
«واقعيتهاي وارونه» حقيقت مهمي از زندگي کوتاه در اين کره ابدي
هستند! گاهي وارونه فکر کردن، وارونه وانمود کردن و وارونه انتظار
داشتن آنچنان عضو مهمي از پيکرة عرف يک جامعه مذهبي يا سنتي
ميگردد که گويي کودتا بر عليه طبيعت لازمه زندگي بهشتي است!
اينروزها شايد پارادايس، هدية کساني است که به برداشتهاي کاربني
از دين بيشتر اهميت ميدهند تا خود اصل دين!
کساني در ميان ما زندگي مي کنند ، که معتقدند نيازهاي جسمي بر خلاف
نيازهاي معنوي هميشه بايد در نقطه بحران برآورده شوند! ما را به
اين باور ميرسانند که دروغ به مردم را گناه تلقي کنيم، اما دروغ
به خودمان را سزاوار پاداش بدانيم! وقتي در سرزميني زندگي کنيم که
مجبور به راه رفتن با دستهايمان براي تميز ماندن کفشهايمان
هستيم، دور از انتظار نيست که از احمقفرض کردن مردم بايد لذت
ببريم! دلخور نباشيم اگر در دانشگاه به خاطر حل يک مساله از روشي
غيرمعمول نادان فرضمان کنند! و يا قبول کنيم صحبت پيرامون سکس يک
جرم است، يک گناه بزرگ! لذا در مقابل اظهار نياز به اين پديده به
ما ميگويند: اوه! واقعا پست هستي؛ متاسفيم! تو بيبند و بار
هستي! تو بياصالت هستي! بگذاريد گزارش وارونة يک « واقعيت وارونه»
را در اين جامعه بنويسم، گرايش به همجنس و خودارضايي مثل يک سونامي
شهرهاي بزرگ ما را فرا گرفته است، مقصر کيست؟ مهم نيست! مساله اين
است که مدت زيادي است ما به خوردن دوغ در کافي شاپ عادت کردهايم!
بنام خداوند بخشاينده مهربان؛
بگذاريد با يک مطلب جالب شروع کنم، مردم امريکا علي رغم اينکه
عيبهاي مشخصي در شيوه زندگيشان دارند، اما ابعاد ديگر زندگيشان
تحسين برانگيز است. ساکنان سرزمين ايالات متحده امريکا با ذهنيت
«ميشود» يا «اگر بخواهيم ممکن است» بزرگ ميشوند. واقعا بر اين
باور هستند که چنانچه بخواهند
ميتوانند به هر خواستهاي نايل شوند، خواه برنده
شدن در يک مسابقه اتومبيل راني باشد، خواه کانديدا شدن براي رياست
جمهوري کشورشان! آنها با لذت فکر مي کنند، فکر ميکنند که اگر پول
و نيروي کافي صرف کنند ميتوانند مالک خانهاي بزرگ و شيک شوند،
اگر با يک خانم يا آقاي باهوش و خوشفکر ازدواج کنند ميتوانند
صاحب فرزنداني افتخار آفرين شوند. نتيجهاش ميشود اين که مردم
آمريکا تصور و ذهنيتي بسيار انعطافپذير با اهدافشان دارند و هيچ
گاه به خاطر نرسيدن به آروزهايشان به زمين و زمان فحش نمي دهند!
وطنپرستي؛ در امريکا همانند مذهب است. مثلاً آنها به پرچم
وطنشان بسيار عشق ميورزند، از نظر تئوري هر چه پرچم بزرگتر باشد
آن کسي که آن را برفراز موسسه يا محل زندگياش نصب کرده
وطنپرستتر است، واين کار، گاهي تبديل به رقابت ميشود. به همين
دليل است که اول کاخ سفيد و دوم فروشندگان اتومبيلهاي دست دوم که
چندان هم با تشخص نيستند، بزرگترين پرچشمها را به اهتزاز در مي
آورند! (خنده) در امريکا بياحترامي به پرچشم گناه بزرگي تلقي
ميشود و حتي مردم امريکا اعتقاد دارند که پرچم را نبايد در تاريکي
نگاه داشت، خيس کرد يا اجازه داد بر زمين بيفتد!
