:::[ کلاويه‌هاي يک پيانو !! رش قميشي) ]:::

 

 

زماني‌که ساز پيانو را به عنوان عشق دنياي موسيقي‌ام انتخاب نمودم، هرگز تصور نمي کردم سکوت يک پيانو ، شکوهي به دل‌انگيزي صدايش دارد! چيدماني از کلاويه‌هاي سياه و سفيد ، همنشيني کليدهاي کوتاه و بلند که بي‌شک سمبلي بودند از تضاد در رنگ و اندازه! مي‌دانيد چه چيز مرا را به گرمي وجد ‌نشاند؟ عظمتي که از فرياد دل‌آويز اين کلاويه‌ها مي‌شنيدم: نت‌هاي خاموش!

 نت‌هاي خاموش يک پيانو را آن روز با تمام وجودم حس کردم، تنديس هماهنگي و عظمت در کلکسيوني از تضاد‌ها. اوه، خداي من! پيانو زيبا بود، واقعا هم فريبا بود، اما کمتر به خاطر سيمايش، که بيشتر به سبب تضادهايي که در خود داشت، هيچ چيز در اين ساز شبيه هم نبود اما در نهايت همه چيز با شگفتي دلبري مي کرد تا به من بياموزد تلنگرهاي زيادي در آن نهفته است! تلنگر شنيدن از يک ساز ، چيز عجيبي است، نه؟

خاطره‌اي هست مربوط به دوران کودکي‌ام، چند روز پيش که با معاون کلوب نت‌خاموش صحبت مي‌کردم برايش تعريف کردم، شايد بد نباشد براي شما هم بگويم اما پيش از آن مي‌خواهم اين مقاله را با دقت بخوانيد، از آن نوشته‌هايي است که هر کس دوزاري‌اش کج‌ بيفتد، بدجوري فرش را از زير پاي خودش خواهد کشيد! اما ...

ماجرا از اين قرار بود، کيف‌‌هاي سامسونايت اورجينال را خيلي زياد دوست داشتم و حتي عاشقش بودم. بي‌امان به پدر و مادر اصرار مي کردم تا يکي‌اش را تهيه کنند اما مکرر جوابي که مي‌شنيدم اين بود : هر وقت بزرگ شدي! تا اينکه يکي از همان روزها پدر به يکي از همکارانشان که به خارج از کشور سفر کرده بود سفارش خريد يک کيف دادند تا همراه بياورد که آورد. اصلا باور کردني نبود! در پوست خود نمي‌گنجيدم!!  روز اول اين کيف را که به مدرسه بردم درس هنر داشتم و کلاس خطاطي، لذا قلم و جوهردان را به همراه باقي کتاب‌هايم در کيف گذاشته و حرکت کردم. از بخت بد من موقع برگشت درب اين جوهردان خوب بسته نشده بود و تودوزي مخمل رنگ روشن اين کيف گرانقيمت مملو از جوهر سياه شد!‌ چقدر وحشتناک! حال فکرش را بکنيد مي‌دانستم پدر نيز فردا مي‌خواهد با اين کيف برود يک کنفرانس دانشگاهي! چه شود خداي من!!

صدايش را اصلا در نياوردم و فردا صبح کيف را بالاي تخت‌خواب پدر گذاشته، زودتر از خانه زدم بيرون.  با خود خيال کردم بي‌بروبرگرد پدر با باز کردن کيف براي گذاشتن کتاب‌هايشان يک سکتة مغزي با دود اضافه (بخوانيد بر وزن ساندويچ با نون اضافه) خواهند زد! مي‌دانيد اصلا دلم نمي خواست جاي خودم باشم. اصلا دلم نمي خواست حتي جاي پدرم باشم. بعد از مدرسه آمدم منزل و اوان عصر بود که مادر با من تماس گرفتند و گفتند آرش، شب که بابا مي آيند خانه شک نکن تصميم گرفته‌اند تو را بدجوري تنبيه بدني کنند! خوب بايد اعتراف کنم تنبيه بدني نشده بودم و نمي‌دانستم، فقط شنيده بودم يا ديده بودم که يا آدم آن را با چوب مي خورد، يا با دمپايي و يا هر جسم انعطاف‌پذيري که اثرش براي چند ثانيه قرباني را به تماشاي يک کليپ از عزرائيل مي‌نشاند، با موزيک جيغ خودت! حساب کردم پدر بعد از کنفرانس‌ و سر زدن به کلينيک و داروخانه‌اش چه ساعتي منزل است. بي‌فوت وقت، شروع کردم به پوشيدن لباس! سه تا جوراب روي هم پوشيدم براي درد فلک، دو تا زيرپوش و يک سويشرت پوشيدم براي حس نکردن درد برخورد با ترکه چوب و هر کوفت ديگري به کمرم، حتي براي اينکه ضربه دمپايي باسنم را اوراقي نکند يادم هست يکي از شلوارهاي ضخيم ورزشي و قديمي خود پدر را پوشيدم که از گشادي کم بود عين ماکاروني پخته بيفتد پايين!

