
(اين
دست نوشته، بغض يک فاجعه است)
ببينم رفقا، شنيدهايد که
ميگويند خوشگلي براي آدم زيبا جز دردسر هيچ چيز نيست!؟ شايد در
نگاه اول اين يک عقيده مسخره و فانتزي باشد! خيليها مي خندند،
مسخره ميکنند و خيال ميکنند مگر زيبارويي چيزي بدي است و چه
اشکالي دارد که يک ملت به خاطر ديدن آدم له له بزنند ، فکشان مثل
آدامسخرسي کش بيايد و يا اينکه يک مشت جوان بيفتند به دنبال آدم!
اما خوب، تجربه رفاقت با چندين نفر، به من نشان داد که اين مساله
هم مانند خيلي پديدهها فقط از دور جذاب به نظر ميآيد و وقتي که
در بسترش قرار ميگيريم، تازه دوزاريمان ميافتد که اين قضيه آن
هم در اين خيابانهاي گل و سنبل اين مملکت يعني مجرم بودن تا اطلاع
ثانوي!
ميخواهم خاطرهاي از چند
سال پيش برايتان بنويسم تا مطمئنتان کنم آنچه مي خوانيد واقعيتي
است که رخ داده است و هنوز هم در اين مملکت امثال آن ادامه دارد.
يکي از اين همين آدمها، دخترخانمي بودند که يکي از دانشجويان پدر
در دانشکده پزشکي بود. ايشان، زماني که در پايان ترم قصد بازگشت به
تهران و شرکت در يک کنگره دانشجويي مشترک در زمينه شيمي پزشکي و
داروسازي را در دانشگاه علوم پزشکي ايران داشت، پدر تماس گرفتند و
خواستند به دليل مشکلاتي که در طراحي پاورپوينت و همين طور تفهيم
دقيقتر مفاهيم و آناليزهاي آماري محاسبه شده در تحقيقش دارد آن هم
جهت يک ورکشاپ (کارگاه آموزشي) که بايد ارائه کند، چند روز به او
کمک کنم و تا لحظه اجرايش در اين گردهمايي علمي، حتما همراهش باشم.
(البته مي دانستم که پدر، قصد دومي نيز از اين کار دارد، با اين
وجود خودم را زدم به اتوبان همت، يعني چيزي آن سوتر از کوچة علي
چپ!)
آن زمان هنوز زندگي بسيار
مرفهي داشتم و جالبتر اينکه در دوره خدمت سپاه پاسداران بودم! به
پدر قول دادم با ايشان همکاري کنم. قبل از زمان موعود آن دخترخانم
يکي دو تماس اينترنتي و تلفني گرفت، سئوالاتي پرسيد و بعد پرزنتاش
را برايم فرستاد تا آن را از نو طراحي کرده و ايرادات بخش
انگليسياش را بگيرم. خلاصه روز کنگره فرا رسيد و طبق عرف اين جور
مراسم، اتاقها يا غرفههاي پيشبيني شده براي اين کارگاههاي کوچک
آموزشي در بيرون از سالن دانشکده مربوطه در نظر گرفته شده بودند.
اوه! خداي من، همه از برنامه عقب بودند و در حال دويدن، در حال
غرفه آرايي و يا درست کردن ابزار جانبي. يکي داشت پاورپوينتش را چک
ميکرد، يکي کامپيوترش را و ديگري کيفش را باز کرده بود و جزوهها
و کاتالوگهاي کنگره را براي خودش بر مي داشت، دقيقا يک شلوغي، پيش
از سکوت حکمفرما بود و ملت مشغول آمادهسازي داشتههايشان. خلاصه؛
کسي کاري به ديگر نداشت و سرش به کار خودش بود که با وارد شدن ما
به ميانه لابي سالن، ناگهان چشم همگي به جمال اين دختر خانم روشن
شد!!
شايد اين يک نقطة ضعف باشد،
اما بنده از نظر سليقه بسيار سخت پسندم ، معيارهاي نسبتا بالايي
دارم و شخصاٌ بيدليل به هر کسي که قابل نگاهکردن است نمي گويم
زيبا. آن هم به خاطر يک سري مشکلات مهم و حادثه ناگواري که براي
کسي که دوستش داشتم افتاده بودم زياد حواسم به اطرافم نبود، از بعد
روحي خيلي داغان و در مرز جنون فکري بودم. با اين همه اعتراف
ميکنم با ديدن اين دخترخانم در همان روز اول بنده هم مثل ديگران
حيرتزده، جا در جا خشکم زد! وقتي بيشتر تامل ميکنم، ميبينم تا
اين لحظه در زندگي شخصيام، هنوز نفر دومي به زيبايي او نديدهام.
