:::[ دومين تحول فرشاد  ]:::

اين متن زير شامل نامه ايست كه به يكي از دوستان نوشتم كه اگه شما بزرگواران بخونيد از شرح حال تحول دوم من با خبر خواهيد شد.

بنام آنكه جان را فكرت آموخت چراغ دل بنور جان برافروخت
منت خدايرا عزوجل كه طاعتش موجب قربت است و به شكراندرش مزيد نعمت.

  • با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت دوست عزيز و گرامي. آقاي احمدي
  • اجازه بديد بدون مقدمه شروع كنم...
     

حاجي بهم گفته بود كه :" سوار ماشين مي شي.راننده موسيقي گذاشته.بايد بهش بگي كه خاموشش كنه.اگه نكرد بايد از ماشين پياده شي.حتي اگه برف سنگيني اومده باشه...حتي اگه بفهمي گرگ تورو مي خوره ."
با خودم گفتم:"
من كه 5 ساله زحمت كشيدمُ خودمو به اينجا رسوندم...به همين سادگي بيام بزارمش كنار !! يعني اين 5 سال زحمت همش كشك ؟؟"
حالا حاجي يه چيزي گفته.حتماً منظورش اين بوده كه به جاي آهنگ گوش دادن...به فكر نماز و عبادت باشم.من هم كه دارم نماز شب مي خونم.پس نمي خواد اينقدر سخت بگيرمُ موسيقي كه اين همه براش زحمت كشيدمُ بزارمش كنار"
آقاي احمدي...
كلاً من هر چيزي كه بهم با زور تحميل بشه نمي پذيرم.درسته كه مثل تقاضاي علي...كه گفت:"
2 ركعت نماز بخون براي من"، درسته كه اون موقع اهل نماز نبودم ولي اينقدر براش احترام داشتم كه ميگفتم:"نبايد براي غير خدا بجا آورد"
همانطور كه در جريان هستين با توجه به نوشته ها و مكاتبات قبلي...ديديد كه من خودم نماز رو پيدا كردم و بهش متوصل شدم.
در ابتدا بيشتر حكم توصل داشت.ولي جلوتر كه رفتم.ديدم وظيفه ي هر انسان مسلمونه كه بتونه اندكي از نعمات خدا رو سپاس و شكر بگه.
زياد نمي خوام وارد جزئيات بشم كه وقت شما رو گرفته بشه.
حتي چندين بار در همين خصوص از حاجي سئوال كردم...و ايشون همين جوابرو به من دادن.خيلي فكر كردم.ولي باز به نتيجه اي نرسيدم.(موضوع موسيقي)
زمان گذشت...محرم شروع شد.اومدم بندرعباس كه بيام كرج.يهو ديدم يه حسي داره ميگه نرو.خيلي عجيب و غريب به پدر گفتم:..."
بليت رو پس بده.من نمي رم.مثل اينكه قسمت نيست برم..."
وقتي همه فهميدن...با تعجب سئوال كردند "
آخه چي شده ؟؟"
من تنها جوابي كه ميتونستم بدم.اين بود كه "
قسمت نبوده ديگه"
خودم در اين متعجب بودم كه چرا و براي چي همچين الهامي به من شد !!
البته اينو بگم كه...بعد از نماز ظهر بود كه يهو همچين تصميمي گرفتم.
همش به اين فكر مي كردم كه چه حكمتي مي تونه تو اين كار باشه كه من بندر بمونمُ...به اصفهان و كرج نرم ؟!؟!!!
خلاصه:...
ما افتخار آشنايي با يك عزيزي رو در زيارتگاه آقا سيدمظفر پيدا كرديم.

