
نوشتم، براي آنان که اهل «يافتن» هستند، نه اهل «بافتن»! کساني که
اعتراف ميکنند «واقعيتي» را يافتهاند نه «کل واقعيت» را. شراب
فلفل کنايه از پارهاي تناقصهاي زندگي ما ايرانيان در ماندن يا
نماندن است. پارادوکسهايي که در کنار تمام ستودنيهايي که داريم
گاهي نه تنها قابلتحمل نيستند، بلکه با سوراخ کردن جليقهنجات،
فرصتهاي خوشبختي را پس سقوط در درياي ماجراي آينده از ما
ميربايند! زندگي در کرةجهاني پديدهاي بيارزش يا فکاهي نيست و
کساني که ادعاي بيارزش يا شوخي بودن آن را چونان يک نگين در انگشت
خمارشان فرو کردهاند، شخصيتي لرزان يا دستکم عقلانيتي ژلهاي
دارند! زندگي در اين دنيا، جايگاهي بزرگ داشته و ميتواند پلکان
عزت و احترام هر انساني در زمان معاصر و دنياي ابدياش باشد، فرصتي
براي داشتن خدا و خرما در کنار هم! گذشتن از لذتهاي منطقي در
دنياي کنوني، خودکشي کردن، دوري از عاشق شدن، تارک دنيا گشتن،
دوري از روابط اجتماعي، محکوم کردن ديگر آيين و مذاهب بسياري ديگر
از رفتارهاي داغ تعصب خورده، بهجرات زاييده انسانهاي ريزبيني
است که چونان کرهزمين تا ابد به دور خود ميچرخند!
بايد باور کرد که تنها و تنها براي يک بار به ما اجازه زندهبودن
در اين کهکشان داده شده است، و ثانيه شمارهاي ساعت مچي حتي به
صاحبش نيز رحم نخواهند کرد و نخواهند ايستاد. هيچ اميدي براي تمديد
اين اعتبار وجود ندارد! لذا غصه خوردن، تعصب، تنفر، دودلي و بدتر
از همه ليز خوردن ماهي طلاي فرصتها از دست زندگيتان، پديدههايي
هستند که اميد ديدن روزهاي ناب را در آينده با درندگي خواهند
بلعيد! و آنگاه در اوان انتهاي عمرتان تازه به اين جملة سهراب
ميرسيد که ايکاش «انگشت تکامل در هندسه اندوه و دودلي تنها
نميماند»! اصلا، ما چرا فکر ميکنيم و چرا مي پرسيم؟
بنام خداوند بخشاينده مهربان...
ميدانم که مدت طولاني از نوشتن دور بودم، نامههاي زيادي دريافت
کردم و اين بار بر خلاف هميشه فرصت زيادي نيز براي پاسخ به آنها
کنار گذاردم، بدون تعارف گاهي از خواندن نامهها حس ميکنم که
جوانان معاصر اين مملکت چقدر باهوشتر و زيرکتر از جوانان قديم،
ميتوانند فکر يا استدلال کنند.
اين ماه يکي از شگفتانگيز هفتههاي سراسر عمرم بود! شايد باور
نکنيد اما بيست شبانهروز است که در روز تنها 6 ساعت ميخوابم! پس
از سه سال پس انداز بخشي از درآمدم، دوباره توانستم يک پيانو براي
خود داشته باشم! اشتياق دارم بنويسم که چقدر شاد و هيجانزده هستم!
