نوشتم،
اما براي آنان که اهل يافتنند، نه اهل بافتن!
مردم به منزلة ثروت يک
سرزمين هستند؛ لذا بايد از لياقتها و استعدادهاي ژنتيکيشان
همواره به نفع خودشان استفاده کرد، اين از مباني هنر ملکتداري
است.
حقيقت و دانش به ما ياد
ميدهد که در پيچ و خم حيات چگونه برانيم و درستي را پويش کنيم.
آنهاييکه از سستي و تنبلي در گوشهاي غنوده و زندگي را مانند مرگ
به سختي طي ميکنند از لذت دانستن خبر ندارند. چه لذتي بالاتر از
اينکه انسان خمار، پردة جهالت را بدرد و خورشيد هوشياري را بيپرده
ببيند ، آنگاه به آسودگي در خلوتگه اسرار نو، به عبادت در کنار
خدمت به مردم مشغول شود. شايد مملکتداران ما هنوز درک نکردهاند
که علم نه يک سوناي بخار است که در آن تنها بتوان لمداد و نه
ارباب حلقههاي زيبا که به آن بنازند و نشانشدهند، دانش جرقة
گرانبهايي است که اگر در کنار باروت يک مملکت (همانا ملتش) بکار
انداخته نشود، نتيجهاي جز آببستن به باورهاي متعالي مردم آن
سرزمين نخواهد داشت! کسي چه ميداند! شايد «فهميدن و پرسيدن» حلقه
گمشدة ملت ما باشد، به خيالتان سهواً گم شده؟ يا که ... چيزي
نخواهم گفت، اما در سرزميني که اکنون، زنده بودن مهمتر از زندگي
کردن است، شايد سزاوار است بپرسيم از خويشتن که ما اصلا، چرا
ميفهيم؟ و چرا ميپرسيم؟
يا محول الحول و
الاحوال، حول حالنا الي احسنالحال.
زماني که به دنيا آورده شدم، پدر و مادر به تدريس در دانشگاه مشغول
بودند. درست 27 سال پيش. شايد خندهدار باشد اما در همان دانشگاه
به دنيا آمدم و آنجا (دانشگاه ايالتي آيووا سيتي) خانه دوم والدينم
بود! بعدها که به ايران بازگشتيم اين ماجرا ادامه پيدا کرد و همين
شد که از کودکي تعصب خاص خود را روي اين خانه دوم (محيط دانشگاه) و
آنچه در آن مي گذرد داشته باشم. پيوسته مايل بودم درباره فرار
مغزها و وضعيت علم از ديدگاه شخصي بنويسم، خوب طبيعي است که گرسنگي
جنسي، نقاب زدگي و فراموشي شرافت هاي اخلاقي همه آن چيزي نيست که
در اين جامعه بدان روز به روز در حال عادت کردن هستيم و بايد فکري
برايش کنيم. آنهايي که مرا از نزديک ديدهاند، ديدهاند برخلاف
نوشتههايم پسري خوشبين و مشوق براي پيشرفت سرزمين پدريام هستم،
تعصب من نيز به زادگاهم تنها يک سوءتعبير اينترنتي است و در حقيقت
هميشه سرزمين پدري و زادگاهم را به يک اندازه دوست داشتهام. نگاهي
که به جامعه ايراني داشته و سعي نمودم منصفانه باشد تنها از سوي
رفقايي متهم به غربزدگي ميشود که روي ايراني بودن خود تنها تعصب
دارند، بدون داشتن نشانهاي از فرانگري لازم براي دنياي معاصر، نه!
