:: قرار سبز ::


در تاريخ 20 اسفندماه 1377 شمسي ساعت 30/23 در صحن مسجد جمكران به صورت اتفاقي صحنه هايي توسط گروه فيلمبرداري ضبط شده كه حاكي از ملاقات و شفا يافتن خانمي محترم به نام نرگس فرنگي نسب مي باشد . ماجرا از اين قرار است:
خانم نرگس فرنگي نسب اهل رفسنجان مي باشد كه يك ناراحتي عصبي و رواني پيدا مي كند و به هر دكتري مراجعه مي كند موثر واقع نمي شود و بلكه هر روز بيماري ايشان بدتر از روز قبل شده و حالشان بسيار بد بوده است . گاهي طوري تشنج ايشان را آزار مي داد به طوري كه هر نفر بايد عضوي از ايشان را كنترل مي كرد . از شدت درد خودشان را به زمين كوبيده و اطرافيان نيز در حال سختي به سر مي بردند تا اينكه ( خرم آن لحظه كه چشم تو نظر كرد مرا )خود ايشان مي گويند : شبي در خواب ديدم آقاي قد بلندي كه نقاب سبز بر چهره داشتند كاسه طلائي رنگي را آوردند و فرمودند از اين آب بخور بعد آقامشت خود را پر از آب كردند و به صورت من پاشيدند و به من وعده فرمودند كه ده روز ديگر شفايم مي دهند.
( درها به رويم بسته شد ياد تو در دل كرده ام)همه دكترها مرا جواب كردند ديگر نا اميد و هراسان تنها و نگران دلم هوايي شد هوايي جمكران خانه محبوب خانه امام زمان (عج) لذا با خانواده ام راهي جمكران شديم . شب جمعه بود و ما وارد مسجد جمكران شديم چند قدمي جلو رفتيم ...
خانم برادر ايشان مي گويد:
يك دفعه ديديم نرگس ايستاد و ديگر حركت نمي كند گوئي حالش تغيير كرده و مات و مبهوت چيزي است آري او چيزي را مي ديد كه ما نمي ديديم .
او چه چيزي مي ديد كه متغير و بي حركت مانده بود خود ايشان مي گويد :
ديگر چيزي نفهميدم نمي دانم چقدر طول كشيد ديدم يك آقاي قد بلندي با نقاب سبز درست همانطور كه ده روز قبل در خواب ديده بودم نمايان شد آنگاه به من نگاه كردند و با لبخند فرمودند :
خوش آمدي خوش آمدي .
سپس فرمودند : بدو گفتم آقا نمي توانم يك دفعه به خودم آمدم ديدم يك توان ديگري دارم و همين كه فرمودند بدو خود را در حال دويدن ديدم وقتي همه متوجه شدند كه من شفا گرفته ام اطرافم شلوغ شد و مرا به اطاق مخصوصي بردند در همان اتاق احساس خستگي كردم و خوابيدم يكدفعه ديدم همان آقا بر بالينم نشسته و با دستان مهربان خويش خرمايي در دهانم گذاشته و فرمودند بخور ... و آقا رفت نكته جالب اينكه آن وقت فهميدم كه خرمائي كه خوردم با خرماهاي زميني فرق مي كرد و هسته نداشت و طعم آن هرگز از يادم نمي رود و مثل آن در دنيا نيست .اصلا فكر نمي كردم آقا به من بيچاره هم نظر كنند شايد به خاطر برادر شهيدم و يا خانواده ام بود كه چنين لطفي به من كردند . من خيال مي كردم عاقبت بدي دارم و با اين وضع همه به عنوان ديوانه به من نگاه كنند ولي آقا همه چيز را تغيير دادند.
حالا فهميدم كه طبيب واقعي ما كيست من شايد حدود 11 دكتر عوض كردم اما دكتر اصلي همان بود كه مرا به خانه اش دعوت كرد و با كمال محبت به وعده اش وفا نمود .
جان همه ما به قربان طبيب عالم هستي باد.

   
Copyright © 2005 Farshad7.com All Rights Reserved