باور نميکنيد چقدر مهم است که هر کس در زندگي عاشق کسي، چيزي يا
هدفي باشد و به خاطر وجودش هميشه با هدفتر، جسورتر و خلاقتر
بودن را لمس کند. خداي من! درست در روزي به اين عشق رسيدم که
چندين سال پيش نزديکترين عضو خانواده، پيانوي دوستداشتني دوران
کودکيم را نامهربانانه فروخت تا تنبيهي باشد براي تصميم و
مسيرنامتعارفي که جهت آيندهام پبش گرفته بودم و ... پس از آن هر
زمان خاطرم ميآيد که براي نواختن ملوديها يا موسيقيهايي که
مينوشتم چقدر سخت و عذابآور بود که به خانه دوستان رفته و در
آنجا به اندازه يک چاي و شيريني، دزدکي دفتر نت را باز کرده و
تمرين کنم خنده تلخي روي لبهايم مينشيند، چقدر ناراحت کننده بود
که مدتها پشت شيشه پيانو فروشيها مثل يک کودک، دقيقههاي زيادي
محو تماشا مي شدم و دلم ميخواست جاي دختر يا پسري بودم که همراه
والدين يا استادش براي خريد يکي از آنها در چشمانش برق خواستن
بود، او در آنسوي شيشه صداي خوش پيانو را ميشنيد و لذت نواختنش را
در درخشندگي شکوهش تصور ميکرد و در اين سوي ويترين فروشگاه، من
بودم و صداي بوق ماشينها و التماس کودک فالفروشي که نواي
پسزمينه اشتياقم بود، وقتي ميبينم که تا چه اندازه به دنبال
پيانوي قديميام گشتم تا بيابماش و دوباره مقابلش نشسته و
ساعتها بنوازم، حس ميکنم ديگر اين روزها نبايد زود به رختخواب
رفته و علي رغم خستگي از کاري پر استرس، جاي نيش تمام آن پشههاي
حسرتي که مرا گزيدند را با آرامش و نواحتن در کنار پيانوي جديد
تلافي کنم! کمکم دوستانم از اينکه در آپارتمانم جاي خالي پيانو را
بدانها نشان مي دادم و ميگفتم يک روز اينجا خواهد بود خندهشان
ميگرفت اما خوب اکنون آن جاي خالي پر شد. (تبسم) امان از نت خاموش
زندگي ما آدمها. فرداي روزي که پيانو را خريدم، دوباره به پشت
همان شيشه رفتم، تمام فالهاي کودک فال فروش را خريده و با هم يک
ساندويچ داغ و لذيذ خورديم و گپ زديم.
گرچه عطش ديوانهواري که به موسيقي داشتهام گاهي به مانند آفت،
خيلي از خواستههاي ديگر مرا نابود کرد و اين هيچگاه براي پدر و
برخي از نزديکترين دوستانم پذيرفتني نبود، اما شايد آن تمايل بدين
سبب بود که دنياي موسيقي عرصه ماجراجوييهاي ذهنم در فضايي بهجرات
بيانتها بود. وقتي مغلوب شرايط يک اشتياق وافر ميشوي باختن برابر
است با برنده شدن، يعني غرق نمودن هر چه خلاقيت و استعداد است در
دريايي که عاشق عمقش هستي، به ويژه اينکه موسيقي هميشه ميخواسته
در زندگيم معشوقهاي مطلق باشد، پديدهاي که انگيزههاي خوبي براي
احساس خوشبختيکردن اعطا ميکند، شايد خواهان اين است که خود را
تمام و کمال وقفش کنم تا در عوض نتايجي شکوهمند هديه دهد. اما اين
سئوال هميشگي ما انسانهاست که شکوه به چه قيمتي!؟ امروز بياندازه
خوشحالم و خوشحالم و خوشحال. اين دنيايي است هميشه آرامبخش و در
انتظار کساني است که مشتاقند تا آرامش را با خلاقيتهاي خود يا
ديگران سهيم کنند. مطمئن باشيد که شما نيز دعوت داريد... اما
نميدانم آيا اين عاشق آفت زده ميتواند روياهاي آيندهاش را عروس
لحظههاي امروزش کند يا نه؟ آيا من يک ديوانهام!؟ پسري بياندازه
غيرفهميدني!؟ شايد آري ... شايد هم نه.... اين را بايد از که
پرسيد!؟ مادرم، پدرم، يا شايد هم نيوتون!