اتفاقا از قهرمان بودن بيزارم و هيچگاه نيز خود را يک روشنفکر
ندانستهام، لذا چنانچه تحمل اين نگاشتهها را نداريد، بدانيد روي
منصفانه فکر کردن بايد تمرين نماييد.، بايد به ايراني بودن خود
افتخار کنيد اما دربند تعصب نباشيد! تعصب با پلکهاي بسته گاهي در
آينده افتخاراتي را که ممکن است اين سرزمين و ملت کسب کند، رنده
خواهد کرد. تمام آنچه مينويسم، نه نحقير است، نه مقايسه است و نه
تشخصمآبي روشنفکرانه! تنها تلنگرهايي است شخصي براي دوباره فکر
کردن! دوباره ديدن! و دوباره انتخاب کردن! عصاره تمام
دستنگاشتههاي آرش قميشي يک پيام مهم است : مغز شما امکانات
زيادي دارد تا دنيايي را در اختيارتان قرار دهد بسيار فخيمتر و
شرافتمندانهتر از اين چيزي که هست. خيليها از جمله خودم، هنوز که
هنوز است زرورق کادوي اين هديه الهي را کامل باز نکردهايم!
آنچه اکنون مينويسم نظر شخصي جواني است که مشکلات و زشتيهاي
سيستم آموزشي ايران را از نزديک حس کرد و بدين منظور مينويسد تا
تلنگري باشد براي نسل آينده، تا ياد بگيرند در دانشگاه دست کم فکر
کردن را مي توانند ياد بگيرند، و تلنگري براي نسل خودم تا درک کنند
چرا هم سن و سالهاي آنها تصميم گرفتهاند استعدادهاي طبيعيشان را
بيخيالانه رها نکرده، و در تالارهاي انديشهمحوري شهر فرنگهاي
معاصر پرورش دهند. ما در تعقيب موفقيت هستيم!
پيش از همه مي خواهم از ايالات متحده امريکا صحبت کنم، کشوري بدون
تمدنهاي باستان و افتخارات عظيم اجداد و آبادي ما که به طرز
شگفتانگيزي در طول 200 سال گذشته به درجه بينظيري از پيشرفت و
تکنولوژي رسيده است. در ميان مهاجراني که به اين سرزمين مهاجرت
کردهاند، علاوهبر ناراضيان مذهبي و برخي مجرمان، بخش مهمي از
نخبگان فکري اروپا نيز در ميان مهاجران وجود داشتند، کساني که
پايههاي نخست پيشرفت علم و دانش را در امريکا پايهريزي کردند.
اگر اين آمار تغيير نکرده باشد امروز چيزي در حدود 2000 دانشگاه و
کالج با دقتي چون ساعتهاي مشهور سوئيسي در اين کشور کار مي کنند.
فاخرترين کارخانههاي نخبهپروري دنيا! چزئيات زيادي وجود دارد که
بيان همه آنها ممکن نيست، من جمله مساله گردش مالي در دانشگاههاي
امريکا که در رتبهبندي آنها بسيار اهميت دارد، ميدانيد چه پولي
در دانشگاههاي امريکا براي گذران امور آن ها رد و بدل شده است!؟ 7
ميليارد دلار!
کار برخي کتابخانههاي امريکا به گونهاي است که فردي مي توند در
کانزاس سيتي از يک کتابخانه کتابي رادريافت کرده، در طول پرواز يا
سفرش آن را خوانده و در لسانجلس آن را تحويل شعبه ديگر همان
کتابخانه دهد. امريکا بهشت موعود ناشران، نويسندگان و پژوهشگران
است. واقعيت شگفتانگيز اين است که «پژوهش» مهمترين عنصر زندگي
علمي در ايالات متحده است، شگفتانگيزتر اينکه حرف زدن، بحث کردن،
نوشتن و منتشر کردن خورشيدي است که در امريکا غروبي ندارد! آنها
يک اصطلاح محبوب و خياباني دارند که مي گويند «Publish
or perish»
يعني يا منتشر کن و حرف بزن يا برو نابود شو. دولت امريکا خود را
موظف مي داند مردمش را با سواد نمايد، به همين دليل هيچ انساني را
پيدا نمي کنيد که در اين کشور باشد، 6 سال داشته باشد اما بيسواد
باشد! چيزي که توجهتان را بدان جلب کنم رعايت آموزههاي اسلامي ما
است که غير مستقيم اما به شدت در امريکا پيگري مي شود و آن رعايت