اين بنده ي خدا مثل اينكه منتظر من بود.به محضي كه رفتم پيشش سر صحبت باز شدو ساعتها كذشت و ما همچنان گرم صحبت بوديم.
آقاي احمدي شايد باورتون نشه.
صحبت با اين عزير...چنان روي من تاثير گزاشت كه منو بار ديگر متحول كرد.
اين عزيز 4 سال بود كه مشغول ذكر و عبادت در راه سيروسلوك عرفاني بود كه همچنان به دنبال استاد كامل مي گشت.به خيلي از رموز اين راه وارد بود ولي به جهت عدم داشتن استاد...اون طور كه بايد و باب دل خودشون بود...نتيجه نگرفته بودند.
منهم ايشون رو به حاجي معرفي كردم كه قراره چند روز آينده خبرشو بهم بدن كه آيا حاجي قبولشون مي كنن يا خير.
اين عزيز نظر كرده ي آقا امام زمان(عج) بود كه در حالت مكاشفه خدمت آقا رسيدند و آقا بهشون گفتند كه "
همين راهي كه در پيش گرفتي رو ادامه بده.روزيه تو رو ما خودمون درخونتون مي فرستيم.تو اصلاً نگران نباش..." و چيزهاي ديگه كه صلاح دونستند مخفي بمونه.به من گفت: " تو يه مشكلي داري.چرا از مشكلت با من صحبت نمي كني."
اين حرفش به دلم نشست و حاضر شدم باهاش درد و دل كنم كه بلكه بتونه راهنمائيم كنه و راهي جلوي پام بزاره.
خيلي با هم حرف زديم.ديگه فهميده بودم كه حكمت از نرفتن و موندن...آشنايي با اين عزيز بود.
حرفهايي كه مي زد واقعاً از دلش بلند مي شد.
او يك عاشق بود.
يك مداح اهل قم كه عشق اهل بيت رو تو سينه داشت.
حرفاش به دلم مي نشست.نمي فهميدم چرا هر چي مي گفت...بدون برو برگشت قبول مي كردم.
اين بنده ي خدا 10 سال بود موسيقي گوش نداده بود.مي گفت :"
وقتي موسيقي گوش ميدم تنم به لرزه در مياد"...مي گفت:" موسيقي آدمُ از خدا دور مي كنه."
آقاي احمدي...
خيلي فكر كردم.ديدم من با خوندن 40 شب نماز شب...چه انتظاره بي جايي از آقا امام زمان(عج) داشتم كه به خوابم بياد.
راه درست اينه كه اين عزيز رفته.من چقدر عقب هستم.
حتي يك بار هم به من نگفت كه موسيقي رو بزارم كنار.همين رفتارش باعث شد من بيشتر جذبش بشم.
ديدم وافعاً من چقدر عقب هستم.اينا كجا هستند و ما كجائيم.
وقتي به درد دلم خوب گوش داد.بهم گفت:"
خدا تو دستت جواهرگزاشته"
قدرشو بدون.
منظورش اين بوده كه خدا دلمو شكونده كه بيشتر برم سمت خودش...و الان راهي كه در دستام گذاشته حكم جواهر داره.(حتماً شنيديد كه ميگن "
اگه يه عالم بزرگ دست رد به سينت زد بيشتر برو طرفش")
و گفت:"
خيلي تو زندگي خوش شانس و اقبال هستي كه سايه ي همچين استادي بالاي سرته.قدر خودتو...موقعيتتو بدون و ازش استفاده كن.
آقاي احمدي...
من گيتارو بوسيدمُ گذاشتم كنار.
كلاً موسيقي رو بوسيدمُ گذاشتم كنار.(ديگه حتي گوش هم نمي دم)
دلم مي خواد پس فردا اگه كسي توي وسايلم بگرده...بجز نوار و كتاب مذهبي و روضه...چيزه ديگه اي پيدا نكنه.
واقعاً طلبه شدم كه عشق اهل بيت رو توسينه داشته باشم.
كسي لذت واقعي رو از اين دنيا مي بره كه محبت اهل بيت رو توسينه داشته باشه.
چرا كه افتخاري كه اين امر داره با افتخاري كه مثلاً پس فردا كاستم وارد بازار بشه و اسمي بين مردم در كنم...اصلاً قابل قياس نيست.
ديدم...اين شهرت دنيائيه.هيچي براي آخرت توش نيست.
شهرت خوبه.نمي گم بده ولي دنيائيه فقط قادره توي اين دنيا ارضات كنه.من هم آدمي نيستم و نبودم كه بخوام مال دنيا و كلاً بدنبال ماديات و شهرتهاي كاذب باشم.پس چرا از همين الان شروع نكنم و يه تغيير اساسي به خودم و زندگيم ندم ؟؟
بله...
من متحول شدم.
تحولي كه اين بار منو به منبع اصلي نور سوق ميده.منبع اصلي عشق.
گشتمُ گشتم...تا خودم به اين نتيجه رسيدم كه حتي موسيقي..فقط و فقط...مي تونه توي اين دنيا باهات باشه.نه آخرت.
هر سودي داشته باشه...براي اين دنياست نه آخرت.با خودم گفتم:"
پس اگه دنبال مال دنيا...و كلاً ماديات هستي...اين قدر برو تا آخر ماديات تمام وجودتو پر كنه كه حتي اسم خدا رو هم از ياد ببري.مثل خيلي از آدماي مشهوره امروزي،كه آثاري به يادگار از خودشون گذاشتن.ولي...ولي آيا اين يادگاريها...براي آخرتشون هم مفيده ؟؟
پس آدم چرا راهي رو انتخاب نكنه كه هم دنيا رو داشته باشه وهم آخرت ؟؟
"