زماني که اين نوشته تمام شد بهتازگي از سفر به محمودآباد و آمل
براي بازديد تبليغات فروشگاهي بازگشتهام، تصميم گرفتم پس از
بازگشت از يکي از مناطق سرزمين پدري، مطلبي ويژه را بنويسم.
شايد کمترکسي به اندازه حقير لايق نوشتن چنين مطلبي باشد، چرا که
به دليل ارتباطات وسيع و آزادي که با دختران و پسران دارم گاها در
تصميمگيري مرتکب اشتباهات بسيار بزرگي شدم که هيچگاه نمي توانم آن
تجربهها را آشکار نکرده و پنهانش کنم! اشتباهاتي که در ارتباط با
دوستان ايراني گاها به ندرت باعث ميشد موفق شوم همه چيز را به جاي
خود برگردانم، با اين وجود خوشبختانه با بکار بردن روشهايي که کم
کم فرا گرفتم آن را به حداقل رساندم. اين خطوط حامل تلنگرهاي پسري
است که نه يک تئوريسن کاناپهنشين خانگي، بلکه فردي بسيار ساده و
معمولي اما سرخ شده در مصايب همين دنيايي است که شما نيز در آن نفس
ميکشيد و راه ميرويد، و همانطور که نگاشتم اين کلمات چيدمان شده
نه «کل حقيقت» که تنها «بخشي از حقيقتي» است که دريافتهام و مايلم
با عسل صراحت واقعياتي تلخ را با شما در ميان بگذارم.
بسيار ناراحت هستم، چرا که مدتي است يکي از همکاراني که بسيار
دوستش دارم دچار وضعيتي بحراني است، ماههاي زيادي است که در تار
عنکبوت احساسات خودش مانده است. يا ميخواهد و نميتواند و يا
نميخواهد که بتواند از آن رها شود و خلاصه فرفره جسارتش نميچرخد.
اکنون که اين دستنوشته را مينويسم حس شگفتانگيزي دارم و شايد به
خاطر آهنگي است که در اين زمان در حال گوش دادن بدان هستم. «Power
of Goodbye»
از خواننده کاباليست امريکايي خانم مدونا که يکي از قطعات آلبوم
مشهور «Ray
of Light»
اين موسيقي خوان است.
رفقاي گلم، رابطه يک دختر و پسر چيزي نيست که از قبل بتوان مسير آن
را پيش بيني کرد. مثل بردن يک اتومبيل به کارواش که مي داني وقتي
اين ماشين از آن طرف بيرون بيايد ريختش چه شکلي خواهد شد! در اصل،
آينده يک رابطه هميشه تميز و براق نيست و گاها ممکن است به شدت کدر
و مات باشد. عادت کرده که فکر کنيد هميشه با کسي دوست و رفيق
ميشويد که چيز زيادي از او نميدانيد و هرچقدر هم ادعا کنيد در
زمان تولد يک حس ششم در ناف شما کار گذاشته شده باز هم زواياي
تاريک شخصيت افراد فراتر از دسترستان است. دليل مهم اين شناخت
ناکامل، اين است که هيچ دختر و پسري بطور ميانگين حداقل تا 4 ماه
پس از آشنايي شخصيت واقعي خودشان را رو نميکنند (اگاهانه يا غير
آگاهانه بماند) لذا برگه آس شما تنها به جداي از هوش و درک
اجتماعيتان ، گذشت زمان است. گذر زمان و موقعيتهاي بحراني در قرن
نانوتکنولوژي هنوز هم مطمئنترين پديده براي شناخت ميکروسکپي
افراد است. زيرا رنگ اخلاق و رفتار به مرور زمان در وايتکس زمان
دچار تغيير رنگميشود. مثلا خود شما در ابتداي آشناييتان با نفر
قبلي يا همين شخصي که اکنون با او دوست هستيد کاملاً مودب و مبادي
آداب نبوديد؟ يا بسيار بيشتر فداکاري نمي کرديد؟ در اين مملکت بخش
مهمي از رفتارها، دکورها و ژستهاي تلفني و خياباني گوياي واقعي
شخصيت واقعي ما نيستند! خندهدار است اما در ايران به دليل
پيشرفتهاي نوين در لوازم آرايشي و بارور شدن استعدادهاي ناشکفته
برخي دختران پارسي در بکار گرفتن اين ابزار که انگشت حيرت را به
دهان گريمورهاي هاليوود گذارده و پيرايشها و آرايشهاي برخي پسران
نسل دهه 60 هم که گاها انقدر پر رنگ و لعاب است که موحب شنيده شدن
کلمه «وا! خدا مرگم بده»، از دهان پيرزنهايي ميشود که از تعجب
قوزشان مثل فنر راست شده (!) ، جامعه گرفتار چنان فاجعه برداشتي
شده که حتي درباره قيافه آدمها نيز نمي توان زود قضاوت کرد چه
برسد به باطنشان! اين نشانه نجيبي براي مردم يک سرزمين نجيب نيست.