زنگ منزل که خورد، با شجاعت درب را باز کردم. واقعا نمي‌دانم با خود چه فکر کردم! يعني خيال مي کردم پدر اين‌قدر ببو گلابي بودند که پي نبرند چرا اين تيپي لباس پوشيدم! آن هم در وسط تابستان! کمي بعد که گذشت پدر با عصبانيت با من حرف زدند و بي‌دقتي مرا يک عمل غير قابل بخشش و احمقانه شمردند و يک سيلي محکم زدند! از دردش لپم برشته شد! بعد ايشان به اتاق مطالعه رفتند، مانند هر زمان ديگري که عصباني بود. حال خود را بگذاريد جاي من، بيشتر از يک اسکيمو لباس پوشيده باشي (يعني فکر کني فکر همه چيز را کردي) ، خيال کرده باشي آخر ميگو هستي و انيشتن بايد جلوي تو با تنبانش بازي کند (يعني فکر کني خيلي تيزي)، و عين يک احمق به جاي اينکه به اشتباه‌ات فکر کني و عذرخواهي کني دنبال لباس براي پوشيدن بگردي (يعني دنبال توجيه و فراموشي صورت مساله بگردي) خوب نتيجه‌اش طبيعتا بايد بشود اينکه از جايي بخوري که نفهمي از کجا خوردي!!!

مي‌خواهم بگويم  همه ما در زندگي‌مان پيش آمده که به خاطر ناداني ، بي‌دقتي يا لجاجت يک مواقعي کله‌پا شده و بعد هم نفهميديم اصلا از کجا ضربه خورديم! راحت بنويسم، زماني از روزگار سيلي مي خوريم که فکرش را هم نکرده بوديم! عقربه‌هاي ساعت هميشه روي محور خوشي‌ها نمي‌چرخند. صورتمان کش مي‌آيد و اشکمان سرازير مي‌شود! اما نه از اينکه چرا تحقير شديم!؟ از اينکه به خودمان مي‌گوييم که اگر فکر همه چيز را کرده بوديم، پس چرا اينگونه شد!؟

در مطلب پيشين با عبارت «اسکي روي يخ» درباره اينکه چرا بايد يک دوست ـ پسر يا دوست ـ دختر داشته باشيد نوشتم، و قول دادم در اين مقاله کمي بيشتر درباره روش‌هاي صحيح نزديک شدن به طرف مقابل با شما حرف بزنم. براي چندمين بار مي‌نويسم که اين نوشته‌هاي ديجيتالي نظر شخصي‌ هستند و خيال نکنيد يک تئوري کامل و بي‌نقض براي سرنشينان فارسي‌زبان اين توپ کهکشاني است! به طبع صرفا از تجربيات دست اول خودم بيشتر به عنوان رفرنس بهره مي‌گيرم و افزون بر آن دريافته‌هاي افرادي که اطمينان دارم آدم‌هاي با شعور و منطقي هستند و روي برنامه، زندگي مي‌کنند. ابتدا، مي‌خواهم درباره دختر‌خانم‌ها و آقا پسرهايي صحبت کنم که گاهي به شکل غيرطبيعي اصرار دارند بچه‌هاي کلوب را در بيرون از شبکه اينترنت ببينند و با آن‌‌ها رفيق و يا صميمي شوند.