اينها را گفتم تا حال و روز ديگران را هم تصور کنيد!
بعد از کنگره فرصت کرديم
بيشتر با هم صحبت کنيم، همين جا بود که متوجه شدم آدم سرسخت اما
فهميدهاي است. در برخورد اول زيبايي فوقالعاده صورت ايشان و
اندام متناسبشان همه چيز را تحت شعاع خودش قرار داده بود. کاري که
او مي خواست به صورت ورکشاپ (کارگاه آموزشي) ارائه دهد يک کار
دقيقا تازه و نو در ايران بود و واقعا جاي تحسين داشت. موضوعي جديد
در شاخه مربوط به «آهسته رهشها» که بچههاي رشته پزشکي و داروسازي
بهتر ميشناسند. ميدانيد، از آن تيپ دختراني بود که اگر منصف بودي
فراواني اطلاعاتش در چند زمينه بعد از مدتي بيشتر تو را مجذوب
ميکرد تا چهرهاش! اما همان طور که نوشتم، از ابتدا خود را به بي
خيالي زده بودم و آن هم به سه دليل، يکي از دست دادن کسي که دوستش
داشتم، دوم مشکلاتي که با خانواده و شخصيت خودم داشتم و سوم خيالي
که در ذهنم بود، و آن اين که دختر خانمي با چنين چهرهاي دست کم يک
جين دوست از جنس پسراني با خصوصياتي استثنايي دارد! پس چرا الکي
فرش قرمز پهن کنم و از او بخواهم روي آرش به عنوان نفر سيزدهم حساب
کند! (لبخند)
در تمام روزهاي اول، روابطم
با او خشک و بدون هيچ احساسي بود. در طول کارگاهش چون برخي
پرسشهاي آماري مطرح مي کردند و از مدلهاي آماري استفاده شده مي
پرسيدند ، او نيز بلافاصله مرا به عنوان مشاور آمارياش معرفي
ميکرد؛ اين باعث شد تا اين کارگاه دو روزه را عملا دونفر با هم
اجرا کرده و در نتيجه کمي بيشتر خودماني شوم. روز دوم نيز که تمام
شد، بعد از همايش بود که در مسير برگشت کمکم با او شروع کردم به
صحبت کردن خارج از بحثهاي علمي، کمي از سختگيريهاي بياندازه
پدر با بچههاي دانشجو سخن گفت و کمي هم از وضعيت توليد
اتومبيلهاي جديد. همين طور خيلي راحت داشتيم در ماشين (آن روز با
ماشين او آمده بوديم) با هم حرف ميزديم که يک موسيقي يا تم بوميان
آمريکاي جنوبي را از صداي ضبطش شنيدم و ناگهان همه چيز عوض شد، من
طرفدار سرسخت اين موسيقيهاي مقدس و بومي از آب درآمدم و او هم
دومياش! به بهانه يک عصرانه زديم کنار و شروع کرديم به پياده روي
و مخ همديگر را راجع به موسيقي زدن. و آن روز دقيقا چهارشنبه بود!
دوستان صميمي من ميدانند چرا روي اين روز تاکيد کردم. اين آغاز
رفاقت ما شد.
من کم کم داشتم متوجه ميشدم
که چه دختر متشخصي است، اصلا به جداي ظاهر بسيار زيبايش من تا به
حال دخترخانمي را با اين سواد بالا در زمينه موسيقي ملل ديگر،
نديده بودم. بعد از کمي صحبت چون با يکي از بچهها براي خريد
تابلوي فرش براي پدرم قرار داشتم از او خداحافظي کردم و يک قرار
براي يک ديدار ديگر با هم گذاشتيم. به اين دليل که مي خواست همراه
پدرش به نوشهر براي تفريح برود قرار شد 6 روز بعد دوباره همديگر را
ببينيم.
قرار ما در يک کافي شاپ در
خيابان گاندي بود. زودتر رسيدم و يک گوشه نشستم. کمي بعد او هم
رسيد و ابتدا براي چند ثانيه به هم نگاه کرديم. اما نميدانم چرا
يک دفعه خندهاش گرفت! اين دفعه که بيشتر دقت کردم؛ با خودم گفتم
انصافا خدا بايد دو روز کار و زندگيش را ول کرده باشد و براي خلق
اين بشر وقت و سليقه گذاشته باشد! با اين وجود مطلقا آرايش نکرده
بود و لباسي بسيار ساده و سنگين پوشيده بود، با اين وجود، خوب
جذابيتش کماکان فوقالعاده بود.