در ايالات متحده هر کس بخواهد در انتخابات موفقتر باشد بايد سه
نماد را در تبليغاتش هميشه مد نظر داشته باشد، ياد خداوند،
استفاده از پرچم و عشق به مادر! بيدرنگ بايد هر سه را بسيار جدي
بگيرد!! آمريکاييها هم مانند ما ايرانيها شديدا بر اين باورند که
کشورشان «سرزمين موعود است» و بي چون و چرا بهترين و
مهماننوازترين مکان دنياست! حال نميدانم ما زياد امريکايي فکر
مي کنيم، يا امريکاييهاي زياد ايراني فکر مي کنند!؟ شگفت
انگيزتر اينکه رويا، اميد و سبکي از زندگي (Life
Style) را اشاعه مي دهند که بر اساس آن زندگي
مثل يک شکلات کاکائويي عظيمالجثه است که در تمام طول مدتي که در
اين دنيا زندگي مي کني بايد سعي کني يک گاز گنده به آن بزني و
مهمتر از آن فراموش نکني که با ايمان زندگي کني. ميبينيد! آنها به
اين باور رسيدهاند که اول خدا، بعد خرما. اما باور ما چيست؟ يا
خدا يا خرما! خوشبختانه جوانان اين روزها به سرعت متوجه گشتهاند
که هم خدا را ميتوان داشت و هم خرما را، شايد اين ضربالمثل شيرين
ميرود تا کمکم طعم خود را از دست بدهد!
آنچه در بالا به عنوان مساله گناه، و تفاوت در برداشت از دين
نوشتم، بطور غيرمستقيم با آنچه اين بار مي خواهم دربارهاش با هم
حرف بزنم ربط پيدا ميکند. چندسالي است قضاوت اطرافيان برايم اصلاً
مهم نيست، با اين وجود اميد دارم با خواندن اين مرقومه بر روي
چگونگي زندگي شخصي آرش قميشي متمرکز نشده و بدتر از آن او را اشاعه
دهنده تفکرات جسمي تلقي نکنيد، چه؛ گاهي ما ناگريز از پذيرش
تجريبات و راههايرفته مردم کشورهاي پيشرفته دنيا هستيم، همان
طور که اتومبيل سواري نشانه غربزدگي نيست، همانگونه که کت و
شلوار پوشيدن؛ يک رسم انگليسي اما مورد استفاده ما ايرانيان نيز
هست و هيچ کس اسم وادادگي فرهنگي يا انحراف روي آن نمي گذارد،
اکنون لازم است تا (در مواردي) پوشش تفکراتمان را تغيير دهيم و
شجاعت پرداخت هزينهاش را نيز داشته باشيم. حتي اگر بسوزيم. چرا؟
تامانع سوختن نسل پس از خود باشيم! در هر حال، يک نسل بايد دست به
ايثاري هوشمندانه بزند.
تا به حال فکر کردهايد که سکس و اخلاقيات جنسي چه تاثيري بر
شاديها و آسايش روانيتان دارد؟ جواب اين سئوال در حالتي ايدهال
همفکري متخصصين رشته سکسولوژي را طلب ميکند، اما اشتياق دارم نظر
شخصيام را در اين باره بنويسم، بدون توجه به دوره بلوغ يا دورهاي
که فعاليت طبيعي ما در اين زمينه آغاز ميشود. در اصل نگاهم معطوف
است به اثرات سکس سالم و اخلاق جنسي در خردسالي، جواني، ميانسالي و
حتي کهنسالي. در اينجا از اخلاق محض صحبت نميشود، چرا که پديدهاي
قطعا نسبي است و لذا تفاسير متفاوت از آن ميشود کرد، شاخص ما
اخلاق مرسوم يا همان عرف جامعه ايراني است که به دليل گره خوردن با
برداشتهاي عمدتا متعصبانه مذهبيمآب، با کلکسيوني از تابوها و
تحريمهاي خشک و تحقير کننده پيرامون سکس به نمايش در ميآيد. گويي
اگر از پشت تپه تابوهاي اجتماعي سرت را بالا ببري تا آنسوتر را
ببيني، بيدرنگ با فشنگ «غلط زيادي» مغزت متلاشي خواهد شد!