تازه فهميدم ريختن يك قطره...حتي يك قطره اشك براي 14 معصوم خدا...چقدر توي آخرت مي تونه دست آدمُ بگيره و به درد آدم بخوره.والا ما هر كاره ديگه اي كه توي دنياي ماديات با تمام زرقُ برقُ وابستگيهاش...انجام ميديم...بخاطر رفع نيازهاي خودمونه.حالا منطقي تر كه بخوام بگم...اكثر كارهامون براي خودمونه.شعار خداگونه شدن ميديم، ولي وقتي خوب به نتيجه ي كار كه نگاه مي كنيم...مي بينيم در آخر نفعش به خود ما بايد برگرده.اگه غير از اين باشه...انگيزه براي انجام كار...پائين مياد.
اين راه خدا نيست.
اين حرف امامانه ما نيست.
يك مثال از رسول خدا(ص) بزنم:
"
اگر كسي به تو بگويد: اگر يك كلمه بگويي 10 تا مي شنوي.به او بگو: اگر 10 كلمه بگويي يكي هم نمي شنوي! "
اينه...مردان خدا بايد همچين صفاتي داشته باشند.باور كنيد اگه همه اينطور رفتار مي كردند...مي شد بهشت را روي همين كره ي خاكي تجربه كرد.
حتماً اينو شنيديد كه ميگن...
 

زندگي در صدف خويش گوهر ساختن است
در دل شعله رفتن و نگداختن است

راه مردان خدا زندگي راحت نيست
بلكه خودسازيُ كس سازيُ ساختن است



من روزي رو يادم نمياد كه به اين گفته ي زيبا فكر نكرده باشم.
واقعاً بيائيم خوب نگاه كنيم ببينيم ما كه دم از عشق اهل بيت و راه خدا مي زنيم...تا به حال چقدر تونستيم اون جوري كه بهمون سفارش شده رفتار كنيم ؟؟
ببينيم تعصبات و غرور و خودخواهي ها و غيره...چقدر تونسته موانعي رو براي رفتن تو اين راه بوجود بيارن.
اندك كساني هستند كه اگه "
10 تا بهشون بگي، حتي يكي هم نميشنوي"
بعضيها هم اگه " 10 تا بهشون بگي 20 تا تحويلت مي دن و افتخار مي كنن كه...ديدي چطور جواب يارو رو دادم ؟؟"
اين مرد...مرد خداست ؟؟
ما كه دم از راه خدا و خداگونه شدن مي زنيم نبايد يك فرق اصاصي با اين افراد داشته باشيم ؟؟
اگه خوب به اون 2 بيت توجه كرده باشيد.خواهيد ديد كه قدم بعدي براي مردان خدا، بعد از خودسازي، كس سازيه.
به قول استاد دانشمند :
شروط مسلماني:
1) توحيد نظري
2) توحيد عملي

شرط داشتن توحيد عملي اينه كه بايد مرد عمل باشي.