نشستيم و شروع کرديم به
گفتگو کردن. اصلا آدم سياسي نبود اما قدرت تحليل بالايي داشت. شايد
تنها عيبش اين بود که با دسته کليدهايش مدام بازي مي کرد و من
اذيت ميشدم! مدتي گذشت و کمکم حس کردم اتفاقات عجيبي در حال رخ
دادن است، تعدادي از پسرهايي که در آنجا نشسته بودند علي رغم اينکه
تنها نبودند با يک حس زشت، از صورت تا جورابهاي اين دخترک بيچاره
را بازرسي ميکردند! دخترها هم دائم در حال چک کردن سر تا پاي من
بودند که ببيند چه خصوصيتي دارم که با چنين دختري رفيق هستم! از
همه اسفناکتر هم صاحب کافي شاپ بود که همواره به ما سرويس مي داد
و خودش را لوس ميکرد. کم کم هر دويمان از اين وضعيت کلافه شديم و
خوراکيهايمان را نصفه نيمه گذاشته و زديم بيرون، آن هم در ميان
رگبار متلکها و نگاههاي خاص!
او خيلي ناراحت و عصبي بود
و از اين بابت عذر خواست. سعي کردم آرامش کنم به همين دليل به طرف
ونک حرکت کرديم. کمي بعد خواست روي يک سکو در يکي از کوچهها
بنشيند. اشتباه نمي کردم، چون واقعا اشک در چشمانش بود و گريه
ميکرد. در همين اوقات بود که يک ماشين گشت زد بغل و يک نظامي
قلچماغ آمد به طرف ما و گفت : خانم برايتان مزاحمت ايجاد کرده؟ و
يک سري سئوال کليشهاي کرد و خلاصه به زور من و اصرار او از صرافت
بازجويي افتاد و به طرف ماشين برگشت. بايد اعتراف کنم از اينکه
پليس بخواهد به من و او در اين وضعيت ناراحت کننده ،گير بدهد، خيلي
عصباني بودم.
کمي بعد شروع کرديم به پياده
روي ، که سکوت را شکست. گفت خسته شده است از اين زندگي و حالش بهم
ميخورد، از او خواستم با من راحت باشد. و آنگاه از کابوسي که
مربوط به زيبا بودنش بود، برايم گفت! اصلا فکر مي کرديد چنين
کابوسي نيز ممکن است وجود داشته باشد؟ چيزهايي گفت که هنوز هم
معتقدم بغض يک فاجعه بود!
او ميگفت:
از اينکه از بچگي در فاميل
معروف بوده و پدر و مادرش نميگذاشتند هر لباسي بپوشد، از اينکه از
وقتي مدرسه راهنمايي مي رفته همه در کوچه و خيابان مثل يک دزد
دنبالش بودهاند و در هر جا تعقيبش مي کردهاند، از اينکه جرات
نداشته حتي سوار تاکسي بشود و مجبور بوده با اتوبوس اين طرف و آن
طرف برود، از اينکه همه خاله پيرزنها از او اسم و آدرس مي پرسند
که با پسر يا فک و فاميلشان بيايند براي خواستگاري، از اينکه مجبور
است همهاش در پياده رو چسبيده به ديوار راه برود و از ترس سايهاي
به دنبالش هميشه بلرزد و تنها به زمين نگاه کند، از اينکه آدم هايي
هم سن پدر بزرگش برايش چراغ روشن ميکنند و بوق ميزنند تا سوار
ماشينشان شود، از اينکه نمي تواند براي خريد يک چيز خيلي ساده با
آسايش به خيابان برود، از اينکه حتي نيروي انتظامي به او گير مي
دهد و اگر در فاصله 20 مترياش يک پسر ايستاده يا در حال راه رفتن
باشد، به هر دويشان تذکر ميدهند! از اينکه هيچ کس اهميت نميدهد
که او آدم با استعدادي است و همه او را به خاطر خوشگلياش
ميخواهند، از اينکه اکثر دخترها به خاطر حسادت از او بدشان مي آيد
و پشتش هزاران حرف مي زنند و اگر با او دوست مي شوند تنها به اين
خاطر است که توجه پسران را جلب کنند! ... ديگر خسته شده است.