عدالت در توزيع آموزش است، به طرز عجيبي دولتمردان اين کشور
معتقدند آموزش عمومي گام مهمي براي پهن کردن خوان کسب علم براي همه
مردم از فقير و غني است. چرا؟ چون ايمان دارند در صورت آموزش ديدن
طبقات مختلف ملت، رفاه و ثروت خودشان افزايش خواهد يافت. نکته
حياتي سيستم آموزشي امريکا اين است که برخلاف سياستمداران عجول
ايراني، به مردمشان به عنوان يک قورباغه سبز آزمايشگاهي نگاه نمي
کنند! يعني پيوسته تلاش مي کنند تا سيستم آموزشي خود را دائم ارتقا
داده و پيشرفته نمايند، اما هيچگاه تغييراتي را اعمال نمي کنند که
با آينده کودکان و جوانان به عنوان عنصر بياهميت آزمايشگاهي
برخورد کرده باشند. عجيب است که برخلاف کشورهاي جهان سوم در
خاورميانه وجود مدارسي تحت عنوان تيزهوشان را به شدت رد مي کنند و
معتقدند اين شيوه جداسازي احمقانهترين کاري است که يک
government
مي تواند انجام دهد! گمان کنم حق با آنهاست، زيرا آمريکا پيشرفت
خود را نه
تنها
مرهون ساکنان باهوشش که بيشتر مديون مردم سختکوشش ميبيند.
آنجا سرزمين آزادي است! زيرا در شکلي ساده بسياري از همين فيلمها
و کتابهايي که در امريکا سيستم آزادي اين مملکت را به نقد مي کشد
و راه و بي راه از تلويزون ايران با آب و تاب روي آنتن ميرود نه
در افغانستان يا لبنان، که در همان سرزمين ساخته ميشود، توسط
هاليوودي که زير نظر دولتمردان لابي حاکم است. نقد در آنجا يک فعل
طبيعي است به همان اندازهاي که خوردن در اينجا! به همين دليل است
که به رغم ما (!) آنها ياد گرفتهاند به جاي به کثافتکشيدن شخصيت
president
مملکتشان از طريق اس ام اس و يا ساختن جوکهاي وقيح براي او، مثل
آدم در روزنامهها و مجلات و فيلمها نقدهايشان را بنويسند، کوبنده
اما مودبانه! در اصل اين شگردي است که خود دولت براي زيرزميني نشدن
ايدهها و نظريات مردم انجام داده است تا بتواند خود را هميشه در
صدر نگاه دارد. ميدانيد بچهها، پرزيدنت احمدينژاد به عقيدهام
يک ريسجمهور دلسوز اما سطحنگر و کمتجربه است، اين تصويري است
که نتيجه عملکرد او آشکارا نشان ميدهد، زيرا تصميمات يک سياستمدار
به شدت و بيهيچ تعارفي گوياي دانايي و مهارت او در اداره
کشورش
ميباشد، با اين وجود بياييم و هيچگاه به خود اجازه ندهيم که شخصيت
و احترام او را به عنوان يک ايراني، قيرمالي کنيم! به گمانم او
پراشتباهترين مدير ايراني در سال گذشته ميلادي است با اين وجود
هموطن ماست و مهم است که به شکلي درست او را Support
کنيم
، يعني با انتقاد و شجاعت محترمانه به او آکاهي داده، و به سمت
خواستها و انتظارات واقعي مردم سوق دهيم و با عدم سکوتمان جلوي
اشتباهاتش را گرفته، به خدمات مثبتش اضافه کنيم.....
ايران ، سرزميني است که قدمت نخستين دانشگاههايش مثل جندي شاپور
چيزي بالغ بر 2000 سال است! لذا فرهنگ و مديريت در نگاه نخست
بزرگترين علت تفاوت اين دو سرزمين محسوب خواهد شد. ميدانيد، يکي
از خصوصيات خوب طبقه تحصيل کرده مردم امريکاي شمالي اين است که
برخلاف ما ايرانيان (علي رغم خصوصيات بسيار خوبي که ما داريم و
آنها از آن بينصيب هستند) اهل بــافتن نيستند! اهل يــافتن
هستند! خصوصيتي که به مرور زمان، آن را از دست داده و به روي
خودمان نيز نميآوريم که هيچ، هر که هم آن را گوشزد کند ترتيب
شخصيتش را ميدهيم!