من و شما از زماني که کودک هستيم، ميآموزيم که نبايد برخي از
قسمتهاي بدن خود را در جمع دستمالي کنيم. هشدار داده ميشويم که
هرگاه نياز به اجابت مزاج داشتيم (يعني تخليه مواد غيرضروري از
بدنمان) ميل خود را با پچپچ و اشاره به بزرگترها بگوييم و با
شرمندگي به دنبال دستشويي بگرديم. هميشه، پارهاي از بخشهاي بدن و
برخي اعمال بدن براي مخچة کودکانه ما مفهوم نبوده تا کدگذاري شود،
اين جا توجههاي کودکانه با بيميلي پاسخ داده ميشود. از آن رو
برخي مسايل مهم چون چگونه به دنيا آمدن يا چگونه بچهدار شدن با
خاموشي محض يا دروغ پاسخ داده ميشود، بعدهاست که درمييابيم
پاسخهايي که پدران و مادرنمان به ما ميدادند چقدر گمراهکننده يا
به شدت پوک بودهاند! تعاريفي چون شما از دهان لکلکها به زمين
افتاديد! تخم بوديد، در زمين کاشتيم تا بزرگ شديد يا ... و آنگاه
اگر فرزندشان از آنها ميپرسيد پس چرا خربزه طالبي نشديم، والدين
چه پاسخي ميدهند!!؟
به هنگام صحبت با ميانسالان همين جامعه با تعجب دريافتم که در
کودکيآنها نيز هرگونه سئوالات جنسي يا تماس دستهايشان با آلت
تناسليشان با تهديد و تحديد مواجه ميشده است. متاسفم، اما بايد
اذعان کرد پاکدامني و نجابتي که بر اثر تهديدها و هشدارهاي
اضطرابآور دوران کودکي در افراد و به ويژه دختران اينگونه بر
زندگيشان سايه مياندازد يک پاکدامني دروغين، بسيار سست و
فشارآورنده است، که حتي مورد تاييد خود دينگرايان متعصب و
اخلاقيون تندرو نيست! چرا که به خوبي ميدانند اين پاکدامني نياز
به کنترل دارد! از همين رو هميشه در جوامعي که بياعتمادي به طبقه
جوانان و آگاهي از تربيت غلط در آن موج ميزند، بيشترين هزينه و
دقت براي کنترل (ونه براي برنامهريزي جهت رفاه و پيشرفت) اين قشر
به کار ميرود! نتيجهاش چه ميشود؟ اين که غالب کودکان در اولين و
شيرين ترين سالهاي زندگي نسبت به آگاهيهاي جنسي و سکس گرفتار
احساس عميقا وحشتانگيز و گناهآميز ميشوند. سکس ميشود بزرگترين
مترسک زندگيشان! از همين نقطه جغرافيايي ـ فکري است که قانون
پاولو (pavlovian
conditioning)
خودي نشان مي دهد و صحبتکردن و پرداختن به امور جنسي با گناه و
کثافت ضميمه شده تا سنجاق لعنت اجتماعي بخورد! اين محدوده ديگر
ضمير ناخودآگاه افراد است که اگر خط خطي شد، به اين راحتيها
نميتوان خش آن را از بين برد.
شرط ميبندم عدة زيادي از کساني که از سکس و ارتباط جنسي (صحبت از
بعد يا قبل از ازدواج نيست) هراس دارند، حس ميکنند اين يک فعاليت
جهنمي است و سزاوار مجازاتهاي جهنمي! پديدههاي رواني چون
Sadism
(ديگري را آزردن) و
Masochism
(از آزردن خود لذت بردن) وقتي از حد طبيعي بگذرند به تاييد بسياري
از روانشناسان در شيوه زيانآورش به سبب احساس گناهي است که افراد
از ارتکاب سکس، حس مي کنند. راحت بگويم، خود آزار کسي است که از
ارتباط گناهش با سکس اطلاع دارد. در واقع بيماري ساديسم و
مازوکيسم تا حدودي نتيجه ترساندن و تربيت غلط کودکان در زمينه سکس
است، که بوي گندش 20 سال بعد زندگي فرد را متعفن مي کند! به طبيعت
دوران کودکي و جواني، خيال مي کنم کمي بازيگوشي در زمينه امور جنسي
جزو مقتضيات همين سن است اما مانعتراشيها و تابلوهاي ورود ممنوع
و توقف مطلقاً ممنوع زيادي که بزرگترها در چهارراههاي رشد آنها
قرار مي دهد باعث ميگردد به دنبال راه مخفي بگردند! شايد و تنها
شايد به همين دليل است که کودک يا نوجوان فرا ميگيرد در نهان
اقدام به گناه (بخوانيد سکس) کرده و تمام حواس او به جاي لذت بردن
از سکس مگران اين باشد که مبادا کسي متوجه رفتارش شود. ما از کودکي
محکوم به گدايي کردن لذت هاي طبيعي جنسيمان ميشويم! و نهايت در
گدايي چيست؟ همانا جنون و گرسنگي!