برايم از روزهايي گفت که
مجبور است از کوچه پس کوچه برود خانه يا خوابگاه براي اينکه
پسرهايي که تعقيبش مي کنند، گماش بکنند. از اين که در خيلي از
ميهمانيها يا اينقدر دوربرش هستند که نمي تواند نفس بکشد يا
اينقدر تنها است که افسرده ميشود، چون پسرها فکر مي کنند حتما يک
دوست پسر درجه يک دارد، به همين دليل فقط متلک مي اندازند و مسخره
بازي در ميآورند. از اين زجر ميکشيد که هيچ پسري در مقابلش
اعتماد به نفس ندارد و جلويش مثل يک چاپلوس ، موش است. از اينکه
هميشه پدر و مادرش او را چک مي کنند، و او را ميپايند. از اينکه
هيچ پسري نميتواند مردانه با او بحث کند و اکثر آنها مجبورند
حرفهايش را حتي اگر غلط باشند دائما تاييد کنند! در واقعا جلويش
نقش بازي کنند! از اينکه استادها با او بيش از ديگر دانشجويان گرم
ميگيرند و اين باعث هزار و يک وصله ناجور برايش شده است! مي گفت
بارها و بارها مجبور شده کلاسهايش را تغيير دهد تنها به اين دليل
که دانشجويان پسر مزاحمش ميشدند و بارها و بارها محکوم بوده از
رابطه طبيعي و آسوده با خيلي از آدمها صرفنظر کند. حتي مي گفت
ميترسد ازدواج کند آن هم به اين دليل که بعدها متوجه شود همسرش
تنها به دليل زيبايياش، لذت سکس و يا پز دادن جلوي ملت با او
ازدواج کرده است!
برايم از تنها پسري صحبت کرد
که دانشجوي دندانپزشکي بود و با او دوست شد. و تعريف کرد که بعد از
يک ماه دوستي چگونه آن پسرک از او تقاضاي سکس کرده و او اين اجازه
را به او نداده بود، در نتيجه آقاي دکتر ولش کرده و رفته!
وقتي اينها را گفت از اينکه
ادعا ميکنم مرد هستم، بدم آمد! بلايي که سر اين بنده خدا آورده
بودند خيلي وحشتناک بود. ميدانيد براي يک انسان خيلي سخت است که
بداند و حس کند، چه بلايي دارد سرش ميآيد! آن دختر خانم آدم بسيار
باهوش و آگاهي بود و ميدانستم که ميداند چه بلايي دارد سر او
ميآيد. شايد اگر مثل بعضي دخترها مغزش يک جور ديگر کار مي کرد
ميتوانست روزي 20 تا دوست از جنس پسر عوض کرده و بي خيال اطرافش
باشد. همه آنها را بي آنکه شصتشان خبردار شود مثل يک گاو بدوشد و
در نهايت گوششان را بگيرد و از زندگياش پرتشان کند بيرون! اما
حيف که او عاقل بود و در جايي دنيا آمده بود که تنها چيزي که در آن
کمياب و اتفاقا کمارزش است، عقل است و شعور!
خودمانيم، من چه راه حلي
ميتوانستم به او بگويم!؟ بگويم بفرما دماغت را طوري عمل کن که يک
غوز بيفتد وسطش، يا چشمهايت را براي ملت ، قلوچ کن! اينها را
بايد به او ميگفتم؟ يا اينکه خودت را طوري آرايش کن که زشت شوي؟
واقعا نميتوانستم او را عوض کنم. اصلا مطمئنم عوض کردن چنين
فرشتهاي حيف بود و احمقانه! ميدانيد چرا؟ چون اشکال از او نبود.
اشکال از ديگراني بود که شعور ديدن زيبايي را نداشتند و با
بيجنبهبازيهاي خود به روي آرامش يک دختر، استفراغ کردند!