اجازه بدهيد به بعضي‌ها يک چشم غره درست و حسابي بروم تا دوريالي کج و کوله‌شان بيفتد که هدف برخي از بچه‌ها از سر زدن به اين دنياي مجازي و يا نوشتن در وبلاگ‌هاي آن؛ اضافه کردن به دوستان دنياي واقعي‌‌شان نيست، ديده‌ام بسياري از دوستان به اين کلوب مي‌آيند فقط به اين سبب که تصميم گرفته‌‌اند با نظرات ديگران آشنا شوند يا نه در مقابل هر چه باداباد گويان حرفشان را بزنند، ‌يعني کاملا اينترنتي عمل کنند. آن بالا هم در پروفايلشان زدند «شرکت در بحث ها و کلوبها» درسته؟ ننوشته‌اند به دنبال همسر! ننوشته‌اند اين شماره تماس من! ننوشته‌اند بياييد ما را کشف کنيد!  از جهت اينکه سوتفاهم نشود بگذاريد با کمال احتياط درباره خود صحبت کنم. اگر شخصي چون نگارنده اين مطلب (که اتفاقا در اين مملکت سه تايش را 100 تومان مي‌فروشند) در فوايد داشتن «دوست ـ دختر» يا «دوست ـ پسر» مي‌کوشد تا حقايقي را بيان کند يا تشويق کند اما در مقابل به درخواست دوستي و ملاقات بروبچه‌هاي خوب در بيرون از نت (چه دختر باشند و چه پسر) پاسخي از جنس سکوت مي‌دهد، جداً نمي‌فهمم چرا برخي بعد از دو ترم تحصيلي فکر کردن به اين نتيجه مي‌رسند که  ‌اوه!  پس اين فرد متناقص با نوشته‌هايش عمل مي کند!؟ يا حالا خيال کرده با چهار تا نوشته بايد خودش را سطح بالا و غيرقابل دسترس تلقي کند!؟ آخر چي به چي!؟‌ به گمانم، اين تفکرات واقعا بچگانه و لوگوي خودخواهي ما آدم‌هاست.

ببينيد، شخصيتا پسري هستم که مدت‌هاست قبول کردم هر دختري واقعا ظرفيت برقراري ميزان مشخصي از ارتباط را با ديگران دارد، هر دخترخانمي اين حق را دارد که زمان ارتباطاتش را خودش معين کند،‌ محق است تا علاقه‌‌مند به عده‌اي خاص باشد چه ظاهري چه باطني، در غير اين صورت تعادل‌هاي کرداري از بين خواهند رفت و کيفيت و نحوه ارتباط‌ها به شدت زير سئوال مي‌رود. از اين رو شخصا وقتي به يک دختر خانم يا حتي آقاپسر پيشنهاد دوستي مي دهم (چه در فضاي سايبر، چه در فضاي توپ جهاني) عادت کرده‌ام تا ابتدا مطمئن شوم خصوصيات اخلاقي و انتظارات او با سيستم زندگي‌ام مطابق است، و آنگاه حتي  اگر جوابي هم نگرفتم (يعني با سکوت مواجه شدم) يا جواب منفي شنيدم (طرف يک نه گذاشت توي کاسه من) درصدي هم خيال کنم اين واکنش او، نشانه آماده نبودنش است نه کم‌شعوري‌اش نه بي‌محلي‌اش نه کلاس گذاشتنش. به گمانم فقط يک آدم مغرور و متکبر از غرور و تکبر ديگران اذيت مي شود. از طرف ديگر، گاهي ما به طرز مسخره‌اي از افراد قهرمان مي‌سازيم و آن‌ها را آدم‌هاي به شدت ويژه تلقي مي کنيم. هيچ تضميني وجود ندارد تا افرادي چون آرش قميشي يا پدرام رحيمي که مطلب مي نويسند و نظراتشان را هر هفته روي نت مي گذارند در دنياي واقعي نيز آدم‌هاي شيک، متشخص و خوش‌رفتاري باشند. هر دوي اينها کاملا معمولي‌اند نه غير طبيعي. نه پشمالو و نه دم دار! باور نمي کنيد؟ برويد از نيوتون بپرسيد.