شخصيتا پسري هستم که از برخورد اخير سيستم حکومتي ايران براي کنترل
بيسليقگي در پوشش و آرايش بسيار دلخور هستم، چرا که شاهد بودهام
بسياري از افراد محترم و با اصالت خانوادگي قرباني رفتار تحقير
آميز و زشت شبهنظاميان شهري شدهاند، اما منصفانه فکر کنيد، آيا
بيمبالاتي و بيجنبهبازيهاي خودمان هم در اين اتفاق سهم ندارد!؟
همه به نوعي کمکاري نکردهايم!؟ معتقدم انسان يا بايد شجاعت و
جسارت تغيير شرايطي که نمي تواند در آن آزادانه زندگي کند را داشته
باشد، يا به گونهاي زندگي کند که احدي جرات توهين به او را نداشته
باشد و يا اينکه بگذارد و از آن محيط براي هميشه مهاجرت کند. در
ايران هر کس بخواهد راه چهارمي را پيش بگيرد زنجير فشارهاي رواني
کبودش خواهد کرد، لج بازي با يک حکومت احمقانهترين رفتاري است که
يک شهروند جوان ميتواند پيش بگيرد، چرا که حکومتها در تاريخ
ثابتکردهاند هميشه لجبازتر از مردمانشان بودهاند!
سناريوي ما اين است، فرض کنيد با کسي رابطه داريد و اين کشش کمتر
شور و حرارت خودش را از دست داده، حتي کار به جايي ميرسد که تحمل
کردن اين اتفاق براي يکي از دو طرف قضيه مشکل ميشود. واقعا گاهي
اصلا شخصيت منفي هم در بين نيست و دو طرف انسانهاي خوب و
دوستداشتني هستند اما دلايل زيادي از جمله مهمترينش اين که در
تشخيصشان اشتباه کردند (که خيلي هم طبيعي است) به درد هم نمي
خورند. مثل خربزه و عسل که هر دو به تنهايي خوشمزه هستند اما نمي
توانند کنار هم ميل شوند! ممکن است به مرور زمان متوجه رفتارهايي
از دوست پسر (يا دوست ـ پسرتان) بگرديد که در ابتداي دوستي مشخص
نبوده، يا اينکه يک حس آزار دهنده مثل گاز پيکنيکي اعصابتان را
داغ کند و آن اينکه حس کنيد دوست دخترتان (يا دوست ـ دخترتان) با
احساسشما بازي مي کند و فقط به اتومبيلي که داريد يا رستورانهايي
که او را ميبريد دلخوش دارد! (البته در ايران اين دختران کم هستند
نه!!؟) تجربههاي شخصي حقير ميگويند چنانچه در طول مدتي که با هم
هستيد مدام بر سر مسايلي جزئي و احساسي دعوا مي کنيد، آشتي مي کنيد
و دوباره دعوا مي کنيد، اگر دوست شما وقت کافي براي صحبت کردن يا
کنارتان بودن را ندارد، اگر دوست تان به چشم يک صندوق کميته
امداد نگاه مي کند، اگر دوست پسرتان شما را تنها براي سکس مي خواهد
و بياهميت به انتظارات انسانيتان شده، اگر دوست دخترتان دست به
مقايسههاي بيرحمانه با ديگر پسران اين اجتماع ميزند، اگر
دوستتان پيچاندن شما و قرار و مدارهاي الکي را براي فرار از شما
ترتيب ميدهد، اگر دوست دخترتان خواستهاي خارج از ظرفيتتان دارد
و يا بدتر از همه آدم شکاکي است ... باور دارم آن لحظه عقربههاي
ساعت روزگارتان تنها يک زمان را نشان مي دهند و آن چيزي نيست جز
زمان خداحافظي! زمان سپردن يکديگر به دوستاني بهتر و لايقتر! آيا
ايمان به جمله پيشين نشانه اين نيست که او را در حقيقت، آزاد و با
احترام دوست داريد؟ چرا به اشتباه فکر مي کنيم با دوست داشتن يک
نفر مالکش هستيم، و يا بدتر از آن با تنها گذاشتنش کسي که مي خواهد
مالک ما باشد به او خيانت مي کنيم و ...
