌كنم، يكى دوستانى كه متن‌هاى ترجمه شده را به من می‌دهند و من ويرگول به ويرگول آن را با متن اصلى تطبيق می‌دهم و در نهايت سخت‌گيرى كه می‌تواند براى يك كار وجود داشته باشد با آنها برخورد می‌كنم و يك دسته هم دوستانى كه در زمان انجام كار هم براى ترجمه برخى از عبارت‌ها به من مراجعه می‌كنند و من آنها را راهنمايى می‌كنم كه البته تعدادشان كم است. نكته در اينجا است كه چه گروه اول كه تنها كارشان را ويراستارى می‌كنم و چه گروه دوم كه جنبه آموزشى هم دارد، بارها به آنها گفته‌ام كه راضى نيستم اگر متن ويراستارى شده را عيناً به چاپخانه بدهند تا اين كه خودشان بنشينند و كلمه به كلمه متن خود و متن من را با هم تطبيق دهند و بفهمند كه چه تفاوتى با هم دارد. اين مسئله در واقع نوعى كلاس آموزشى است و اطمينان دارم كه اگر پانصد صفحه با يك مترجم جوان به اين روش كار كنم در صفحه پانصد و يكم او ديگر مترجم شده است. يك مترجم قابل اعتماد. و افرادى كه تاكنون با آنها كار كرده‌ام از چنين روحيه‌اى برخوردار بوده‌اند كه اين گونه كار كنند و در حين كار اشكالاتشان به مرور كمتر شده است.

۞ استاد به عنوان آخرين سئوال لطفاً از ويژگی‌هايى بگویيد كه يك كتاب دينى يا الهياتى می‌تواند يا بايد برخوردار باشد تا بتواند با مخاطبان خود، آن هم مخاطبان امروزين خود ارتباط برقرار كند.

◙ به نظر می‌رسد كه كتاب‌هاى دينى و مذهبى اگر بنابراين است كه در رسيدن به اهداف و مقاصد خود توفيق بيشترى داشته باشند بايد به اين نكات توجه داشته باشند و آنها را در تمام عمر رعايت كنند:

الف- قاعده الاهم فالاهم را در نظر داشته باشند و بدانند كه دين بيش و پيش از هر چيز براى ايجاد تحول روانى و اخلاقى در انسان‌ها آمده است. بنابراين نبايد آنقدر بر مابعدالطبيعه (با ماوراءطبيعت اشتباه نشود) و شعائر و مناسك تاكيد شود كه اصلاً جا براى امور روانى و اخلاقى تنگ شود. بدون اينكه بخواهم ذره‌اى از اهميتى را كه اديان و مذاهب براى اعتقادات مابعدالطبيعى و شعائر و مناسك خود قائلند انكار كنم، تاكيد من بر اين است كه حتى اين اعتقادات و شعائر نيز مقدمه و زمينه‌ساز تحول درونى و اخلاقى محسوب می‌شوند و نبايد اين مقدمات باعث به فراموشى سپرده شدن ذی‌المقدمه شوند. اين مذهب نيامده است كه صرفاً عقايد جديدى وارد ذهن ما كند يا معلوماتى را كه نداشته‌ايم به ما بدهد، بلكه آمده است كه خود ما را دگرگون و بهتر كند. انباشتن حافظه از يك سلسله محفوظات تاريخى و مابعدالطبيعى كاركرد درست دين نيست. كاركرد درست دين كندن و بردن انسان از وضع موجودى كه نامطلوب است به سوى وضع مطلوبى است كه هنوز موجود نيست. كتاب دينى و مذهبى كتابى است كه به گفته آن بزرگ، آدمى را بهتر كند.