(پدرام جان چون ظرفيتش را داشتي اجبارا از تو مايه گذاشتم)

 از بنده به شما نصيحت بي‌خيال شناخت شخصيت و نزديکي زميني به اين تايپ افراد شويد که دوستي با آن‌ها چيزي جز ناراحتي،‌ دردسر و پيچيدگي محض ندارد! خانم جوودي ابوت ، نمونه بارز بچه‌هاي گلي هستند که تجربه آشنايي با او را در سايت کلوب داشتم، و کمي بعد يک دوستي جالب در چمن اين توپ جهاني. اما اين يک سوي قضيه است! جوودي، هم استثنايي است ، هم موسيقيدان و هم سرشار از آگاهي‌هاي محض اجتماعي (که به دليل همين تشخص و ‌معرفت کم‌‌نظيرش بسيار دوستش دارم). حال اين بنده خدا اوايل تصور مي‌کرد با مدير کلوبش روزهايي آرام خواهد داشت، روزهايي متعارف. اجازه داد که دوست صميمي‌اش باشم، اما همين که کمي گذشت ديد نه بابا، گير عجب بشر عتيقه‌اي افتاده! مو را آنچنان از ماست مي‌کشد بيرون که آدم سر سفره از هر چي لبنيات است مي‌ترسد، از نظم زيادي‌اش هم که حوصله آدم سر مي‌رود، وقتي که بايد باشد، نيست؛ وقتي هم که منتظرش نيستي مثل حيف نون پيدايش مي شود! غير قابل پيش‌بيني بودن اين پسر هم خودش معضلي است براي اين دختر! حتي مي‌دانم از دست شيطنت‌ها و نظريه‌‌‌هاي آش شله‌قلم‌کار آرش کم مانده ديوانه ‌شود!  خوب تجربه جوودي را چند نفر بايد بکنند!؟ دوستي با جوودي برايم هميشه باعث افتخار است اما فکر مي‌کنم او منتظر بازگشتنم به محل زادگاه و خلاصي دائمي از دست اين حادثه غيرمترقبه است. اشتباه مي کنم جوودي؟ (نگاه زيرچشمي). پس قرار نيست هرکس جذاب مي‌نويسد و حرف خوب مي‌زند در دنياي واقعي هم آدم جذاب و خوبي باشد! ممکن است اتفاقا روي اعصابتان پياز خرد کند و اشکتان را در بياورد!  باور نمي کنيد؟ (خنده) از جوودي مهربان بپرسيد ....

تا آنجايي حرف زديم که شما استارت يک ارتباط را در جلسه اول زديد و با نگاه و تحليل اول متوجه شديد که طرف ‌مقابل خيلي دوست‌داشتني و نزديک به ايده‌آل‌هاي شماست، خوب اين جا کجاست؟ همان‌جايي که بايد اوراق حواستان را جمع کنيد تا خودتان را خيس نکنيد! مهمترين تکنيک اين است که در اين مرحله يک کانال ارتباطي براي تماس بعدي برقرار کرده‌ باشيد ، خيال مي کنم کار چندان مشکلي نيست.  براي اينکه کاملا نشان بدهيد از دوستي هدف يک‌بعدي و به قول معروف مايکروفري نداريد کافي است که يک دليل قاطع و درست و حسابي براي تماس بعدي به ميان بياوريد. نه اينکه مثل بعضي‌ها لوس بازي کنيد و مثلا کلاه و دستکش‌‌ ويا خودکارتان را به او قرض داده، بعد هم مثل زبل‌خان نقشه بکشيد هفته بعد به بهانه پس گرفتنش طرف را شکار کنيد. اين خاله‌بازي است. مسايلي را مطرح کنيد که يک دختر خانم از تماس مجدد برقرار کردن با شما حس ناخوشايندي نداشته باشد که هيچ، تماس براي او يک برنامه از پيش تعيين شده و ارزشمند تلقي گردد. به ياد بسپاريد در تماس‌هاي بعدي هرگز هدف را گم نکنيد، هدف در چنين ارتباط‌هايي مثل يک ماهي ليز است! مي‌دانيد چرا؟ (روي چرايش فکر کنيد)