ببخشيد تلفن همراه زنگ ميزند، چند لحظه ....
....
ببخشيد! عمه بودند که تماس گرفتند. ميخواستند ببينند اگر براي شب
ميروم منزلشان شام چه ترتيب دهند. گفتم اسپاگتي با قارچ! خوب يک
سالي ميشود اسپاگتي درست و حسابي نخوردم. بچههايي که در دنياي
نزديکتر با حقير ارتباط دارند خوب ميدانند که شامام يا کرانچي و
مانچي است، يا جوجه کباب يا تن ماهي! (خنده) مگر اينکه دوستان
بيايند و با هم برويم بيرون شام و يا زماني که به به آپارتمانم
بيايند و از فرط دلسوزي به بهانه اينکه کمي بيشتر با هم باشيم، يک
شام يا نهار با دست پخت خودشان ترتيب دهند و دور هم باشيم. بگذريم
که باز حاشيه خصوصي خودم شدم و باز هم صداي عدهاي از بچه ها در
خواهد آمد که چرا اينقدر از زندگيات مينويسي! (از دست بعضي ها).
بگذريم... داشتم چه مي نوشتم... آها...
قضيهاي که چرا مساله «خداحافظي» در جامعه دختران و پسران ايراني
اينقدر پر از تکلف و دردسرهاي عجيب و غريب است بايد در اين جامعه
کالبدشکافي شود! هنوز فرهنگ اين موضوع جا نيفتاده و به قول يکي از
دوستان خوبم ما بيشتر از آنکه به روند روابط و يا حتي پايان آن فکر
کنيم، دفعتا روي آغاز آن سرمايهگذاري مينماييم، گويي هر رابطه
خياري است که هميشه از ترس رسيدن به ته تلخ آن، مثل بستني ليساش
ميزنيم تا کم کم دچار مرض روزمرگي و سردي در روابط شويم! چرا ما
خداحافظيکردن را بلد نيستيم!؟ اين نکته ضروري را در مغز يکنيم
کيلوييمان بايد براي هميشه تزريق کنيم که اگر اشتياقي براي شروع
يک رابطه با غير همجنس وجود دارد به دلايل زيادي است که
مهمترينهايش رسيدن به آرامش و حس تعلقي جادويي براي کسب هيجاني
نشاطآور است، تا ديگر از تنهايي زجر نکشيم و بدانيم با کسي هستيم
که براي درک کردن و حتي نيازمان هميشگي به حس خوب
Support
شدن، حضور دارد. خوب! حال وقتي بعد از مدتي به اين نتيجه ميرسيد
که شخصي که با او يک رفاقت را شروع کردهايد نميتواند چنين نقشي
را ايفا کند، با احساساتتان بازي کرده، تو زرد از آب درآمده يا در
يک شکل کاملا منطقي عليرغم تمام خصوصيات خوب و قابلاحترامش
ويژگيهايي در «بسته رفتاري» خود به همراه دارد که برايتان آزار
دهنده ميباشد و به اعصابتان سمباده ميکشد مگر ديوانه هسيتد که
کاسه «چه کنم چه کنم» يا بشقاب معروف ايراني «همين است که هست» را
در دست بگيريد و اين شرايط را ادامه دهيد! خوب رفيق من ولش کنيد!
