|
|
|
:: مرگ
ما را هم بايد امام زمان (ع) امضاء كند
:: |
يكي از بزرگان نجف كه اصا لتا ايراني است مي فرمودند:
من در نجف با شخصي ازدواج كردم و در فصل تابستان براي زيارت و ملاقات
اقوام و خويشان عازم ايران شديم و پس از زيارت حضرت ثامن الحجج علي بن
موسي الرضا (ع) عازم وطن خود كه نزديك مشهد بود گرديديم .آب و هواي
آنجا به همسرمن نساخت و مريض شد روز به روز مرضش شدت پيداكرد و هر چه
معالجه كرديم فايده اي نداشت و مشرف به مرگ شد من در بالين او بودم
بسيار پريشان شدم و ديدم عيال من در اين لحظه فوت مي كند و بايد تنها
به نجف برگردم و در پيش پدر و مادرش خجل و شرمنده گردم و آنها بگويند:
دختر نو عروس مارا برد و در آنجا دفن كرد و خودش برگشت . حالت تشويش و
اضطراب عجيبي در من پيدا شد فورا در اتاق مجاور ايستادم و دو ركعت نماز
خواندم و توسل به امام زمان (ارواحنا فداه) پيدا كردم و عرض نمودم :
يا ولي اللهيا صاحب الزمانزن من را شفا بدهيد كه اين امر از دست شما
ساخته است و با نهايت تضرع و ا لتجاء متوسل شدم و حال توجهي پيدا كردم
.
سپس به اتاق عيالم آمدم ديدم نشسته و مشغول گريه كردن است تا چشمش به
من افتاد گفت : چرا مانع شدي ؟! چرا نگذاشتي ؟!
من نفهميدم او چه مي گويد و تصور كردم كه حالش بد است بعد كمي به او آب
داديم و غذا به دهانش گذارديم آنگاه قضيه خود را براي من تعريف كرد و
گفت :
عزرائيل براي قبض روح من با لباس سفيد آمد و بسيار متجمل و زيبا و
آراسته بود و به من لبخندي زد و گفت حاضر به آمدن هستي ؟ گفتم : آري
بعد ديدم حضرت اميرالمو منين (ع) تشريف آوردند و با من بسيار ملاطفت و
مهرباني كردند و به من گفتند : من مي خواهم بروم نجف مي خواهي با هم به
نجف برويم ؟ گفتم : بلي خيلي دوست دارم با شما به نجف بيايم .
من برخاستم لباس خود را پوشيدم و آماده شدم كه با آن حضرت به نجف اشرف
برويم همين كه خواستم با آن حضرت از اتاق خارج شوم ديدم كه حضرت امام
زمان (ع) تشريف آوردند و به امام علي (ع) فرمودند كه اين بنده به ما
متوسل شده لطفا حاجتش را برآوريد . حضرت اميرالمومنين (ع) نيز بلافاصله
به عزرائيل فرمودند: به تقاضاي اين مرد مومني كه به ما متوسل شده برو
تا موقع معين و اميرالمومنين (ع) هم از من خداحافظي كردند و رفتند .
چرا تو دعا كردي و نگذاشتي من بروم ؟1
قربان آن آقايي بشويم كه آمدن و رفتن و حيات و ممات ما را او بايد
امضاء كند.
|