:::[
متدین متعقل از دین یک «فلسفه حیات جامع» میطلبد: ]:::
نخستین ویژگی که دین عقلانی دارد، این است که یک متدینی که متعقل
است، از دین یک «فلسفه حیات جامع» میطلبد، «فلسفه حیات فراگیر»،
«فلسفه زندگی کاملاً دامنگستر» میطلبد، یعنی کسی که متدین است
نمیخواهد همه زندگیاش مثل غیر متدینان باشد و فقط و فقط یک حجره
از حجرههای زندگیاش، یک اتاق از اتاقهای زندگیاش با دیگران فرق
کند؛ متدین متعقل میخواهد دیانت او به خورد کل زندگیاش رفته
باشد. در واقع دیانتهای غیرعقلانی دیانتهایی هستند که در این
دیانتها فقط یک غرفه، یک حجره، یک اتاق، یک بخش از زندگی شخص متدین
با دیگران فرق میکند، ولی بقیه حجرهها، بقیه غرفهها، بقیه
اتاقها، بقیه بخشهای زندگی متدین با غیر متدینان فرقی نمیکند؛
مثال خیلی سادهای بزنم، اگر فرق من با کسانی که متدین نیستند فقط
در این باشد که من در زمانهای خاصی، در مکانهای خاصی و در وضع و
حالهای خاصی، کارهایی انجام میدهم که نامتدینها آن کارها را
انجام نمیدهند، ولی وقتی از این وقتها، محلها و وضع و حالها
صرف نظر کردیم، دیدید که بقیه زندگی من مثل نامتدینها است، این یک
پدیدهای است که تدین را از عقلانیت بیرون میبرد؛ روانشناسان دین
معمولاً از این بهCompartment تعبیر میکنند، یعنی آپارتمانی
آپارتمانی تلقی کردن دین، غرفه غرفه تلقی کردن دین، یعنی اگر شما
دیدید که من فرقم با شخص دیگری که به هیچ دینی متدین نیست فقط این
است که من در زمانهای خاصی، مثلاً در پنج وقت نماز، یا در ماه
رمضان یا در ایام حج یا در مکانهای خاصی یا در اوضاع و احوال خاصی
کارهایی انجام میدهم، ولی وقتی که دیگر از آن زمان، مکان یا وضع و
حال خاص بیرون آمدم، دیگر بقیه زندگیام مثل غیرمتدینین است، یعنی
مثلاً وقتی که در محل کارم هستم دیگر با غیر متدینان فرقی ندارم،
وقتی که در حال گردش، مسافرت، تدریس، تدرس هستم یا در محیط کار خود
هستم یا با دوستان و دشمنان و زیردستان و زبردستان خود هستم و
بهطور کلی در بقیه اوضاع و احوال زندگی با غیرمتدینان فرقی ندارم،
فقط فرق من هنگام پنج وقت نماز است یا هنگام ماه رمضان است، اگر
اینگونه باشد، معنایش این است که دیانت مثل اکسیژنی نیست که با کل
زندگی من تماس داشته باشد، مثل اکسیژنی نیست که با دانه دانه
سلولهای بدن هر کسی سر و کار دارد، مثل خوراک میماند که فقط با
معده کار دارد و با دیگر قسمتهای بدن سر و کار ندارد؛ تدین
متعقلانه، تدینی است که مثل اکسیژنی که با تمام سلولهای بدن سر و
کار دارد، این تدین هم با همه سلولهای زندگی شخص سر و کار داشته
باشد و یک «فلسفه حیات جامع» باشد، ولی این «فلسفه حیات جامع» نه
به این معناست که تدین عقلانی، تدینی است که برای کوچکترین حرکات
و سکنات هم امر و نهی داشته باشد، این را نمیخواهم بگویم، بلکه
میخواهم بگویم تدین متعقلانه، تدینی است که به کوچکترین حرکات هم
معنا ببخشد، نمیخواهم بگویم برای کوچکترین حرکات و سکنات امر و
نهی صادر کرده باشد، این البته در ادیان پرشریعت وجود دارد، مثلاً
در آیین یهود و تا حدی هم در آیین اسلام وجود داردکه برای
کوچکترین حرکات و سکنات هم گفتهاند بالاخره این کاری که کردهای،
یا این کاری که نکردهای یا واجب بود یا مستحب بود یا مکروه بود یا
حرام بود و امثال ذلک؛ بالاخره هیچ حرکت و سکنتی نیست الا اینکه
یکی از احکام خمسه بر آن عارض شود، اما این مراد من نیست،
نمیخواهم بگویم دین عاقلانه، دین متعقلانه دینی است که برای همه
حرکات و سکنات ما چرتکه انداخته باشد و امر و نهی صادر کرده باشد،
خیر، اما دین عاقلانه دینی است که به همه حرکات و سکنات من معنا
میبخشد، یعنی کل زندگی من - به تعبیر آن عارف معروف - یک سجده
طولانی باشد، «کل زندگی من یک سجده طولانی باشد» یعنی کل زندگی من
در راستای یک هدف باشد، نه اینکه فقط و فقط در زمانها و مکانها و
اوضاع و احوال خاصی من را با غیرمتدینان متفاوت کند؛ من وقتی هم با
استادم برخورد میکنم، وقتی هم با شاگردم، همکارم، دوستم و یا
دشمنم برخورد میکنم، باید طرز برخوردم با کسانی که متدین نیستند
فرق کند؛ اگر اینگونه باشد آن وقت کل زندگی من دارای یک معنای واحد
است، کل زندگی من یک فلسفه دارد، نه اینکه یک تکههای کوچکی از
زندگی من فلسفه خاصی داشته باشد و سایر بخشهای زندگی من، فلسفه یا
فلسفههای دیگری داشته باشند، این یک نکته است، به این لحاظ است که
دیدهاید که کسانی که در تدین رشد میکنند، روز به روز کل
زندگیشان هماهنگتر میشود، روز به روز کل زندگیشان همخوانتر،
همسوتر و یا به تعبیر ریاضی همگراتر میشود، یعنی اگر روزی کارش با
تفریحش خیلی متفاوت بود و تفریحش با وقت عبادتش خیلی متفاوت بود،
امروز میبیند نه، کارش هم مثل تفریحش میماند، تفریحش هم مثل وقت
عبادتش میماند، مثل اینکه کل زندگی او یک صبغه واحد میگیرد،
یکرنگ میشود، به تعبیر قرآن: «صبغه الله و من احسن من الله صبغه»
رنگآمیزی خدا مثل اینکه کل زندگی را فرا میگیرد، کل زندگی رنگ
میشود، نه اینکه فقط یک تکه از زندگی رنگ شود؛ این یک نکته است،
در باب نکته اول من سعی میکنم وقتی دارم نکتههای نهم و دهم را
توضیح میدهم، امیدوارم که باز به این نکته اول به مناسبتی باز
گردم. اما فعلاً این را میخواهم بیان کنم که «دیانت یک فلسفه حیات
کامل است»، اگر فلسفه حیات کامل نباشد، عقلانیت ندارد، چرا عقلانیت
ندارد، این «چرا عقلانیت ندارد» را اِنشاءالله بعد خدمت شما بیان
خواهم کرد.