4 شرط كلي براي دست يابي به يك انسان كامل...
1- ارتباط خود با خود(خودشناسي)
2- ارتباط خود با خدا
3- ارتباط خود با مردم
4- ارتباط خود با طبيعت

شايد تمامه نوارهاي استاد رو گوش داده باشيد...ولي اگه اينطور نبود حتماً گوش بديد.الان بالاي 90% از مسلمانان ما...فقط توحيد نظري دارن نه عملي.
بعضي ها خيلي زياد شعار توحيد عملي رو بلدن و به گوش افراد زيادي مي رسونن...ولي خودشون............................بگذريم.

آقاي احمدي:
دلم مي خواد روزي برسه كه حتي دم و بازدم نفس هام براي خدا باشه.اينشاءالله اون روز هم خواهد رسيد.چون اگه خدا نمي خواست...من هيچ وقت تا به اينجا نمي تونستم بيام.آيه 39 سوره مبارك انعام رو بخونيد
.
{ ... مَن يَشَإِ اللّهُ يُضْلِلْهُ وَمَن يَشَأْ يَجْعَلْهُ عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ}  "...هر كه را خدا بخواهد گمراهش مي گزارد و هر كه را بخواهد بر راه راست قرارش مي دهد "
بهم گفته بودن كه تو محرم سعي كن دلتو صاف كني.
دلتو صاف كنُ ببين چطور دستتو بگيرن و بيارنت بالا.
واقعاً به حق گفتن.
آدم كافيه كه بخواد.اونا همينو مي خوان كه تو با جون دل طلبه بشي.بعد خودشون ميان و دستتو مي گيرنو مي برنت.
الان در مرحله ي فوق العاده حساسي هستم.نبايد زياده روي كنم.امكان داره اگه تند برم ببُرم.پس بايد عقلاني رفتار كنم.
قبلاً همه ذكر و دعا هام اين بود كه:"
خدايا...منو به معشوقم برسون "
ولي الان مي گم:"
تا اونجا كه لياقتشو دارم...منو تشنه ي خودت و آقا امام زمان(عج) كن"
CD هاي استاد دانشمند رو خريدم و دارم گوش ميدم.واقعاً حرفهاي زيبا و جالبي مي زنن.يكبار هم قستي از سخنراني تصويري حاج آقا دولابي رو از اينترنت گرفتم و گوش دادم.ايشون هم حرفهاي خيلي خوبي زده بودند.
واقعاً آدم تا طلبه نباشه...نمي تونه اين حرفهارو بفهمه.

از حاجي تقاضاي اذكار كبيره كردم.خصوصاً ذكر شريفه ي " لا اله الا الله "
حتي مي خوام طرف اينترنت هم نرم.مي خوام آزاده آزاد باشم.رهاي رها...فقط و فقط به ذكرها و عبادات فكر كنم.
الان نمي تونم دم از عشق الهي بزنم.ولي يه چيزي منو داره به اين راه مي كشونه.

كشفي بزرگ:
تنها راه خلاصي و رهايي از اين زندگي خاكي(زميني) و اسارت در اين كالبد فيزيكي...فقط و فقط پيشرفت روحه.اگر روح پيشرفت خوبي داشته باشه از طبقه ي 7 به طبقه ي 6 هستي سعود مي كنه.اگر هم در اين مدرسه(زندگي) هيچ پيشرفتي نداشته باشه...بارها و بارها به زندگي زميني بر مي گرده.حتي شده 70 الي 80 بار.اين قدر مياد تا روح پيشرفت كنه.پس چه بهتر كه بيشتر تلاشمون در پيشرفت روح باشه كه ديگه احتياجي نباشه روحمون اسير كالبد فيزيكي باشه كه فقط قادر به درك حواسه 5 گانه باشه.