با او خيلي شيک خداحافظي کنيد! باور کنيد باهوشترين و دقيقترين
آدمها پيش آمده در تشخيص اوليه شخصي که حس مي کردند با آنها
سازگار است دچار اشتباهات بياندازه غيرقابل باوري شدهاند. قصدم
ارائه راه حل نيست،اما پيشنهام اين است که خيلي اوقات بهتر است
جسارت اين را داشته باشيد «اشتباه بزرگ سلام کردن» را با «با يک
خداحافظي درست» جبران کنيد! خرجش يک هفته آب غوره گرفتن و مصرف يک
بسته دستمال کاغذي و مقدار متنابهي ناراحتي است! بيشتر!؟ چرا
اينقدر مسابل را براي خود بغرنج مي کنيد! چرا راه برگشت جوان
ايراني بايد هميشه پر از سيمهاي خاردار و مين باشد و از ترس آن
نتواند به عقب برگردد!؟ جمعکنيد اين لوسبازيهاي رومانتيک را!
عقبنشيني گاهي هوشمندانهترين تاکتيک است و ماندن مضحکترين
رفتار! بايد و بايد و بايد به طرف مقابلتان اين سيگنال را ارسال
کنيد که اگر نتواند خود را سازگار نمايد يا انعطاف لازم را در
برخورد داشته باشد، محکوم است که ديگر روي شما حساب نکند! در چنين
زمانهايي اين حس مالکيتي که مي خواهيم نسبت به دوستامان داشته
باشيم چنان پدري از صاحب آدم در ميآورد که هر وقت يک مشت عقده
رفتاري، بيانگيزگي و نفرت يخزده بالا آورديم تازه دورازيمان
ميافتد که عجب غلطي کرديم که به دنبال يک رابطه بهتر نرفتيم! شما
موظف نيستيد براي هميشه انعطاف داشته باشيد، در غير اين صورت
بيشترين مقصر آزار و اذيت روانيتان، بيتعارف خود خودتان هستيد!
خرج روانپزشک و روانشناس و قرص و کوفت و زهر مار هم نکنيد که
بيفايده است! رودربايستي ، وابستگي اشتباه يا مهرباني بچهگانه را
هيچ کجاي دنيا با قرص درمان مي کنند!؟
همانطور که شروع يک ارتباط فرصت جادويي به ما مي دهد تا احساس شعف
کنيم، خداحافظي کردن نيز قدرت زيادي به شما خواهد داد! اين يک ژست
ديجيتالي نيست، احساس بزرگي کردن، احساس تحول و تجربه آزاد شدن
نيروي لذتبخش و بسيار شگفتانگيزي است که تجربه «يک خداحافظي به
موقع» بيدرنگ به شما هديه خواهد داد. فراموش نکنيد که در هنگام
خداحافظي با کسي که دوستش داريد و واقعا نمي توانيد کنارش بمانيد،
حسرت روزهاي پيشين را نبايد خورد، بياندازه اهميت دارد که به
تجربهها و اتفاقات گذشته به عنوان درسهاي مهمي براي آينده نگاه
کنيد، تنها اين شيوه نگاه کردن است که باعث مي گردد پيوسته روي
بالش خوشبختي بخوابيد و کابوس اضافي نبينيد! حس خوشبختي واقعي در
استفاده از تجربههاي خودتان است نه خواندن نوشتههاي
آنتونيرابينزها و فداکاريهاي بيسروته ...! زشتترين و
خيانتآميزترين رفتاري که يک پسر يا دختر در گذشته باشما داشته
در باور حقير به معناي يک تجربه فوقالعاده براي تضمين خوشبختيان
در آينده است، نه پسماندههاي گنديدهاي که عشق را براي شما
مسخره کند يا نسبت به جنس مقابل حساستان نمايد. هميشه به چشم
تجربه بدانها نگاه کنيد و بس! و هر کس را نيز به خاطر اين
تجربهها با چشم تحقير يا مذمت نگاه تان کرد بيدرنگ از رادار
زندگيتان حذف نماييد، چرا که چنين کساني تنها مي خواهند يا کشيش
باشند، يا بيتجربگيهاي خود را نااگاهانه با شخصيت تراش
نخوردهشان به رخ بکشند. اين شمايد که موفق هستيد، دقيقا خود شما!