هدف شما سکس نيست و نبايد باشد. ببينيد با يادآوري اين مهم چقدر خود را خفه مي‌کنم! آخرش هم مي‌ترسم گند بزنيد و خراب کنيد. البته گاهي برخي رفتارها برايم قابل درک است، اگر امروز يک دختر به من در نظر نخست به چشم يک جانور نگاه مي‌کند دليلش اين است که يک جايي يک پسري به خاطر ندانم کاري‌اش عين گوريل از او آويزان شده است و پوست دختر بيچاره را مثل موز کنده است! جدا ما آدم‌ها گاهي ملت را با موز عوضي مي گيريم! البته برعکسش نيز صادق است، برخي دخترها نيز شورش را در مي‌آورند. چنان مثل يک آدامس خرسي به آدم مي‌چسبند که مجبوري دائم المخفي باشي! واقعا گاهي بايد متاسف بود براي چنين دختران و يا پسراني که با اصرار براي ادامه ارتباط‌شان با جنس مقابل يا چسبيدن بيش از حد به او از نقطه شروع دوستي، تشخص‌شان را مثل سيب‌زميني پخته رنده مي‌کنند و با نان بي‌نمک احساسات زيادي، خشک خشک آنچنان قورت مي دهند که نتيجه‌اش مي‌شود «خفگي به علت ناداني» ،  «خفگي به علت ترس از تنهايي» ، «خفگي به علت حسادت» ،‌«خفگي به علت کمبود» و يا هر خفگي که مي‌تواند در اين ميان باشد.

داشتم مي‌گفتم، مثلا اگر درباره يک موضوع تحقيقاتي صحبت مي‌کنيد يا يک فيلم سينمايي، در اختيار قرار دادن منابع ان تحقيق يا نسخه اصلي آن فيلم دلايل قابل قبولي براي ملاقات بعدي مي تواند باشد، يا ديدن يک نمايشگاه علمي زيبا. اين کار را بايد خيلي مودبانه و با تشريفات معمول انجام دهيد. قرتي بازي ممنوع! شعار ما که يادتان نرفته است: شيک و با تشخص زندگي کنيد. لذا سعي کنيد مثلا تماس‌هاي تلفني زيادي برقرار نکنيد و طرف را با خاله گم‌شده‌تان عوضي نگيريد و دوساعت پاي تلفن مجبورش نکنيد چمباتمه بزند. صميميت و مهرباني در کلام‌ بايد مشهود باشد،‌ شک نکنيد اگر بخواهيد لحن ‌تان بوي مارموز بازي بدهد و بي‌راهه طي کنيد يک شستشوي درست‌ و حسابي مي‌شويد! در صحبت‌هاي‌تان از در و ديوار و چه‌مي‌دانم آلودگي هواي تهران و افت شاخص بورس و شاهکارهاي پيکاسو صحبت نکنيد که اين مساله تنها به طرف مقابل مي‌گويد که تحت استرس هستيد،‌ يا لااقل بلد نيستيد چطور شروع کنيد و به همين سبب داريد چرت و پرت «سرو» مي‌کنيد. خالي هم نبنديد بالاغيرتا! آخر يعني چي که با محمدرضا گلزار رفتيد دربند و  قيليون کشيديد؟‌ طرف که کدو پخته نيست، چهار روز بعد شصتش خبردار مي‌شود گلزار که اصلا قليوني نيست! اين نکته مهم را از من يادگار داشته باشيد که آنقدر راحت و صميمي صحبت کنيد که گويا در حال گفتگو با يک هم‌جنس هستيد، با اين تفاوت که الفاظ بي‌ادبانه را همان ابتدا قورت بدهيد پايين و آروغش را هم نزنيد!

