:: پيامی خاص براي فرشاد از جانب خدا ::

مثل هميشه...بدون مقدمه شروع مي كنم...


بد از پشت سر گذاشتن 2 مرحل تحول...که بمدت 6 ماه بطول انجاميد.در ايام نورزه 1385...طي 10 روز سعادت زيارت از 3 مکان مقدس و بزرگ نصيبم شد.
که بد از اتمام سفر...به عجيب ترين واقعه زندگيم بر خورد کردم.
اجازه بديد قدم به قدم براتون تعريف کنم.
ابتدا از شاهين شهر(اصفهان) به قم رفتم براي زيارت از مسجده مقدس جمکران و زيارت گاه حضرت معصومه(ص).

مثل دفعه پيش...به محضی که وارده مسجد شدم...بارون گرفت.ولی اين بار با نم نم شروع شد...و وقتی که اعمال مسجد به پايان رسيد کمی شديد تر شد...و مجبور شدم به خونه بر گردم.
بد از گذشته 3 شب...عازم تهران شدم.
در تهران هم به زيارت شاه عبدالعظيم رفتم.
دوباره به قم برگشتم.آخه دفعه قبل چون به دنبال کتاب "
پرسشهاي علماومردم و پاسخ آقاامام زمان(عج)" بودم...وقت نشد که به زيارت حضرت معصومه برم.و تصميم داشتم اين باروقته بيشتری رو به زيارت گاهها اختصاص بدم.
جاي شما خالی...اين بارهم تونستم حضرت آيت الله بهجت رو زيارت کنم و هم پشت سره ايشان نماز بخونم.چهره ي واقعاً نورانی داشتند.من خودمو آماده کرده بودم که موقع ديدار بگم "
التماس دعا...حاج آقا..." ....ولی بر خلاف تصورم به محضی که چهره ي ايشون رو زيارت کردم...چنان محوه سيماي خوش حضرت شدم که زبانم قدرته سخن نداشت و فقط به چهره ي اين بزرگوار خيره شده بودم.مدت ديدار، خيلی کوتاه بود.خيلی زود مريدان...حضرت رو بردند.بزرگترين عالم روحانی بود که تا بحال به چشم ديده بودم.اون موقع بود که فهميدم چرا ميگن " جلوي بزرگان حرف زدن...سخته.و معمولاً زبون بند مياد ".بد از نماز رفتم به دفترشون و مريدشون چند تا قند بهم داد که دعا خونده ي خود حضرت بود.که براي شفاي مريض به مردم ميدادند.خلاصه در همون كوچه ي مسجد...من تونستم کتابی رو پيدا کنم که دفعه قبل کل قم رو زيره پا گذاشتم...ولی پيداش نکرده بودم.خيلی برام عجيب بود.
مغازه اي که اين کتاب رو ازش خريدم به قدری کوچيک بود که اگه 3 نفر ميرفتند داخل...براي نفره چهارم جا نبود.باورم نميشد که اين مغازه به اين کوچيکی...اين کتابُ داشته باشه.
وقتی كتاب رو برام اُورد...زيره خاک بود.مثل كتابهاي زير خاکی.
خلاصه 3 شبه ديگه قم موندم و باز راهيه شاهين شهر(اصفهان) شدم.
فرداي اون روز به طرف مشهد حرکت کردم.
4 شبي هم مهمون آقا علی ابن موسي الرضا(ع) بودم.
هوا خيلی خوب بود.3 روزش بارون بود.
به گفته ي مشهديا...حرم و خوده شهر خيلی خلوت بود.يعنی خوب موقعی براي زيارت رفته بودم.
خاطرات مشهد...خودش به تنهايی نامه ايی به بلنديه همين نامه...طلب ميکنه.
چون نميخوام زياد وقته شما عزيزان گرفته بشه...سعی ميکنم مطالب، بيشتر بصورت مختصر باشه تا زودتر به موضوع اصلی برسم.
بد از گذشته 4شب مهمانی...عازم شاهين شهر(اصفهان) شدم.
چون سربازيم ديگه داشت دير ميشد...به بندرعباس اومدم.
بعدش به بندر لنگه رفتم.براي ديدار از دايی و زندايی که خيلی وقت بود نديده بودمشون.
در شبه آخری که در بندر لنگه بودم...يکی از عجيب ترين شبهاي زندگيمو تجربه کردم.
شنيده بودم که عزيزی اونجا هست که کرامات زيادی دارن از جمله...شفاي بيماران.
طي برنامه ريزی که کرده بوديم...تونستم توسط يک مديوم قوی...با اين بزرگواران ارتباط بر قرار کنم.
چون هم چند تا سؤال داشتم...و هم کنج کاو بودم که ببينم چه نصيحتی به من ميکنن.
طبقه گفته ي اطرافيان..."
اگه عرب باشی...باهات عربی حرف ميزنن.اگه فارسي باشی...حرفشو با دسته چپ مديوم...خيلی سری مينويسند."
ساعت 12:00 شب بود که ارتباط بر قرار شد.
من 17 سؤال تنظيم کرده بودم که ازشون سؤال کردم و جواب گرفتم.
يکی از سؤال هام در رابطه با "
چگونگيه بدست آوردن کرامت " بود.
که در جواب بهم گفتند:
كرامت بدست اوردنی نيست که تو بتوانی بدست بياوری و يا اينکه بخری و يا اينکه کسی به تو قول بدهد که بدست مياوری.اينطور نيست.(فقط هر زمانی که خداوند تورا لايق بداند به تو حکم ميکند که كرامت بدست آوری).
قبل از نماز خواندن وضو بگير و مرتب صلوات بفرست تا زمانی که حس کنی فکرت آماده نماز هست.