هنوز که هنوز است يک گره بزرگ در فرهنگ پارسي معاصر کور مانده است،
ما از دور هم نشستن و گپ زدن حض مي کنيم در حاليکه مطالعه و پژوهش
را «تخصص و فن» ميدانيم. لذت خواندن و نوشتن را از کف دادهايم و
باز نيافتهايم، چيزي که در گذشته تاريخي خود به آن ميباليديم.
چرا هنوز متوجه اثري که نوشتن در تعيين استراتژي هاي فکريمان دارد
نشدهايم؟ و همينطور در پروش خلاقيت هاي ذهني؟ بسياري از تجربيات
اجدادمان به دليل تثبت نشدن به زير خاک رفته است. و اين دانة
اغفالي است که توسط جامعه «دانشاندوزان» ما بيشتر کاشته شده است.
يکي از بزرگترين علامتهاي تعجبي که دانشگاهها آنسوي آب پيرامون
«مغزهاي فراري» به زعم دولت يا به زعم بنده، «کمالجويان» ما در
ذهنشان وجود دارد اين است که در اين مدت چرا به اين افراد
شيوههاي گزارشنويسي و اصول نوشتن آموخته نشده است! اين مساله بسط
داده شدن فرهنگ بحث و گفتگو به جاي نوشتن در دانشکاههاي عجيب است،
شايد علاقه خاصي وجود دارد که دانشگاه هاي ما مثل يک حوزه علميه
ديني اداره شود! از آن سو متنهاي علمي و پاياننامههاي اکثر
دانشجويان ايراني پر است از اطلاعات اضافي و خسته کننده و اين چيزي
است که اصولا نشانه کارنابلدي محصلين يا آموزشهاي قديمي است. شاهد
بودهام گه پايان نامه 200 صفحهاي يک دانشجو را اگر به 50 صفحه هم
اختصار ميکردند هيچ اتفاقي در محتواي اصلي نمي افتاد! اين واقعا
خيلي بد است. بستني کيلويي ديده بوديم اما تحقيق کيلويي ...!!
به خاطر رويکرد اشتباه «هر چه پـرتـر بهتر» در کشور ما عالمتر
کسي است که معلومات و محفوظات بيشتري داشته باشد نه کسي که قوه
تشخيص و تعليم بهتري دارد. «تحليل بکر» در اين مملکت مهره گمشدة
روند روشنفکري است. از روشهاي نوين علمي گاهاً بيخبر هستيم، از
روشهاي درست نقد اطلاعي نداريم، از خلاقيت و روشهاي آن اغلب
بياطلاعيم و کم ميفهميم که نقش آنها در برداشتهاي اجتماعي
چقدر اهميت دارد. بدبختانه در در اين محدوده جغرافيايي که در آن
زندگي مي کنيم، برنده شدن پسران و دختران در المپيادهاي علمي به
معني پر از نخبه بودن جامعه تلقي شده و رقابت با ملتهاي پيشرفته
دنيا حساب ميشود، اين تبليغات دروغين ساکنان اين سرزمين را به
گمراهي مي کشاند! دريغ از اينکه ما در دروغ گفتن به خود با وقاحت
به مهارتي بيبديل رسيدهايم! اين ناشي از متعصبانه فکر کردن ماست،
اين ناشي از بيتدبيري برخي از ماست. تصور مي کنند چرتکه همه چيز
را نشان ميدهد. آمار را نميشناسند و بر اساس چهار نمودار معمولي
به آناليزهاي دبستاني دست ميزنند. چنان اين آمار پر از اشتباهات
علمي ابزار خودنمايي مديران معاصر شده که گويي همه براي پايين
کشيدن تنبان اعتبار اين مملکت رقابت مي کنند!