ب- كتاب‌هاى دينى و مذهبى بايد نشان دهند كه فقره فقره مطالبى كه به خواننده القا می‌كنند در مقام عمل و در زندگى هر‌روزه چه تفاوت و تاثيرى ايجاد می‌كند. اگر مثل گزاره «الف ب است» گزاره‌اى باشد كه كسى كه به آن معتقد است و كسى كه به نقيض آن معتقد است يعنى معتقد است كه «الف ب نيست» و كسى كه به آن معتقد نيست يعنى معتقد نيست كه «الف ب است» زندگى عملى و هر روزه‌شان هيچ تفاوتى با هم نكند براى آن گزاره چه سودى متصور است و انباشتن حافظه از آن گزاره چه فايده‌اى دارد؟ كتاب‌هاى دينى و مذهبى بايد بتوانند نشان دهند كه كسى كه معتقد به گزاره‌اى دينى است و كسى كه به آن معتقد نيست و كسى كه به نقيض آن معتقد است سه طرز عمل متفاوت و سه شيوه زندگى متغاير دارند. ويتگنشتاين در جايى می‌گويد كه در يك دستگاه اگر چرخ و دنده‌اى وجود داشته باشد كه وقتى می‌چرخد هيچ چيز ديگرى را نچرخاند اين چرخ و دنده در آن دستگاه زائد و بيهوده است و بايد بيرونش انداخت. به گمان من، اگر يك فقره عقيدتى هيچ‌چيزى را در زندگى عملى و واقعى و هرروزه من تغيير ندهد مثل همان چرخ و دنده است.

ج- كتاب‌هاى دينى و مذهبى بايد كاملاً واقع‌نگرانه باشند. اگر كتابى مسئله و مشكلى را حل و رفع كند كه مسئله و مشكل هيچ‌كسى نيست و مسائل و مشكلاتى را كه واقعاً انسان‌ها با آنها دست به گريبان‌اند حل و رفع نكند اين كتاب، به فرض آنكه مطالب‌اش حق و مطالبش به واقع هم باشد مصداق بارز علم لاينفع، يعنى دانش بی‌سود و بيهوده است. در همه اديان و مذاهب علم غيرنافع نكوهش شده است. علم غير نافع علم است، يعنى جهل و خطا نيست و به عبارت ديگر، واقعيت را نشان می‌دهد اما واقعيتى را نشان دادن و ندادنش تفاوت ندارد. به زبان ديگر، آنچه در كتاب‌هاى دينى و مذهبى بيايد، غير از آنكه بايد حق و صادق باشد، بايد با زندگى ما relevance (ربط و نسبت) داشته باشد. بسيارى از مطالبى كه ما می‌خوانيم، چه‌بسا حق باشند، اما ارتباطى به حل مسائل و رفع مشكلات ما نداشته باشند. فرض كنيد كه شخصى در حوزه‌هاى علميه دينى كسب علم كرده باشد و معلومات فراوانى هم اندوخته باشد ولى وقتى وارد جامعه می شود ببيند كه مسائل و مشكلاتى كه مردم براى حل و رفع آنها به او رجوع می‌كنند راه حل و رفع‌شان را نياموخته است و در عوض مسائل و مشكلاتى را می‌تواند حل و رفع كند كه هيچ‌كس براى حل و رفع آنها به او رجوع نمی‌كند. چنين شخصى معلوماتش فاقد relevance، يعنى ربط و نسبت با زندگى است. چنين شخصى چيزهايى آموخته است كه مورد نياز نيست و چيزهايى را كه مورد نياز است نياموخته است. يعنى علمى دارد كه نفعى ندارد. كتاب‌هاى دينى و مذهبى نبايد بدين وضع و حال باشند. به تعبير كارل بارت، الاهي‌دان پروتستان سوئيسى، عالمان دين بايد در يك دست كتاب مقدس و در دست ديگر روزنامه داشته باشند. يعنى پيوندشان با واقعيت‌هاى زندگى به هيچ‌وجه گسسته نشود. با نظر كردن مدام در روزنامه ارتباطشان را با مسائل و مشكلات واقعى زندگى انسان‌ها حفظ كنند و آنگاه اين مسائل و مشكلات واقعى و عينى، نه انتزاعى و فرضى، را بر كتاب مقدس عرضه كنند و از آن مطالبه راه‌حل و رفع كنند.

