|
|
|
:::[ داستان
قورباغه ها
]::: |

چند قورباغه از
جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي
افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که
گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست
.شما به زودي خواهيد مرد . دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و
با تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند. اما قورباغه هاي ديگر
دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از
گودال خارج شويد ? به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها
تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .او بي درنگ
به ته گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي
بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد . بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که
دست از تلاش بردار ? اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال
تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد. وقتي از گودال بيرون آمد بقيه
قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟ معلوم شد که
قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او
را تشويق مي کنند .
|