نظری که در مورد موسيقی بهم دادند:
موسيقی مانع رسيدن به خدا نميشه.امّا موسيقی که باعث دور شدن از نماز و ياده خداوند و پاکی...و يا اينکه باعث اين شود که چشم به حرام باز بکنی مانند رقص و يا استفاده از مواد و غيره...مشكل داره.
سعی بکن کسی تورا از اين راه که ميروی باز نگرداند.حتي پدر و يا مادرت امکان دارد که شيطان در قلب آنها برود و آنها بجای اينکه تورا تشويق بکنند...بر عکس ترا مسخره کنن.
شيطان هر کاری کرد که تورا منصرف کند نتوانست.حال از طريق پدر و يا مادر پيش ميآيد و چون تو نسبت به پدر و مادر حساس هستی...ميترسی.
تو اين را ميدانی که نمازی که تو ميخوانی و يا عبادتی که تو ميکنی از همان روحانيه بزرگ جلوتر است ؟
زياد راجب مسائل دينی و يا خودت با همه کس صحبت نکن فقط با بزرگانی ماننده روحانيون عالي مقام.چون خيلی از کسانی هستند که تورا منحرف ميکنند.نماز يوميه رو فراموش نکن و به وقت بخوان که از همه چيز بهتر و بالاتر است.
سی کن مال حرام بدست نياوری.دروغ نگويی و فتنه نکنی و صادقانه ذکر خداوند بگی.اينشاالله همه چيز بدست مياوری.کسی و يا کسانی که فقط خداوند و يا امامان و يا حلال را بخواهند...سخت اذيت ميشوند.بايد همه ي اين چيزهارو تحمل بکنند.مانند حضرت ايوب.شايد ميان هر1000 نفر...سه الا دو نفر مسلمان واقعی باشند.


وقتی که جواب دادن به سؤالاتم تموم شد.
به من گفتند "
ميخواهيم به تو ثابت کنيم که خداوند چقدر تورا دوست دارد "
دستشونو گذاشتند روي سرم.و يک وردی خوندند.
پيش من يک مريض نشسته بود.کسی که زانوهاش به شدت درد ميکرد.
به من گفتند که...با انگشت، آب دهانمو به زانوي اين مريض بکشم.
دوستان...يه چيزی ميگم...يه چيزی ميشنويد.
به خداونديه خدا بايد اونجا ميبوديد و اين صحنه روبا چشم خودتون مي ديديد.
بد از گذشته 1 دقيقه...به من گفتند که به مريض بگم بلند بشه.
به مريض گفتم "
بلند شو".
يکدفعه ديدم که مريض...روي دوتا پاهاش ايستاده...و هی مي شينه و بلند ميشه...و ميگه "
.....ديگه درد نميکنه....ديگه درد نميکنه...."
من مات و مبهوت شده بودم.با خودم ميگفتم..."
خديا...الان چی شد ؟؟...اين آب دهان من بود که مريضو شفاء داد ؟؟...وای...خديا من چه کار کردم !!!!!! "
اگه شما بوديد چه حالی بهتون دست ميداد ؟؟
من که اين همه ادعام ميشد...اون طوری گيجو منگ شده بودم.
چند دقيقه ايی طول کشيد که به حالت طبيعي خودم بر گردم.
واقعاً نميدونستم که چه عکس العملی بايد انجام بدم.
بعد...به من گفتند:
ما دست روي سره تو گذاشتيم و خوانديم و به تو گفتيم که تو آب دهانت را روي پاي اين مريض بکش.و اين کار را کردی و اين مريض هم خوب شد.البته با اجازه ي خداوند بوده.يعنی...اول خدا...دوم خدا و سوم خدا.
اين کار رو انجام داديم که تو بيشتر به خداوند ايمان بياوری و بدونی خدا چقدر دوست داره که چنين كرامتی رو بهت داد.
همين راهي که در پيش گرفتی رو با اخلاص ادامه بده.خدا در آينده چيزی بهت خواهد داد که خيلی بالاتر از كرامتی هست که الان بهش فکر ميکنی.
با تقوا باش و خدارو هيچ وقت فراموش نکن.


بله دوستانه عزيز....
اين پيامی بود مخصوص...از جانب خدا.براي فرشاد...که ايمانشو نسبت به خدا روز به روز قويتر کنه.
من اينو يک جور دعوت نامه ي سفارشی از جانبه خدا ميدونم که خاسته من همين راهو با دل گرمي و تشنگي بيشتری ادامه بدم.

اين واقعه ي به ياد ماندنی که در آخرين هفته فروردين ماه 1385 رخ داد رو هيچ وقت فراموش نميکنم.چون بيشترين انگيزرو در من بوجود اور که اين راه رو ادامه بدم.باور كنيد نماز هام واقعاً يك حس و حال ديگه اي پيدا كرده. احساس مي كنم خدا صدامو مي شنوه....احساس مي كنم بهم انژي داده كه بتونم ثابت كنم واقعاً تشنه ي كشف حقيقت هستم.
خدايا...
نميدونم با چه واژه ای ازت تشکر کنم.
...اجازه بده خيلی ساده بگم...."
خيلی دوست دارم "


زير سايه ي مرتضي علي(ع)  در پناه الله موفق وپيروز باشيد.
...يا حق                                               فرشاد    
                                                       10/2/1385    

   
Copyright © 2005 Farshad7.com All Rights Reserved