مساله احترام در عين صميمت را هميشه رعايت کنيد.  اين يک غلط مصطلح در سرزمين ايران است که آدم‌ها هر چه با هم صميمي‌تر مي‌شوند نسبت به هم بي ادب مي‌شوند! در کمتر جايي از دنيا اينگونه است. وقتي آدم با يکي صميمي‌تر مي‌شود يعني با او راحت‌تر است، وقتي با او راحت‌تر است يعني او را بيشتر از بقيه دوست دارد، نتيجه‌اش اين مي‌شود اين که آدم بايد بيشترين احترام را به کسي بگذارد که بيش از همه دوستش دارد. هم احترام به وقتش، هم احترام به شعورش و هم احترام به ارتباطاتش. که اوج آن بايد به همسرتان باشد. چه معني مي‌دهد تا طرف چهار لبخند زد و دو جمله از حرف‌هايتان را تاييد کرد با او هر گونه شوخي بکنيد و بعد نيش‌تان را تا بناگوش باز کنيد و «آي لاو» گويان نگاهش کنيد! از آن طرف هم برخي دختران به محض صميميت تازه به فکر پس‌انداز کردن پول‌هايشان مي‌افتند و مبادا يک پانصد توماني خرج کنند! يک پسر در جلسه ابتدايي آشنايي هميشه بايد دست به جيب باشد و اين جزو تشريفات آغازين دوستي درتمام محدوده‌هاي جغرافيايي دنياست، اما اين به اين معني نيست که دختر خانم محترم فکر کنند با يک «صندوق سورمه‌اي کميته امداد» قرار ملاقات گذاشته و دو تا تعارف هم براي غذا و تاکسي نزند! اين مساله رعايت احترام و تعادل در رفتار خيلي خيلي مهم است و يک اصل فراموش شده. حتي اين خيلي بد است که يک پسر به خودش جرات دهد ديسيپلين با احترام حرف زدن و رفتار کردن را يک بار مصرف تصور کند و در جلسه‌هاي بعدي آب ببندد به ادب خرج کردن‌هاي قبلي‌اش! وقتي مودب بودن ماليات ندارد چرا خرجش نکنيم؟

بعد از پروسة آشنايي به پروسة مهمتر دوستي مي‌رسيد. اين يک سلسة‌مرتب است که بايد رعايت شود شخصا در مرحله شناخت بسياري از ارتباط‌هايم را به مرحله دوستي نکشاندم به اين دليل که يا حس کردم نمي‌توانم براي او دوست لايق باشم، يا اينکه اگر لايقش هستم در برآورده کردن انتظاراتش ناتوانم. اينجاست که مسئوليت‌پذيري ما به زندگي شخصي خودمان و طرف مقابل اهميت زيادي پيدا مي‌کند. لذا نه با خود رودربايستي داشته‌ باشيد و نه با او و اين توصيه‌اي است که اکيدا به شما نيز مي کنم. معمولا اگر حس کنم طرف ظرفيتش را دارد به او مي گويم نه، اگر بدانم حساس اما باهوش است سکوت مي کنم، اگر هم بدانم از آن‌هايي است که مي‌خواهد آدامس خرسي باشد سعي مي‌کنم او را براي خود Hidden کنم. با اين مساله کمي راحت‌تر برخورد کنيد، کمي تا مقداري شبيه اين سه حالت!‌ دو نفر بايد در يک سطح رواني و دانايي باشند وگرنه دوستي به درد توي فريزر مي خورد. منجمد و بدون رشد! رفقا، مراحل آشنايي براي خوشگذارني نيست، براي «شناختن و تحليل کردن» دست کم شرايط خودتان است. پس از مرحله آشنايي به دوستي رفتن اصولا کار آساني نيست. در اين مرحله بايد بتوانيد با او راحت درد دل کنيد و اجازه بدهيد او نيز در اين امر ريلکس و بدون استرس عمل کند، اين از شرايط برقراري اعتمادهاي اوليه است. اين‌جاست که کم کم حس مي‌کنيد يکديگر را به عنوان يک دوست قبول کرده‌ايد. پس با هم راحت و راحت باشيد.