همانطور که نوشتم، افرادي که دانش و اطلاعت بيشتري نسبت به ديگران
داشتهاند بسيار مورد توجه هستند. در حاليکه همتايان اين «بيشتر
دانها» در دنياي مدرن متخصصان و دانشمندان خبره دنيا هستند، اما
تفاوت مهمي ميان اين دو وجود دارد و آن اينکه «اظهار فضل» با
«تحليل و خلاقيت علمي» از زمين تا آسمان تفاوت دارد. در نتيجه
دانشجوياني که ازبرکردههاي بيشتري دارند در سيستم دانشگاهي ايران
نمرهآورتر و به طبع ستايششدهتر هستند تا آنهايي که خلاقترند!
اين تلقي چنان اثر بدي روي دانشگاههاي ما گذاشته که دانشاندوزي
در دبستانهاي بزرگ ما (منظوره همان دانشگاهها) بيشتر وجود دارد
تا پرورش خلاقيت و نو انديشي. خلاقيت در دانشگاه ايراني يعني زکي!!
اين بهترين شيوه براي اين است که روي استعدادها و خلاقيتهاي
جوانان يک ملت چنان ماله کشيده شود تا با بستر درجا زدنهاي تبديل
به عادت شده مبدل به يک بناي اب دوغ خياري شود! متاسفم براي خودمان
که به لياقتهاي تثيت شده گذشته خودمان گند ميزنيم! و به گند
خودمان نگاه کرده و کمي بعد اعلام مي کنيم، ما در صدد رفع اين بوي
بد هستيم! در هيچ کجاي دنيا به اندازه ايران، پسران و دختران باهوش
و بينظير وجود ندارد، در هيچ کجاي اين توپ جهاني به اندازه
ايران، پسران و دختران لايق و پرانگيزه وجود ندارد، مبالغ هنگفتي
خرج مي کنيم تا به دنيا ثابت کنيم پديده انسانسوزي يک دروغ بزرگ
است، در حالي که برشته شدن مغزهاي بارور در اين مملکت واقعهاي به
مراتب پراهميتتر و نگرانکنندهتر است. چه جوانان خوبي که آينده
حرفهايشان در حمام بيتفاوتي آموزشهاي مندرآوردي آموزشها
عالي ما ، قرباني هيچ براي هيچ شدهاست. آحر مگر چند بار ميتوانيم
زندگي مي کنيم؟ اخر مگر سرزمين ايران چه کم دارد از سرزمينهاي
کماصالت!
شرافتهاي اخلاقي، رفتارهاي ثواب و روندها در هر جامعهاي منطق
خودش را دنبال مي کند، خردمندي را همين روند تعيين مي کند. اما
زماني که يک روند کارش سقوط دادن تواناييها باشد، کم کم به آن
عادت مي کنيم و برايمان عادي خواهد شد. ما بايد دست به کار شده و
شرايط موجود را تغيير دهيم. اگر مديرانمان نميدانند، شما به
عنوان تصميمگيران آينده بايد از اکنون به خاطرش تقلا کرده و اهميت
قائل شويد. قانون «همين
است که هست»
ما ايرانيها يک از مسخرهترين پروتکلهاي تصويبي در سرتاسر
دنياست. مردم ما علم پسند بوده و عاشق کسب آن ميباشند اما حتي
خودشان با بيدقتي خارقالعاده اين روند را پيگيري مينمايند،
چرا؟ چون علم اصلا کسب کردني نيست، علم شناختني است! به قول يکي از
دانشمندان فيزيک ايراني، تصور جوانان ما اين است که علم هست و در
يک جايي وجود دارد، علم در کتابها نوشته شده و بايد رفت و آن را
کسب کرد، بدست آورد و امتحانش داد! درجا زدن روند علم در ايران
تاکيد اشتباه بر اين است که علم را بايد ياد داد! بايد آموزش داد!