نکته جالب ماجرا اين است (که نه هميشه اما) افرادي که در کودکي و
نوجواني مخفيانه دست به اين اقدام ميزنند يا فشارهاي رواني دوري
از سکس را تحمل ميکنند و بدان مبادرت نميورزند از مردمي که مرتکب
به اصطلاح اين معصيت ميشوند اما سعي در مخفي کردن عملشان ندارند
يا راحت حرفش را ميزنند متنفر ميشوند! حتي، چنين افرادي وقتي به
سن بزرگسالي برسند همان بابا و ماماني ميشوند که اگر کودکش دست به
اين عمل بزند، به شدت او را تنبيه ميکنند. ما هنوز به اين درک
نرسيدهايم که با جوان ايراني، بايد به طريقي رفتار شود که از
شناخت حقايق طبيعي وجود خود شرمنده و افسرده نشود، چرا که عدم
شناخت سکس و رفتارهاي پيرامون آن يعني با چراغ خاموش در جهت مخالف
اتوبان حرکت کردن! ما هنوز ميترسيم اين واقعيت را قبول کنيم که
سکس يک انگيزه بسيار قدرتمند در اعماق ضمير ناخوداگاهمان است،
لذا زنده زنده دفن کردن آن در زير شنهاي داغ تعصبهاي کور و برشته
کردن آن در زير آفتاب برداشتهاي مثقالي از مذهب، کاري بيهوده
است! يک دروغ بزرگ به خودمان! مساله اين نيست که سکس بايد بيقيد و
بند باشد، مساله اين است که برخي متخصصين و روانشناسان بومي اين
جامعه سنتي چرا تا به حال در اين زمينه سکوت کردهاند و سوگند
پزشکيشان را قورت دادهاند!؟ ظاهراً اين نظريه بايد جواب ميداد
اما به عکس ثابت شد ايران يکي از پرفسادترين جوامع اسلامي است،
حال راه حل چيست!؟ من به شما ميگويم، راه حل اين است: انرژي
هستهاي حق مسلم ماست!!! انرژي هستهاي مشکلگشاي همه بدبختيهاي
ماست و نميفهمم چرا بايد بحران سکس را در کشور از ميل کردن اين
آجيل مشکلگشاي پر از نقل و نبات مهمتر بدانيم!؟ (خنده)
زماني که انسان ايراني پا به جواني ميگذارد، تازه مي فهمد چه کلاه
گشادي بر سرش رفته است! نوع برخورد با او پيرامون آگاهيهاي جنسي،
مانند اين است که جلوي شعور او با بيخيالي يک پوست موز انداخته
باشند! با وارد شدن به دوران بلوغ، يا پسرها مثل يک مجرم دچار حس
گناه ميشوند يا اينکه با ظهور اين تمايلات و ترشح بيشتر هورمونها
تبديل به آدمهاي ايدهآليستي شده و از آن بالا به درون حوض عشق
افلاطوني شيرجه ميزنند. نتيجهاش ميشود اينکه سکوت ، شاعري و
پديدههاي رومانتيک همه دنيايشان ميشود. اين يکي از آن تير
چراغبرقهايي است که بسياري بدنة روحشان با آن تصادم کرده و حسابي
کج و کوله ميشود. البته نوش جانشان! چون اين قانون زندگي است.