احساس مي كنم برگ برنده اي كه دستمه...اينه كه...خواهان كشف حقيقت هستم.
چيزي كه اگه اكثراً داشتن...خيلي زود به راه راست هدايت مي شدند.البته لازمش فكر باز و ديده بازه.براي رسيدن به خدا به اندازه ي افراد روي زمين راه وجود داره.مهم اينه كه آدم راه خودشو براي رسيدن به مقصد پيدا كنه.شايد اون راهي كه بقيه به
ما
نشون مي دن...مناسب ما نباشه و شايد اثر معكوس هم داشته باشه كه مانع از بوجود اومدن ايمان واقعي بشه.

عالمه بزرگی چون " آقا شيخ جعفره مجتهدی "..به اون درجه ميرسه...چون واقعاً عضمته خدارو درک کردو...عاشق خدا بوده.اين مرده بزرگ...به اون درجه ای رسيده بود که ديگه هيچ چيز تو اين دنيايه مادی  نميتونست ارضاش کنه.چون عضمته خدارو درک کردو لذتشو چشيده بود.اون عالم تشنه ي کشف حقيقت بود که به اون درجه رسيد.

انسان..اشرف مخلوقاته.خدا از همه انتظار داره که به دنباله کشف حقيقت باشن.خودشنو با اين اسفل ااسافلين(ماديات) اين دنيا سرگرم نکنن که از ياده خالق تمامه هستی...غافل بمونن.
لازمه ي عشق...شناخته.
من خيلی با خودم درگير بودم...که چرا نميتونم اون جور که ميگن...عاشقه خدا بشم.
ولی اين اواخر...کشف کردم که...چون شناخته کافی ندارم...نميتونم عاشقش باشم.
اگر هم بگم كه عاشقم و...الكي شعار بدم.ميشم مثل خيلي از آدمايي كه دم از عاشقي مي زنن(بهتر بگم اداي عاشقارو در ميارن) ولي پشت پرده...هزاران دروغ و گناه مرتكب ميشن.
يكي نسيت به اينا بگه كه...به جاي گريه كردن و اين همه ادعا...يه كم بشينيد فكر كنيد كه واقعاً خدا همينو از ما مي خواد ؟؟ كه بشينيمو عذاداري كنيم و اونجور كه بايد روي اعمال و رفتارمون كار نكنيم كه بيشتر و بيشتر به امامان معصوم نزديك تر بشيم.
سوء تفاهم پيش نياد.من مخالف عذاداري نيستم.
منظورم آدماي عذاداره كه فكر مي كنن اگه عذاداري كنن...ديگه عاشقن و هر جور هم رفتار كنن درسته.

من در اين خصوص با امام جمعه جاسك مفصل  صحبت كردم.بيشترين هدف از اين عذاداري ها...فكر و تامل در باره ي زندگي اين عزيزانه.كه با توجه به سختيها و فشارهايي كه بهشون وارد كردن...بازم عاشقونه خدا رو مي پرستيدن.ملت ما به جاي درس گرفتن...فكر مي گنن اگه به خودشون فشار بيارن و گريه كنن...ديگه اونا هم دارن به عشق خدا نزديك مي شن.من هيچ جايي نشنيدم كه بيان خيلي منطقي و جدا از چهارچوب دين...هدف از برگزاري اين عذاداريها رو بيان كنن.حالا چرا خارج از چهارچوب دين ؟؟

به اين خاطر كه اگه كسي كه اهل دين نباشه...و به قول خودش فكرش بازه و منطقي فكر مي كنه و منطقي زندگي... اگه بياد روي اين مسائل كمي فكر داشته باشه....با منطق خودش به اين نتيجه برسه كه اين كار...صرفاً اشك ريختن و گريه زاري نيست.اين كار حكم احترامي داره كه باعث ميشه اين بزرگواران نظري به ما بيندازن و چراغي از عشق خدا تو دلمون روشن كنن.

كار هر كسي نيست كه بتونه به اين ضرافت سخراني كنه.كه همچين پيامي داشته باشه.منظورم اينه كه...بتونه در چهارچوب اون دركي صحبت كنه كه شنونده از عضمت خدا داره...نه اون دركي كه خودش داره.در غير اين صورت حرفها براي شنونده قابل حضم نيست...و اون شخص چيزي دستگيرش نمي شه.