يکي از بهترين روش‌ها اين است که با کسي که به عنوان دوست ـ دختر او را انتخاب کرده‌ايد، درباره دوست‌دختر‌تان حرف بزنيد! در اين شرايط مطمئن باشيد هر دختري که از اين عمل شما جا بخورد و عصباني شود بدون شک برخلاف آنچه ادعا مي‌کند مي خواهد دوست دختر‌تان باشد و نه دوست ـ دختر‌تان! منظورم را درک کرديد؟ البته اين کار يک فايده ديگر نيز دارد، و آن اينکه به آن دختر ثابت مي‌کنيد مي‌خواهيد براي او يک دوست ـ پسر واقعي باشيد نه يک دوست پسر. خوب براوو! بدون صرف هزينه و بدون تيپ‌زدن و خودتان را کشتن به گمانم وارد محدوده‌اي شديد که هر پسري نمي‌توانست بدانجا قدم بگذارد. اين بد است!؟ البته دارم از ظرفيتي صحبت مي کنم که ممکن است هنوز در ذهن بسياري از دختران و پسران ايراني هنوز آکبند و خاک‌خورده باشد. اين يک واقعيت مسلم است که 90 درصد دختراني که ادعا مي‌کنند مي‌خواهند براي يک پسر، دوست ‌‌ـ دختر باشند و نه يک دوست دختر اينگونه (با انتظارات متفاوتشان) خود را لو مي‌دهند! با خودتان روراست باشيد خانم‌ محترم! چه کسي را مي‌خواهيد مشنگ فرض کنيد؟ يا صادقانه بگوييد دوست پسر مي‌خواهيد و نبودن او در زندگي‌تان دارد ناراحت‌تان مي‌کند، يا آنقدر جسور باشيد که هزينه‌هاي دوست ـ دختر يک پسر بودن را بتوانيد نقد و جيرينگي پرداخت کنيد بدون اينکه بخواهيد مثلا انتظار داشته باشيد تنها با شما بگويد ، بخندد و يا او را در انحصار خود بخواهيد. البته خوشبين‌ترين گروه دختران نسبت به پسران، خانم‌هايي هستند که براي پسران مثل دوست هستند،‌ معمولا ازدواج‌هاي ديرتر اما شگفت‌آوري هم دارند.  خلاصه صادق يا جسور نباشيد به زودي مغزتان ريپ خواهد زد!  واقعا گمان مي کنيد دروغ مي‌گويم!؟ ... حيف شد! چون نيوتون رفته سيب بچينه...

خوب تا اينجا آمديد، ببخشيد اما اصل ماجرا بعد از اين شروع مي‌شود. نکته درخشنده اين است که نگهداري از دوست‌ ـ‌ دختر  بر خلاف دوست دختر کار بسيار بسيار مشکل و سختي است! اين را مي‌دانستيد؟  اين يک واقعيت آنالوگ اما پنهان است. اصولا داشتن دوست دختر يا دوست پسر در ايران اصلا هنر نيست، هنروري داشتن دوستاني در ميان دختران و پسران و حفظ و نگهداري آنان است. مي‌دانيد چرا؟ به اين دليل که هر حرف يا حرکت اشتباهي باعث نابود شدن اين رفاقت مي‌شود. قضيه اين گونه است که مدت مشخصي زمان مي‌برد تا مثلا دختران کاملا باور کنند که با بقيه فرق داريد و در اين مدت با انواع ذره‌بين و پنس و قيچي  آن چنان روي شخصيت و رفتارهاي شما دقيق مي‌شوند و کالبدشکافي مي‌کنند که فکرش را نيز نمي‌توانيد بکنيد، دستگاه‌هاي سانتري‌فوژ واقعي اين ممکلت در آزمايشگاه‌هاي پريزيدنت احمدي نژاد نيست، اين دختران ايراني هستند که هسته رفتارهاي پسران را مثل مغز بادام مي شکافند و سانتري‌فوژ مي کنند! البته از اين بابت خوشحالم! چون شخصيتا پسري هستم که دوست داشته‌ام ‌دختران به پسران علاقه پروفايلي نداشته باشند، در رفتارهايشان کنکاش کرده باشند و آنگاه با دقت و گزيده ، انتخاب کنند و برعکسش. همان‌طور که به جرات دوستان صميمي حقير نيز هر کدام براي خود استثنائاتي زنده در اين سرزمين هستند! (خدا را شاکرم که در سايه‌شان هستم) و اين حق شماست که از نعمت دوستان استثنايي از هر جنس و رده سني بهره‌مند باشيد.

هيچ گاه فراموش نکنيد که هرگاه به منظور سکس و ارتباط جنسي اين سيستم نزديک شدن را دنبال کنيد اعتبار خودتان را در يک کاسه رب انار فرو مي‌بريد! هنوز هم مي گويم اگر به دنبال سکس هستيد (خوب يا بد بودنش را کار ندارم) بايد به دنبال کسي باشيد که علاقه و حس نزديکي زيادي ميان‌ شما و او باشد، احترام متقابل و شناخت از جنس ديگر، دو فاکتور خيلي مهم‌اند. جريان‌هايي بايد حتما طي شود. زماني اجازه داريد با دختر خانم يا آقا پسري چنين رابطه‌اي داشته باشيد تا از فرط صميميت و علاقه حتي نتوانيد به اندازه يک‌ بند انگشت از او فاصله داشته باشيد!