اشکال از ملتي بود که تا
عمق يکسانتيمتري بدن يک دختر يا يک زن برايشان مهم است و اصلا
برايشان تفاوتي ندارد که اصلا دختره عقل و فهم و شعور دارد يا نه!؟
احساس دارد يا نه!؟ اصلا انسانيت دارد يا نه؟
ببينيد، همان طور که گفتم
نميدانم تا چه زماني ميتوانم، بنويسم. اما مي خواهم به همه
خوانندگان نظراتم، چه دختر و چه پسر بگويم که ظاهر آدمها مهم است،
اما نه آنقدر که باطنشان را فراموش کنيم. خيليها مي گويند تو چرا
دختر ايدهآلات را تنها زيبارو و باهوش معرفي کردي!؟ چرا زيبا
بودن او اينقدر برايت مهم است!؟ پس اخلاقيات و اصالت جايش کجاست؟
به نظرم اگر يک انسان باهوش
(هوشمند) باشد ميداند که چگونه شخصيت معنوي و باطن خود را رشد دهد
و نگذارد همه به او به چشم يک تکه گوشت لذيذ نگاه کنند. اصالت و
اخلاق معنوي اکتسابي است و هر چيز کسب کردني پايهاش هوشمندي است.
دقيقا به همين دليل به خيالم هوشمندي مهمترين خصيصه براي موفقيت يک
دختر خانم يا هر انساني ميتواند باشد.
من مطمئنم که پسرهاي زيادي
بودهاند که ميتوانستند دوستهاي خوبي براي اين دختر خانم باشند.
اما هيچ کدامشان جرات نداشتند مثل يک انسان شانسشان را امتحان
کنند. در مقابل پسرهاي زيادي که فکر مي کردند بدست آوردن چنين
فرشتهاي غير ممکن است حرص و حسادتشان را سر اين بنده خدا خالي
ميکردند و با بيجنبهبازيهايشان حال او را بهم ميزدند.
ميدانيد؟ در نوشته قبلي هم نوشتم، هر پسر يا دختري که به فرد غير
همجنس خودش متلک ميگويد غالبا يک منظور دارد: اينکه من ميخواهم
تو را بدست بياورم ، اما ميدانم که ناتوانم. پس بگذار شخصيتت را
خرد کنم!
بگذاريد از اين داستان چند
نتيجه بگيريم. موافقيد؟
اول اينکه از روي ظاهر افراد بر روي آنها قضاوت
نکنيد. آدمهايي که خيلي زيبا و موفق به نظر مي آيند اتفاقا ممکن
است خيلي تنها باشند. هيچگاه براي برقراري يک رابطه با چنين افرادي
ترديد نکنيد، اما بدور از احمقبازي و پشت نقاب جلو رفتن. صحبتم با
عدهاي خاص از پسرهاست.
خواهش ميکنم
اين نکته را در اين کله مبارک فرو کنيد : ممکن است يک دختر نتواند
دوستدختر شما باشد، اما بتواند به عنوان يک دختر ، دوست خوبي براي
شما باشد.
هر وقت توانستيد اينقدر ميگو ميل کنيد تا با تکميل فسفر، مغزتان
اين توانايي را پيدا کند منظور مرا از اين جمله درک کنيد آن موقع
مطمئن باشيد از رابطه با هر دختر خانمي لذت ميبريد، و او هم
معرفتش بيشتر از يک مرد نشان خواهد داد. بفهميد که يک دختر خانم
زيبا و يا پسري زيبا هم داراي احساسات خاص خودش است و در ضمن
انسانيت و شخصيتش را در قرعهکشي نبرده است که بخواهد به راحتي هم
از دست بدهد!
وقتي با دخترخانمي صحبت مي
کنيد که خوشگل است، خيلي زود اين مساله را به او نگوييد! آخر کي
ميخواهيد ياد بگيريد از اين دسته گلها به آب ندهيد! آقايي که
خيال ميکني خيلي کار درست هستي، پيش از اين هم يک ميليون نفر هم
اين جمله تکراري را به او گفتهاند و اين تنها باعث ميشود که او
از دوستي با شخصيتي چون شما نااميد شود! آن وقت پشيماني سودي
ندارد. خيلي از شماها به اصطلاح «کاردرستها» از اين گندها هميشه
ميزنيد و بعد هم پشيمان ميشويد، گاهي با خود فکر ميکنم اگر
پشيمانيهاي شما چون شاخ بود، تاکنون نوکش در ميان ابرها بود! از
من به آقايان يک توصيه دوستانه، کسي در رفاقت با افراد زيبا موفق
است که بتواند با او از چيزي به جز زيبايياش صحبت کند. پس انساني
هوشمند و آگاه بودن و در زمينههاي مختلف ارباب اطلاعات بودن خيلي
بهتر از نشستن و مثل يک ضبط صوت تعريف کردن از شاهکار خداست! آدم
زيبا خودش ميداند زيباست، شما لازم نيست افاضات بفرماييد! ديگر از
اين واضحتر نميتوانم بگويم. اما موضوعي که مرا آزار ميدهد، اين
است که چرا در جامعه ما «زيبا بودن» و بدتر از آن «زيبا شدن»
اينقدر مهم است که باعث شده خيليها از هول، کيکشان را به جاي
شير، با دوغ بخورند!