خوب به من بگوييد در چنين فضاي اخلاقي، اصلا تحقيق و پژوهش جايش
کجاست؟ خلاقيت اصلا اهميتي دارد؟ متاسفانه، انگيزهاي تاسيس
دانشگاههاي ما همين بوده است. مثل دانشگاههاي سراسري، آزاد و
پيام نور. گويي علم چونان يک پرتقال است، بايد توسط استاد و دولت
پوستش کنده شده، در دهان گرسنه جوان يک ملت گذاشته شود! و بعد همين
سيستم، پوست آن پرتقال را چنان جلوي پاي من و شما مياندازد تا پس
از کسب علم با اولين قدم براي استفاده از آن بر با مخ روي زمين
شيرجه برويد! حال به من بگوييد در چنين سيستمي، ليسانس، فوق ليسانس
و با حتي دکترا ارزشي هميشگي دارد؟ شايد ارزشي به اندازه يک
مدرک پرتقالي (بخوانيد گواهي تحصيلي)!
(آنچه نوشتم درباره تمام دانشکدههاي ايراني صادق نيست و همين طور
همه تحصيلکردگان)
حمام گاز فکري، يا همان برداشتهاي عرفزده و نامدبرانه باعث شده
که برخي دانشجويان ما در حد يک بچه دبيرستاني فکر کنند! دقيقا در
پايينترين حدي که از آن ها انتظار دارند! نتيجهاش اينکه آن
دانشجويان استاد باسواد را کسي بدانند که همه چيز بداند و جزوه
خوبي ارائه دهد! «همه چيز داني» ، نه تخيل يا خلاقيت علمي! اين
«همه چيز فهمي» است که در جامعه ما ارزش شده است. نتيجه ديگرش
اينکه در دانشگاه ايراني بر خلاف دانشگاههاي کشورهاي پيشرفته،
دانشجو هيچگاه به مقام استاد نميرسد. علم مجموعهاي از دادههاي
است، پس زماني که نوآفريني و فکر کردن ارزش شد (نه حفظ کردن و
حرفهاي استاد را مو به مو اجرا کردن) دانشجوي جوان مي تواند حتي
فراتر از استادش عمل نمايد و تز دهد. اصولا در کشورهاي پيشرفته هدف
تربيت دانشجوياني با تواناييهاي بيشتر از استادانشان است، در
حاليکه در دانشگاه وطني گاهاً چنين دانشجويي محکوم به مشروط شدن
است! محکوم به ترد شدن! وقتي هدف آموزش و پرورش نوآوري و خلاقيت
شد، يعني رشد جوان در اولويت قرار گرفت، استاد هم فن را مي آموزد و
هم فوت را چون راهي جز اين نخواهد داشت و از اين طريق به دنبال خلق
فوتهاي جديد است. اما ميدانيد بزرگترين مشکل کشورهايي چون ما
چيست؟ اينکه به ايتداييترين چيزها نيز به چشم فوتي نگاه مي کنيم
که بايد پنهان بماند. اسرار غير اتمي!
از آنجايي که ما بسياري از رفتارهاي درست آموزشيمان از گذشته را
از ياد برده و نحوه کسب افتخاراتمان را توسط ابوعليسيناها و
ابوريحانها فراموش کردهايم، از زماني به بعد مجبور به وامگيري
روشهاي علمي ديگران شديم. روشهايي که با محلول شدن در عرف و
شخصيتهاي رفتاري جامعه ما به چنان مغلطهاي مبدل شد که بايد
بيايند و با خاکانداز جمعش کنند! اين وامگيري، از سيستم آموزش
ما، يک دستگاه زيراکس پرهيبت ساخت تا هرگونه روزنهاي را براي
خلاقيت و استقلال فکري را با يک اردنگي جانانه پاسخ دهد و فضايي
براي رقابتهاي مهدکودکي به جاي همکاريها و تفکر گروهي پديد آورد.