(لبخند) اين مرحله سني با تناقصات زيادي روبروست، مثلا پسر داستان
ما مدتها مينشيند پاي فيلم رومانتيک تايتانيک و بعد از آن پوست
کتابهاي شعر عاشقانه را در ميآورد، اما از آن سو با ديدن زن
همسايه که در حال پهن کردن رخت لباسهاي خانهاش است به پاي پنجره
ميپرد و شروع مي کند زير دامن او را ديد زدن و عمليات ژانگولربازي
درآوردن! در نتيجه دو حس را همزمان با هم تجربه مي کند، حسي ايده
آلگرايانه و کمي بعد حسي شرم آور! متاسفانه هنوز هم ايده اليسم به
عنوان برداشتي احمقانه از امور جنسي تلقي مي گردد.
دقت در تجربههاي دوستانم نشان داده (که گاهي) جواناني که به سختي
سعي ميکنند بر اساس تعريف جامعه عفيف بمانند و حتي پيش از ازدواج
سکس بتا (تنها معاشقه) نداشته باشند کم کم انسانهايي ترسو و خجول
در بيان احساسات از آب در آمده، بطوري که حتي بعد از ازدواج يا
همچنان خجول باقي مي مانند يا از آن سوي بام ميافتند، خروجياش
اين که در زمان سکس مثل يک وحشي به جان همسرشان ميافتند و آب گند
پاکي را روي لذتهاي طبيعي همآغوشي با همسرشان ميريزند! اينگونه؛
آنها در اظهار عشق به همسرشان به طرز بدي يک اردنگي جانانه
ميخورند! از آن اردنگيهايي که دردش گاهي تا پايان عمر ميماند!
به عقيده حقير (اين تنها يک نظربه شخصي است) وقتي سيستم چيده شده،
پسر ايراني را به دليل پاکدامني دروغين بسياري از دختران (دروغين
يعني اجباري) ناچاراً به سمت روسپيها تشويق کند (او با پرداختن به
سکس کمتر گناهکار شناخته ميشود) کم کم ارزش و جايگاه سکس بسيار
پايين ميآيد و پسرک ممکن است بعدها در روابطش با هر زني او را پست
بشمارد و تنها به چشم يک «تخليه کننده» به او بنگرد! اين دقيقا
حقيقت وارونه زندگي معنوي ما است! هجوم پسران ايراني به روسپيها
غير قابل باور است، اگر گمان ميکنيد دروغ مينويسم کافي است به
تغيير الگوي ايدز و آمار تهوعآور مبتلايان به آن دقت کنيد. ما
باختيم! بدجوري هم باختيم! اي کاش براي برداشتهاي اشتباهمان از
پاکدامني اينقدر نميرقصيديم و بشکنزنان اوضاع را امن و امان جلوه
نميداديم. چه کسي ميخواهد پاسخ اين همه بيمار محکوم به مرگ، اين
همه افسردگي جنسي ،اين همه ساديسم و مازوخيسم رفتاري و اين همه
تجاوز به عنف و کثافتهاي لعنتي را بدهد؟ اوه! اينها مهم نيست،
فراموش نکنيم که انرژي هستهاي حق مسلم ماست! اين مساله خيلي
مهمتر است. «توهم توطئه استکبار» دارد اين مملکت را به سوي باتلاق
ميبرد! در اين فجايع رواني ـ بهداشتي بايد غلت بزنيم، از آن سو
از تحريم هم بايد استقبال کنيم! مملکت داري آسانترين شغل ايراني
است، نه!؟
در هر حال اگر دختران و پسران ما با افرادي از طبقه خودشان
مناسباتي عاطفي داشته باشند خطرات بسيار کمتر است. شايد عرف با
بالا بردن ظرفيتها و جلوگيري از بيجنبهبازيهاي جوانانش کم کم
خود را آماده کند تا بپذيرد رابطه نزديک پسران و دختران مقدمهاي
است منطقي براي شراکت در زندگي آينده، آنها بهتر است پيش از
ازدواج مناسبات عاشقانه را فرا بگيرند و نحوه معاشقه را بياموزند.