«زيبا شدن» به چه قيمتي؟
آخر شازده پسر! زير ابرو بر ميداري که چي بشود؟ دله روغن زيتون را
روي سرت ول مي مي کني که چي بشود؟ مثل يک زن موهاي دستت را کوتاه
مي کني براي چي؟ آن دماغ مردانهات را دخترانه مي کني که چي؟ النگو
و گوشواره ميزني به خاطر کي؟ خوب يکباره خيال خودت و ما راحت کن و
بيا ناخنهايت را هم لاک گلمنگلي بزن ديگر! همهتان هم که بچه
مايهدار نيستيد که آدم بگويد خوشي زده زير دلتان! آخر خودت
ميفهمي داري چه غلطي ميکنيد؟
ميداني دختري که از تو با
اين تيپت خوشش بيايد، خودش عقده اجتماعي دارد!؟ ميداني دختري که
روي آدمي با اين خصوصيات حساب کند، هزار و يک کمبود عاطفي دارد؟
ميخواهي آهنرباي آدمهايي با معلوليتهاي اجتماعي باشي؟ عجب
دنياي مردانه ما زنانه شده! يادم هست هميشه وقتي پدربزرگم را
ميديدم و صورت و دستش را ميبوسيدم، زبري دستان و صورتش مرا آزار
ميداد، بعدها که دريافتم از بس سختکوش بوده و کاري، لذت ميبردم.
اما نوههاي ما خيالشان ديگر راحت باشد! پدربزرگهايشان به جاي
قصه بلد بودن، در عوض بلدند پلياستيشن بازي کنند، شلوار لي
پارهپاره بپوشند و در راه که نوههايشان را به پارک ميبرند براي
پيرزنهاي بيدندون ، بوق بنزي بزنند!
و شما دختر خانمها،
بعضيهايتان ديگر مسخرهاش را درآوردهايد! کسي که خودش را در
آرايش غلوآميز غرق ميکند و همه جور ماده آرايشي از لب و لوچهاش
آويزان است، يا آدم زشتي است، يا توجه را از ديگران گدايي ميکند
يا يک ... است. خوب؟ کدام خوشايندتر است؟ زشت؟ گدا؟ ...؟
برنده جايزه زيبا هستيد،
بسيار خوب، سعي کنيد نگذاريد اين زيبايي چوب لاي چرخ پيشرفت شما
بگذارد، برويد و در ابعاد ديگر هم مطرح شويد. بگذاريد توجه ديگران
به خاطر تواناييهاي فکري نيز به شما جلب شود. اگر هم زيبا نيستيد،
خوب به جهنم! مهم نيست! اصلا مطمئنيد يکي از موسيقيدانان يا
بازرگانان بزرگ آينده اين کره جهاني نيستيد و خودتان خبر نداريد!؟
به حرف من نخنديد، چون در اين صورت به شعور خودتان توهين کردهايد.
امکان ندارد که خداوند در هر کسي يکي دو تا خصوصيت استثنايي براي
رشد او قرار نداده باشد. امکان ندارد. متنها بدبخت ترين فرد کسي
است که آن خصوصيت را ول کند و بزند به جاده ديگران.
روي صحبتم با برخي دختراني
است که اينقدر خودشان را باختهاند که هر پسر نه نه قمري به خود
اجازه ميدهد براي ارتباط برقرار کردن با آنها، موجودي با خصوصيات
بيش از يک حيوان نباشد! دقيقا يک حيوان! چرا من مي گويم که ياد
بگيريد که با تشخص زندگي کنيد؟ چون هر مردي اين تشخص را در شما
ببيند، به خود اجازه نميدهد کوچکترين بياحترامي يا زشتي در
رفتارش بوجود بياد. و اين مساله تشخص در رفتار، فوايد بيشماري
دارد که حتما بهتر از آرش مي دانيد.
يک نکته مهم هم يادتان باشد،
همه آدمهاي زيبا مثل آن دختر خانم انسانهاي خوبي نيستند! خيلي از
افراد زيبا را ديدم که از زيبايي خودشان براي انتقام گرفتن ،
تحقير کردن يا و ضربه زدن به ديگران استفاده کنند. در همين کلوب
نمونههايش فت و فراواناند و پروفايلهايي براي خودشان درست
کردهاند که بيا و ببين! باور کنيد امثال نيکول کيدمن و کاترينزتا
جونزها جلويشان از همه جهت دچار کشش فک ميشوند!