ميدانيد چرا ما هميشه از دنباله روي کشورهاي پيشرفته بودن استقبال
کردهايم؟ چون خيال کرده ايم زرنگيم اما در اصل درجات غليظي از
تنبلي و بيخردي را نمايشدادهايم. پيشرو بودن هميشه هزينه آور و
زمانبر است، لذا عادت به استفاده از دانستنيهاي خام ديگران و
دستآوردهايشان را ترجيح داديم به پيشرو بودن علمي. خيال کرديم در
زمان و پولمان صرفه جويي مي کنيم. اين دنبالهروي رفتارهاي زشتي
را در ما بوجود آورده است، مثلا اينکه
در هر زمينه علمي اگر کسب امتياز کرديم پزش را بدهيم، مثلا اينکه
به هر ترفندي آويزان شويم تا جلوي فهم و دانايي ديگران را سد کنيم،
مثلا اينکه جهت علامتهاي جاده پيشرفتهاي علمي همکارنمان را
آنچنان عوض کنيم که سر از دهکوره نتايج غلط در بياورند. بارها در
محل تحصيلم يا دانشگاه مادر و پدر به چشم خود ديده ام که يک استاد
از يک کتاب روز اروپايي براي درس دادن به دانشجويانش استفاده کرده
و در مقابل تمام تلاشش را مي کند تا دانشجويان بدان دست نيابند!
چرا؟ چون امتيازش از دست مي رود. چون سوادش همراهش است. انواع
حسادتهاي علمي و فرهنگي در زندگي ايراني معاصر به علت عادت کردن
به دنباله روي کورکورانه است. هيچ چيز زشتتر از اين نيست که ما به
تکنولوژِيهايي افتخار ميکنيم (ماشين، موبايل، سيستمهاي صوتي،
رايانه و...) که عاريتي بوده و هيح نقشي در خلق يا توليد آن
نداشتهايم. به موبايلبازي هايمان دقت کنيد! تاسف برانگيز نيست
که به جاي پي بردن به نحوه کارکرد اين سيستم هاباشيم تنها براي
خريدن يک مدل جديدش به يکديگر فخر بفروشيم!؟
به قول يک بزرگ، «رفتن راه رفته» چه لطفي دارد! اما روزي که
بتوانيم مثل مردم پيشرو زندگي کنيم، ياد ميگيريم که از پيشرفت
ديگران لذت ببريم، به يکديگر کمک کنيم تا افتخارات يک ملت اضافه
شود، تا زمانيکه اين تصور غلط توسط تصميمگيران مملکت به مردم
القا ميشود که کشورهاي پيشرفته و قدرتمند مانع بزرگي براي پيشرفت
جامعه ما هستند به هيچ کجا نخواهيم رسيد، زيرا با اين شيوه در اصل
رفتاريهاي زشت دنبالهرو بودن خود را آشکار کردهايم، حتي به اين
اعتراف نکرديم بدنه علمي بسياري از همين کشورهاي اخلالگر را
ايرانيهاي وطنپرست تشکيل مي دهند! واقعيت جز اين است. اين
استکبار جهل خودي است که مانع استفاده ما از منابع سرشار خودمان
است که به رايگان در اختيارمان قرار گرفته است. واقعا نميدانم اگر
چيزي به اسم کشورهاي پيشرفته در اين دنيا نبود، ما ميخواستيم
عقبرويهاي خود را به گردن که بيندازيم، شايد لايه اوزون! شايد هم
حمله ملخها به مزارع هند!
آري پيشرو بودن در زمينه علم، دشوار است و گرانقيمت. پيشرو بودن
يعني آزمودن راههاي نو براي راهگشايي. در دنياي پيشرو از هر ده
هزار پژوهش تنها يک محصول توليد ميشود! هزينهها را ميبينيد!
براي ما که عادتزدة زندگي زيراکسي هستيم، پرداخت چنين هزينههايي
و چنين وقتهايي قابل قبول نيست! و تا زماني که نتوانيم براي پيشرو
بودن تلاش کنيم مطمئن باشيد نبايد انتظار تضمين به رسميت شناخته
شدن متقابل از سوي مجامع علمي کشورهاي پيشرفته داشته باشيم. اگر
استقلال و رايحه خوش خدمت شعار ماست، پس لااقل در عمل به
تدبيرهايمان، توپ شعارها و ادعاهاي خود را به سوي دروازه « ملت به
جهنم» شوت نکنيم!
قدر سرزمين پرافتخارمان را پيش از پيش بدانيم، عيد شما مبارک
يا حق
آرش قميشي
بیوگرافی
و ارتباط با آرش قمیشی