د- كتاب‌هاى دينى و مذهبى بايد از جمع دستاوردهاى علوم و معارف بشرى استفاده كنند. چه در مقام نظام‌مندسازى آموزه‌هاى دينى و مذهبى، چه در مقام شرح و تفسير و بيان و تبيين آن، چه در مقام استدلال به سود مدعيات دينى و مذهبى، و چه در مقام دفع و رفع اشكالات و انتقادات وارد بر نظام فكرى دينى و مذهبى هميشه بايد از فرآورده‌هاى فكرى و علمى بشر استفاده كرد. اين استفاده علاوه بر اينكه فرهنگ دينى و مذهبى مردم را سرشارتر، غنی‌تر، وسيع‌تر و عميق‌تر می‌كند آموزه‌هاى دينى و مذهبى را براى انسان‌هاى هر عصر قابل فهم و احياناً قابل قبول‌تر می‌كند. يكى از اين موارد استفاده بهره‌اى است كه عالمان هر دين و مذهب از مساعى الهی‌دانان ساير اديان مذاهب می‌توانند ببرند. عميق‌ترين و اصيل‌ترين آموزه‌هاى دينى و مذهبى در همه اديان و مذاهب مشترك و واحدند و بنابراين عالم هر دينى می‌تواند از كارهاى فكرى و علمی‌اى كه عالمان ساير اديان در تبيين و دفاع آن آموزه‌ها كرده‌اند بهره جويد. دستاوردهاى علوم تجربى، مكاتب فلسفى، تحقيقات تاريخى و يافته‌هاى عرفانى نيز لزوماً با آموزه‌هاى دينى و مذهبى مخالفت و معارضت ندارند و می‌توان از آنها نيز براى غنی‌سازى فرهنگ دين استفاده كرد.

هـ- كتاب‌هاى دينى و مذهبى هرچه بيشتر بر مشتركات اديان و مذاهب تاكيد ورزند موفق‌ترند. اين مشتركات در قياس با مختصات و آموزه‌هاى اختصاصى هم آسان‌تر استدلال و دفاع می‌پذيرند و هم جهانگيرتر و فراگيرترند هر چه به طرف امور اختصاصى می‌رويم در واقع به طرف امور محلى و مقطعى (local) می‌رويم و از امور جهانشمول و همگانى (universal) دورتر می‌شويم و با اين كار هم خود را در موضع دشوارترى قرار می‌دهيم و هم مخاطبان خود را بيشتر از دست می‌دهيم.

و- شيوه ورود و خروج در مباحث و شيوه نگارش كتاب‌هاى دينى و مذهبى بايد واقعاً از هر چيزى كه دلالت بر خودشيفتگى، جزم و جمود، تعصب و پيش‌داورى می‌كند برى و عارى باشد. اين امر هم با حق‌طلبى سازگارتر است و هم مصلحت‌انديشانه‌تر است چون موانع روانى و عاطفى سر راه فهم و قبول ديگران را از ميان برمی‌دارد. من هر چه بيشتر بگويم: «شايد»، «احتمالاً می‌توان گفت»، «به نظر می‌رسد»، «بعيد نيست كه»، «ظاهراً»، «چه‌بسا چنين باشد كه»، «چه می‌شود اگر بگوييم كه»، «چه اشكالى دارد اگر عقيده داشته باشيم» و امثال اين الفاظ و تعبيرات هم به حقيقت نزديك‌ترم و هم موانع عاطفى و روانى ميان خود و خواننده‌ام را از ميان برداشته‌ام برعكس وقتى فقط می‌گويم: «قطعاً»، «قهراً»، «اين است و جز اين نيست»، «محال است كه»، «قول سخيفى است كه»، «سفسطه است كه بگوييم»، «چه عاقلى می‌تواند بگويد كه»، «بديهى است كه»، «واضح است كه»، «اين سخن خطرناك است كه»، «بدون ترديد»، «بی‌شك و شبهه» و امثال اينها هم از حقيقت دورتر و هم ميان خودم و مخاطبانم فاصله عاطفى و روانى ايجاد كرده‌ام متاسفانه بسيارى از آثار دينى و مذهبى اعم از گفتارى و نوشتارى چنانند كه گويى صاحب آن آثار جام جهان نمايى در ميان دو دست خود دارد و كافى است كه مسئله يا مشكلى طرح شود و او فی‌الفور با يك نظر به آن جام جهان‌نما دقيق‌ترين و صحيح‌ترين راه‌حل و رفع آن را می‌يابد و بيان می‌كند. اين از اخلاق علم و معرفت و باور و تعليم به دور است. انصاف و حقيقت‌طلبى اقتضا می‌كند كه ما خود را داناى مطلق و همه‌چيزدان ندانيم. علاوه بر اينكه مصلحت‌انديشى نيز اقتضا دارد كه چنين نكنيم چون انسان‌ها بالطبع در برابر ادعاى همه‌چيزدانى موضع روانى و عاطفى منفى اتخاذ می‌كنند. نبايد فراموش كنيم به تعبير عالى قرآنى «و ما اوتيتم من العلم الا قليلاً» (از دانش جز اندكى به شما نداده‌اند) و نبايد در حق خود به حدى خوشبين و گزافه‌پو باشيم كه گمان كنيم كه ما از دايره شمول اين سخن قرآنى بيرونيم.