يک جمله ميگم....
از يک عالمه بزرگه....همون استادی که بهتون گفتم."
آيت الله حاج حيدر موسوی مصتفوي"
...."
تمام سنگ هاي روی زمين...مرتب..ذکر خدا رو ميگن
"...
من چيزی شايد از عضمت خدا...اون طور که بايد...ندونم.
ولی ميخوام بگم اگه کسی عضمت خدارو درک بکنه...حداقلش بايد دائم الذکر باشه.کسی که حتا نفس کشيدنش هم...براي خدا باشه.از جونشو...عزيز ترين کسانش بگزره...به خاطر خدا...مثل کی ؟؟
مثل...ابراهيم...مثل علی(ع)...مثل حسين(ع)...مثل...

آقاي احمدي...
امامان ما...عاشقانه واقعی بودند.و کلاً هدف اصلی همينه.
ولی با هر کسی...به اندازه ي، اون درکی که از خدا داره... بايد باهاش صحبت و بحث کرد.
چون غير از اون...نميتونه درک کنه.و چيزی نميفهمه.
من از شعار دادن متنفرم.
خيلی ها دم از عشق اهل بيت ميزنن ...ولي حتي از من هم....بيشتر گنا مرتكب ميشن...
من شايد تاحالا براي امامانه بزرگوارمون...گريه نمي کردم.ولی حداقل...به خودم اجازه نميدادم که در باره ي عشقی که اونا داشتن، بحث کنم...که بخوام بگم..."
بايد همه همچين عشقی نسبت به خدا داشته باشن و....."
آدماي امروزی چنان غرق در ماديات شدند..که اگه خيلی هنر کنن...دست از گناه بکشن.حالا عشق اهل بيت پيش کش.