روابط صرفا کافيشاپي ديگر زمانش به سر آمده است. باور کنيد براي
گروه غير قابل انکار و زيادي از زنان که بايد به دلايلي بدون همسر
بمانند (حال به خاطر باورهاي غلط عرفشان يا مواردي ديگر) اخلاق
مرسوم بسيار دردناک، در بسياري از موارد سرچشمه مشکلات رواني و
صدمات رفتاري است. دختري که با «توانايي کافي» عفت و پاکدامني را
برميگزيند از هر نظر قابل ستايش و سزاوار بالاترين تحسينهاست اما
زني که از ترس عرف و برچسب نخوردن پاکدامني دروغين (جامعه خواسته،
نه خود خواسته) را انتخاب ميکند بطور کلي به موجودي وحشتزده و
مملو از حس نا امني بدل شود و غريزه حسادت ناآگاهانه نسبت به
همجنساني که به خانه بخت رفتهاند سراسر وجودش را چون شعله فرا
بگيرد. (البته تاکيد ميکنم زندگي زناشويي همهاش سکس نيست و چنين
منظوري نداشتم). به همين دليل است که اصرار دارم تاکيد کنم در
پاکدامني دروغين ، اين «هراس فکري» و «وحشت سنجاقشده» است که
ذهنيت دختر ايراني را به ديوار «محکومين بهشت» ميخکوب کرده! به
خيالم، همين حسادت است که منجر ميشود چنين زناني انسانهاي عادي
را تاييد نکنند و در نتيجه سيگنالهايي، انگيزههاي آن ها را به
اين سو بکشاند که آنچه که خود از دست دادهاند را نيز در مخاطبشان
از دست رفته بيابند! زندگي با يک پاکدامن دروغين ديگر!
ميتوان حس کرد ضعف مناسبات اجتماعي و قدرت آناليزي که در دخترهاي
ايراني نسبت به پسرهاي ايراني وجود دارد تا حدودي (نه کاملاً)
نتيجه سرپوش نهادن بر کنجکاوي هايي است که از هراس انگيزههاي
سکسي ناشي ميشود. به معناي شفافتر، به نظر ميرسد براي جلوگيري
از شناخت امور جنسي در زنان و ترس از خواستن حقوق طبيعي شان امواجي
مخملي آنها را از پي بردن به بسياري دانشها در اين زمينه باز
داشتهاست. متاسفانه بخشي از نظريه اين سيستم آبکي چندينساله بک
نتيجهاش آن است که دختران ما از ازدواج نکردن احساس ضعف و بادکردن
روي دست والدينشان کنند، يک نتيجه ديگر آن است که بيشترين فساد
اخلاقي در شهرهايي گزارش ميشود که مذهبيتر هستند ، ديگر نتيجه اش
اين است که عده نه چندان کمي از ما ازدواج مي کنيم، اما هميشه اين
وسوسه وجود دارد که اين بود سکس؟ نه اين نيست! شايد کسي خارج از
خانه بتواند ما را به لذت حقيقيتر برساند!! و نتيجههاي ديگر...
واقعيات جامعه چون چاي هستند، گاهي تلخ، اما ميتوان شيرينشان هم
کرد! اما اين نوشيدني تلخ را بنوشيد و بدين فکر کنيد که چرا گاهي
عرف جامعه با نيازهاي طبيعي شما مانند چاي کيسه اي برخورد ميکند!
ارزان و دورانداختني! به من نگوييد مقصر چه کسي است، که اين يک
تفکر جهان سومي است! به من بگوييد شما به عنوان يک وطنپرست و
اخلاقگرا چقدر براي حل اين فاجعه حاضريد از زندگي شخصيتان هزينه
پراخت کنيد؟ به من نگوييد آرش قميشي، اگر تو دختر بودي چه مي
کردي؟ به من بگوييد شما در جاي خودتان کدام چهارچوب را بر
ميگزينيد؟ به من بگوييد چرا در يک جامعه اسلامي، شرافت و شخصيت
يک دختر با پايينتنهاش سنجيده ميشود اما در يک پسر با تفکر و
اهدافش!؟ به من بگوييد چرا در يک جامعه اسلامي، به زن به چشم
کالايي نگاه ميشود که بايد آکبند بماند، برچسب گارانتي داشته
باشد، درب جعبه کارتناش باز نشده باشد و مهمتر از همه دستمالي
نشده باشد، اما در هميت جامعه يک مرد هر تمايلي که داشت ميتواند
برآوردهاش کند، بدون اينکه نگران اين باشد که جامعه يا عرف روي
شخصيتش يادگاريهاي کثيف بنويسد! آخر چرا؟
یا حق
آرش قمیشی
بیوگرافی
و ارتباط با آرش قمیشی