از تجربههاي گذشته براي پيدا کردن دوستان بهتر بهره ببريد، شک
نداشته باشيد عشق حقيقي و دوستان حقيقي يک جايي در پستوي روند
زندگي شما ان گوشهها منتظر هستند! دودل نباشيد! فرصت دادن
مهمترين محلولي است که بايد به بدنه موفقيتهاي آيندهتان تزريق
کنيد تا در شيمياي خونتان جريان پيدا کند. به اين گمان برسيد که
گاهي خوشبختي وعشق واقعيتر تنها بعد از يک خداحافظي لبريز از
جسارت خود را براي شما آشکار خواهد ساخت. زماني که با برخورد با
موقعيتهاي جديد متوجه ميشويد اي کاش خيلي زودتر دست به اين اقدام
ميزديد! اي کاش اسير ذهنيات نبوديد!
و اما مهمترين نکتهاي که بايد به دختران ايراني گوشزد کنم آن است
که دريافتهام پسران ايراني به ندرت در خداحافظي پيشقدم
ميشوند،اين مهم دلايلي متفاوتي دارد، شايد تحمل اشکها و آزار
دادن شما را ندارند، ممکن است در لايههايي از رودربايستي گرفتار
باشند، شايد هم گمانميبرند دوستماندن با يک دخترخانم بهتر از
دوست نبودن است! لذا اگر احساساتشان نسبت به شما عوض شود معمولا
رهايتان نمي کنند، بلکه اين رابطه را در يک آب نمک به سبک پسرانه
نگاهداري ميکنند! به عبارت راحتتر بدون اينکه تکليف شما را
مشخص کنند ميروند سراغ
Case
ديگر. در اصل از نظر احساسي و عقلاني خود را وابسته به او مي دانيد
در حاليکه مورچههاي واقعيت بعدها اعتراف خواهند کرد که او از شما
دور شده و شايد هم براي هميشه رفته است. چنين پسري را به راحتي
ميتوان شناخت؛ او هيچگاه براي دوست دخترش وقت ندارد، وقتي او را
ميبيند حرف زيادي براي گفتن ندارد، بدقوليهايش بيشينه شده و
بازيهايي از اين دست. دخترخانم محترم! خوب چشمهايترا باز کن!
براي سه پسر هيگاه وقت نگذار، پسري که ميخواهد مالک تو باشد، پسري
که از نميتواند مثل يک مرد رفتار کند و بالاخره پسري که به چشم يک
تکه گوشت به تو مينگرد. دست از اين تفکرات جهان سومي بردار و بدان
خوشبختي هيچگاه محدود به يک نفر نيست، بايد با چنين پسراني در همان
لحظه خداحافظ کني. اصلا چرا به کسي که حتي مدت زيادي از بهترين
ماهها و سالهاي شما را حرام کرده ميخواهيد فرصت چندباره دهيد...
نه! هيچ وقت نقش خيارشور را براي يک پسر ايفا نکنيد و در آب نمکش
نمانيد! شخصيت شما از وجود يک پسر در زندگيتان مهمتر است. عمرتان
را در قرعهکشي که نبردهايد! پس ديگر وقت فرصت دادن به
دوستيهاي نو و شرايطي واقعيتر است!
يا حق.
آرش قميشي.
بیوگرافی
و ارتباط با آرش قمیشی