ز- در شيوه نگارش كتاب‌هاى دينى و مذهبى بايد همه اصول روانشناسى تعليم و نگارش رعايت شود. بايد بدانيم كه نفس انتقال علم و عقيده به ديگران نيز راه‌ها و روش‌هايى دارد كه مورد مطالعه و تحقيق روانشناسان قرار گرفته است و تا حدى كمابيش معلوم شده است حق بودن سخنى كه من می‌گويم يا می‌نويسم يك مطلب است و اينكه بهترين شيوه انتقال اين مطلب به مخاطب كه هم فهم مطلب را تضمين كند و هم تا حدى مقدمات قبول آن را فراهم آورد مطلبى يكسره جدا و متفاوت است.

ح- ساده‌سازى (simplification) و مطلب واحدى را براى لايه‌ها و قشرهاى اجتماعى مختلف به صورت‌هاى متفاوت بيان كردن البته با حفظ اصالت مطلب چيزى است كه بدان كمتر توجه می‌كنيم و هم ميزان معلومات مخاطبان شما، هم قدرت تفكر آنان، هم تعليم و تربيت و محيط پرورشى و آموزشى آنان، هم سنخ روانى آنان، هم سن آنان و هم علایق و دغدغه‌هاى آنان بسيار متكثر و متنوع است و اين بدين معنا است كه سخن و پيام واحدى كه می‌خواهيد به همه آنان انتقال و تبليغ شود بايد در عين حال كه ذره‌اى از اصالت و مضمون خود را از دست نمی‌دهد، در نحوه بيان تنوع و تكثر بپذيرد و اين كار با ساده‌سازى درست يعنى مطلب را در آستانه فهم ديگران آوردن امكان‌پذير است. علوم بلاغى يعنى معانى و بيان و بديع را از اين جهت به ما می‌آموختند تا بتوانيم مضمون واحدى را در هزار جامه و رنگ و هيئت و تركيب به اقتضاى ويژگی‌هاى مخاطبان درآوريم و عرضه كنيم. اما اين بزرگترين هنر علوم بلاغى هم در ادبيات دينى و مذهبى ما مورد استفاده شايسته و بايسته واقع نمی‌شود.

آنچه به عقل قاصر اين بنده می‌رسد اين است كه رعايت آن هشت ويژگى نويسندگان آثار دينى و مذهبى را در رسيدن به اهداف و مقاصد خودشان كامياب‌تر می‌سازد. اگر دقت فرموده باشيد هر يك از اين هشت ويژگى به صورتى طبيعى به ويژگى بعدى راه می‌برد. می‌خواهم بگويم كه به گمان خودم مطلب را به صورتى بيان كرده‌ام كه گويى در يك سير مداوم و مرحله به مرحله پيش می‌رويد. از صميم قلب و بن دندان اميد می‌برم و آرزو دارم به جايى برسيم كه كتاب‌هاى دينى و مذهبى هم انسان‌ها را به بلنداهاى همچون برف سپيد معنويت و تحول روحانى راهبر شود و هم در نتيجه مناسبات اجتماعى ما را هر چه انسانی‌تر، لطيف‌تر و مهرورزانه‌تر كند.

   
Copyright © 2005 Farshad7.com All Rights Reserved