خدايي نكرده فكر نكنيد دارم ادعا مي كنم كه از بعضي ها جلو ترنم.نه...نه...الان تازه دارم مي فهمم كه چقدر عقب هستم و بايد زودتر خودمو جمعُ جور كنم.
دارم كم كم مي فهمم كه اسلام چي مي خواد و چي ميگه.(منظورم اسلاميه كه اهل بيت و قرآن گفتند.نه اين اسلامي كه تو جامعه الان شاهد اون هستيم. به قول استاد دانشمند..."
خدايا، اسلام رو از دست اين مسلمانان نجات بده ")
اين راه رو خيلي ها كشف كرده بودند.ولي چون بصورت تحميلي و زور مي خواستن بهم انتقالش بدن...من نمي تونستم بپذيرمش.ولي الان چون خودم به اين نتيجه رسيدم كه راه اصلي اينه...برام شيرين و جذابه. وچون خودم بدستش اُوردم، هم براش ارزش زيادي قائل هستم و هم به همين راحتي ازش دست نمي كشم.الان حيف كه نمي تونم بعضي ادعاها كنم.ولي اينو بدونيد به همه ثابت مي كنم، ايماني كه با تفكر و جستجو و كلاً زحمت خود آدمي بدست بياد...خيلي محكم تر از اوني خواهد بود كه از ابتدا يعني از بچه گي، تو سرش كنن كه...{ آقا بايد نماز بخوني...}
[چرا نماز ؟؟ ]
{چون بايد بخوني}
[چرا اونهايي كه نميخونن...هيچيشون نمي شه ؟؟]
{ بايد.......}
{ بايد.... }
اگه به جاي اين بايدها يه كم از انگيزه و هدفِ نماز و عبادتُ...كلاً اسلام، بطور منطقي و دو طرفه(نه يك طرف و با "بايد"هاي فراوان)
صحبت بشه يعني بيايم كاري كنيم كه طرف خودش به اين نتيجه برسه كه اين اصلي ترين راهه...بدون شك.ايماني كه اين شخص توي دلش پرورش خواهد داد...خيلي قوي تراز ايمان خواهد بود كه بطور زور به اون تحميل بشه.الان زوده كه زياد در اين باره بحث كنم چون بايد تشنه تر و طلبه تر كه شدم مطمئناً به نتايج بهتري خواهم رسيد.
حرف و حديث زياده ولي بهتره كه كمي صبر داشته باشم كه اين نظريه ها با ادغام با تجربه هاي جديد، پخته تر بشه.
انتخاب مهم و مشكلي بود.حرفهاي حاجي و شما و اين عزيز را جمع بندي كردم.بايد تمام جوانب را در نظر مي گرفتم.امكان داشت خانواده موافق همچنين تغيير رفتاري من نباشن.دوستانم رو از دست بدم مخصوصاً اونهايي كه در زمينه ي موسيقي فعاليت دارند.دوستاني كه از طريق اينترنت آشنا شده بودم و گرافيستها... كلاً اهل كامپيوترها...
حدود 80% دوستان صميمي در ضمينه ي موسيقي فعاليت دارند.كه كلاً بايد دور همشون خط قرمز بشكم.نه كه باهاشون قطع رابطه كنم.همين كه بدونن ديگه دنبال موسيقي نيستم و گوش نميدم...دليلي نمي بينن كه بخوان باهام ارتباط برقرار كنند.حق هم دارند.
مي مونه 20% ديگه.كه اونها هم خواه نا خواه مويسقي گوش مي دن.
پسر عمو...پسر دايي...دختر عمو دختر دائي...پسر خاله...
احتمال داره از همه دور بشم.آيا اين راه ارزش اين همه تنهايي رو داره ؟؟
لازمه ي اين تصميم گيري تفكر زياد بود.
خيلي فكر كردم.توكل به خدا كردمو گفتم:"
يا علي
"
براي بدست آوردن چيزهاي بزرگ بايد چيزهاي كوچيكتري رو قربوني كرد.
بيشترين چيزي كه بهش علاقه داشتم موسيقي و گيتارم بود...كه قربوني اين راه كردم.
الان هم براي شروع آماده ام كه اگه پاش برسه چيزهاي بزرگتري رو قربوني راه خدا كنم.
الگو رو دارم از استاد دانشمند مي گيرم.چند تا از سخنرانيها شو كه گوش دادم.سعي كردم طبق مومني كه ايشون معرفي مي كرد رفتار كنم.حرفهاي جالب كه زياد زدند.طبق تقسيم بندي ايشون...كه مسلمانان دو دسته هستند...
من مي خوام طبق توحيد عملي رفتار كنم.
آقاي احمدي تن به تمام زخم زبونهاي احتمالي خواهم داد.
اهميت نميدم.بزار هر كي هر چي دلش مي خواد بگه.قبلاً يه حرف خيلي اعصابمو خورد مي كرد.بهم مي گفتند:" تو نماز مي خوني همش براي عليه" حتي ديگه به اين هم اهميت نمي دم.بزار هم طوري كه مي خوان فكر كنن و حرف بزنند.
چيزي كه مهمه اينه كه: دارم ميرم به سوي خدا با اذكاري كه روزانه مي گم احساس مي كنم هر روز...يعني...از ديروز تا امروز...يك قدم به خدا نزديك تر شدم.و روز به روز هم نزديكتر خواهم شد.

بالاخره خدا توفيق اشك ريختن رو بهم داد.
وقتي به گزشته فكر مي كنم...مي بينم از چه نعمت الهي با ارزشي محروم بودم.
اين رو، گوش بديد.اين نوا...حتي سنگ رو به گريه در مياره...چه برسه به يك انسان دل شكسته.انساني كه هيچ وفايي از اين انسان دو پا نديده و مي خواد خودشو به كسايي متوصل كنه كه هيچ وقت دلشو نشكونن.كسائي كه قدرمحبت كردنُ مي دوننُ...به عهد ها وفا مي كنن.
فكر نمي كنم كسي وجود داشته باشه كه با شنيدن اين روضه اشكاش سرازير نشه.اگر هم گريش نگرفت بايد از خودش سئوال كنه كه...اصلاً براي چي زندست ؟؟

نامه طولاني شد.ببخشيد سرتونُ درد اُوردم.

زير سايه ي الله در پناه حق موفق وپيروز باشيد.
...يا حق

فرشاد    
14/8/1384

   
Copyright © 2005 Farshad7.com All Rights Reserved