اين موجودات تصور ميکنند به اين دليل که زيبا
هستند لزوما شما بايد جلويشان يا کم بياوريد يا فرش قرمز مخملي پهن
کنيد! در چنين مواردي آقا پسر محترم، خواهشا دندانهايتان مثل
موتور تراکتور نلرزد، شما هم خانم محترم در صورت برخورد با پسري
زيبا، کنترل زانوهايتان را از دست ندهيد. ريلکس باشيد! خيلي عادي
برخورد کنيد. به اين افراد نشان دهيد اول از همه داراي تشخص و
اعتماد به نفس هستيد، ثانيا نشان دهيد براي دوستي با شما چيزي
مهمتر از زيبايي نياز است! متوجه جملهام شديد؟
بايد نشان
دهيد براي دوستي با شما او به چيزي بيش از زيبايي نياز دارد!
يعني اين را طرف مقابل بايد از رفتار شما درک کند، حس کند و در
نهايت بو کند. مثل يک بدبخت همه چيز را وا ندهيد! محکم باشيد. نشان
بدهيد اگر بخواهد به شخصيتتان توهين يا بيتوجهي شود در خداحافظي
کوچکترين ترديدي نميکنيد!
درست شنيديد، چرا که نه؟
بگذاريد اين دخترپسرهاي خوشگل هم براي يک بار هم که شده، طعم «قدرت
خداحافظي» را از سوي شما بچشند!
اگر واقعا ميخواهيد در اين
جامعه اين بساط تکبر زيبارويان، اين بساط توهين به زيبارويان و آن
بساط مسخرهاي که براي زيبا شدن برخي همجنسان و غيرهمجنسان راه
انداختهاند کم کم برچيده شود و شعور و تفکر شاخص توجه به افراد
تلقي شود، بايد نخست خودتان تغيير کنيد. اهميت زيبايي را دوباره
روي ميز فکر بگذاريد و بررسي کنيد. پس اين همه ننوشتم تا دوباره به
بنده به چشم يک قهرمان نگاه کنيد! اتفاقا بنده هيچ موجود
خارقالعادهاي نيستم! تنها نوشتم تا بدانيد هريک از ما بايد تغيير
را از خود شروع کنيم تا کم کم ملت تغيير کند.
و اما، فکر کنم اگر الان
برايتان ننويسم که رابطه من و آن دختر خانم به کجا کشيد سيل
تخممرغ وگوجه گنديده است که به سويم سرازير شود! همان طور که گفتم
هدف پدرم از آشنايي بنده با ايشان يک موضوعي بود که خوب شخصي است،
اما تا زماني که اين خانم از پايان نامهاش دفاع کرد حدود 8 ماه
طول کشيد و ما کم کم در طول اين زمان براي هم دوستان بسيار صميمي و
نزديک شديم، دوستاني که هر دو مطمئنيم از اين رفاقتهاي از بعد جهت
ايدهال کم در زندگيمان رخ خواهد داد. اين مساله حتي پدرم را به
اشتباه انداخت و خيالش زيادي از من راحت شد! (خنده).
آن دختر خانم، تا آن زمان از معدود آدمهايي بود که
من به خاطرش گريه کردم. اما به دليل مشکلاتي که در زندگيام داشتم
و به او گفته بودم مطمئنم که نميتوانم خوشبختش کنم؛ خواهش کردم که
برنامه از پيش تعيين شدهاش را براي رفتن به کانادا و ادامه تحصيل
عملي کند. اکنون او در يکي از رشتههاي داروسازي تخصص گرفته و
ميدانم در يکي از بهترين دانشگاههاي ايالتي آنجا مربي و
سوپروايزر آزمايشگاه است.
در آخرين نامهاي که نوشت ، عنوان کرد که عيد امسال
براي چند هفته ميآيد به ايران، البته مطمئنم از ديدن من در
موقعيتي متفاوت با گذشتهام تعجب خواهد کرد. (تبسم).
او جزو تنها کساني بود که
از خارج رفتنش، بيش از در ايران و در کنار خودم ماندنش راضي بودم،
زيرا معتقد هستم او گلي بود که اشتباها در بيابان روييد!
اوه! درب آپارتمان را يکي مي
زند، بروم ببينم کي پشت در است؟
....
....