 اين حسي است که بايد ما را به اين رابطه مجذوب کند وگرنه قافيه را بدجوري به رديفش باخته‌ايم! هيچ کس دوست ندارد براي چند ثانيه حيوان بودن را تجربه کند، بلکه وجه زيباي سکس در انسان‌ها همانا رعايت ظرافت‌ها و شرافت‌هاي طبيعي نهفته در آن است. (مي‌دانم به خاطر اين پاراگراف بالايي بايد از دست معاون سخت‌گير کلوبم دوباره چندتا جوراب بپوشم، لبخند)

واقعا خيال مي کنم اگر ما اين قدر ظرفيت داشته باشيم که سکس (معاشقه) قبل از ازدواج را با سکس (رابطه زناشويي) بعد از ازدواج اشتباه نگيريم و دسته گل‌هاي آب دوغ خياري به آب ندهيم جلوي خيلي از انحرافات بايکوت خواهد شد. حال اينکه اصولا سکس قبل از ازدواج کاملا غلط است و يا گاهي اجتناب ناپذير و پر از لذت‌هاي خاص و شگفت‌انگيز خود ، مساله‌ي است که پرونده‌اش باز است براي بحث‌ها و عقايد خودتان، به قول يکي از دوستانم هر کسي در کله‌اش يک مغز دارد ، لذا هر کس مي‌تواند فکر کند و تصميم بگيرد. ياد بگيريد فکر کردن و تصميم‌گيري را براي هر لحظه زندگي‌تان بومي کنيد و اجازه ندهيد عرفي بماند! تلنگرش از من تصميمش با خود شما! خواستيد قبول کنيد ، نخواستيد حرف‌هايم را فراموش کنيد. اما خداييش اگر نمي توانيد جسور باشيد بي خود برايم ننويسيد حرف تو حرف دل ما هم هست!!!  (اخم)

 ساعت 9 شب 9 محرم در ميدان مادر ميرداماد به حرمت پاس‌داشت مظلومان اين عالم حاضر باشيم. حرمت پاس داشت کسي که بزرگترين تلنگر عمرم را زد. حسين و يارانش گفتند کوه بودن و نترس بودن بها دارد و بهايش را بايد نقد داد! پسر پيغمبر! من هرگز برايت گريه نکردم و  طبل زنجير نزدم، نيک مي داني خودت. تنها هميشه در هر عاشورا برايت دست تکان دادم، لبخند زدم و با خوشنودي تحسين‌ات کردم. خيلي‌ها گفتند چرا؟ گفتم تا به خود يادآور شوم اين مرد شگفت آور زندگي کرد و شگفت‌آورتر ماند. اين شگفتي برايم نه تنها مايه غم و زجه زدن نبود که مايه شادي و انگيزه بود. عجيب است، چرا عمر تو بيش از نوح است؟ نمي دانم، واقعا نمي‌دانم و تنها بايد بنويسم : حسين زنده، دوستت دارم!

در مطلب بعدي نکته‌هاي مهمي را درباره نگهداري هنرمندانه از يک دوستي پرمحبت و لذت‌بخش با جنس مقابل برايتان باز خواهم کرد. در ذهن‌تان باشد دوستي يا يک پسر و يا با يک دختر درست مثل سواري با دوچرخه است! ابتدايش سخت است اما به مرور فرصت مي‌آموزيد که چگونه با تعادل از هر حرکتي لذت ببريد و به اطرافتان نگاه بکنيد. تعادل را که رعايت کنيد همه چيز حل است، اما اگر در افراط و تفريط جهان سومي گير کنيد باور کنيد هيچ کس به دادتان نخواهد رسيد. در ضمن هرگز فراموش نکنيد که هر دوچرخه سوار شدني چندين بار زمين خوردن را نيز به دنبال دارد، به قول پرزيدنت جان اف کندي :

                                                   هميشه براي پانسمان آماده باشيد.

 

خودمانيم، به نظر شما خطر‌هاي دوستي با يک دختر چه مي تواند باشد؟

 

يا حق

آرش قميشي

بیوگرافی و ارتباط با آرش قمیشی

 

   
Copyright © 2005 Farshad7.com All Rights Reserved