ببخشيد، خانم همسايه براي
گرفتن شارژ آمده بودند. اين اصلا منصفانه نيست مني که خودم تنها
هستم اين همه بايد پول شارژ بدهم. چي بگويم ... بگذريم...
ميدانيد رفقا، اگر هم
تنها يک نفر از مطالعه اين دستنوشتهها براي تغيير کردن يا
فکرکردن به بعضي رفتارها انگيزه پيدا کرده باشد، شخصا جواب لازم را
دريافت کردهام! از همه شما ممنونم، به خصوص از کساني که برايم
نامه مينويسند و با حرفهاي دوستانهشان مرا راهنمايي ميکنند.
ميدانيد با شوق جديد فکري که خوشبختانه با نوشتهها در بچهها
ايجاد شد، دارم تصميم ميگيرم که با خيال راحت کمکم کنار
بکشم و اجازه دهم رفقاي ديگر با ايدههاي جديدتر وارد ميدان شوند.
واقعا حس ميکنم شايد ديگر به وجود ديدگاههاي شخصي چون آرش قميشي
نيازي نباشد و خودتان بايد ادامه دهنده باشيد.
بماند که جديدا برخي دوستان به اشتباه گمان
کردهاند با سياهنمايي اوضاع جامعهشان و انتقادهاي مملو از نا
اميدي از اطرافشان ميتوانند نقش يک قهرمان جديد را براي ملت بازي
کنند! بس است ديگر! دوره قهرمان بازي به سر رسيد! بايد بدانيم،
«سياه نمايي و قيرپاشي بيرحمانه» به همه چيز و همه کس با بيان رک
واقعيات و «تلنگر زدن» بسيار متفاوت است. اولي آدم را به سوي
«نااميدي» سوق مي دهد و دومي انسان را به «تغيير کردن و بهتر
شدن». اولي انسان را به «بيخيالي» تشويق ميکند و دوم انسان را
به «فکر کردن». در هر حال با گذر زمان و احتمالا بازگشتم به
زادگاهم امريکا، کمتر فرصتUpdate
کردن اين کلوب برايم فراهم ميشود و به همين دليل
نياز است اين موج نوپا از من مستقل شود. قرار نيست «نت خاموش» تا
ابد زير دست «آرش قميشي» باشد.
اکنون ديگر زمان آشتي با
اخلاقيات و شرافتهاي انساني است، وقت آشتي با دين که آرامشبخش
است و تسلي بخش، دين محمد، دين مسيح و دين يهود. باور کنيد ما
چلاق نيستيم! يعني هر يک از ما با اين همه انرژي از يک تمبر پستي
ضعيفتر هستيم؟ تمبري که اين توانايي را دارد که تا رسيدن به هدفش
به يک چيز محکم بچسبد، اينگونه است که موفقيتش را تضمين ميکند و
اين تعبيري بود که مدتها پيش از زبان يکي از دوستان شنيدم. بياييم
ياد بگيريم پيش از همه تغيير را از خودمان شروع کنيم، و به دنبال
آمدن قهرمانهاي کتابي و روايي نباشيم.
ما ايرانيها اين همه پول
ميدهيم ، سالن بدنسازي ، فيتنس و کلاس لاغري ثبتنام ميکنيم تا
چربيهاي اضافي شکمها و رانهايمان را بسوزانيم، اما حاضر
نيستيم دو دقيقه براي سوزاندن چربي عرفها و چهارچوبهاي غلط مغز
خودمان وقت بگذاريم! باور کنيد، ديگر وقت آب شدن چربيهاي فکري
است! بهتر است در مقابل دعوت به دوباره فکر کردن، سوتزنان دست
خودخواهيمان را در جيب بيخيالي فرو نکنيم و همچنان که سرمان را
به سوي آسمان «همين که هست!» گرفتهايم، لجوجانه از وادي «فکر
کردن براي بهتر شدن» نگذريم.
ما ميخواهيم دوباره شيک و
با تشخص زندگي کنيم و چهارچوبها را از نو بسازيم.
موافقيد!؟
پس ، بزن قدش رفيق!
راستي راه حل شما براي
زيبارويان جامعه ما چيست!؟ و همچنين پيشنهاد شما براي ريشهکن کردن
گرسنه بازيها و هيزبازيهاي دخترانه و پسرانه در اين سرزمين با
اين ميراث فرهنگي!!؟
التماس دعا
يا حق
آرش قميشي
بیوگرافی
و ارتباط با آرش قمیشی