|
|
|
:: تاثير
نماز بر تعادل ناقل هاي عصبي (1)
:: |
در مقالات گذشته
“ چهل نكته پزشكي پيرامون نماز ” گهگاه به اقتضاي سخن ، به مفهوم “
ناقل هاي عصبي ” و تعادل آنها توجه نموده ايم ، كه در اين شماره به
اختصار ، به شرح اين موضوع اساسي مي پردازيم .
دستگاه مغز و اعصاب هر انسان از مجموع حدود ميليارد سلول عصبي ( نورون
) تشكيل شده است كه مجموعه اين سلولها توسط رقم سرسام آوري از سلولهاي
مختلف ، يعني بالغ بر 600 ميليارد سلول ديگر ، حمايت مي شوند. توجه
كنيد كه خالق آفرينش ، همه اين سلولها را در دستگاه عصبي هر انساني با
نظمي خارق العاده و اعجاب انگيز ، در كنار هم قرار داده است . در اين
ميان ناقل هاي عصبي ( نوروترانس ميترها ) مواد شيميايي بسيار ريزي
هستند كه در ميان خيل عظيم سلولهاي عصبي ، در هر لحظه اي از حيات انسان
، دچار ميلياردها تغيير و تحول شگرفمي شوند و ارتباط اجزاي دستگاه
اعصاب را با يكديگر و با سراسر بدن ، فراهم مي كنند .
با پيشرفت علم در دهه هاي اخير روشن شده است كه تمام فرآيندهاي جسمي و
رواني بشر در ارتباط نزديك با تغيير و تحولات اين ناقل هاي عصبي به سر
مي برند ، بعنوان يك مثال ساده و قابل فهم ، افزايش برخي ناقل هاي عصبي
در سيستم اعصاب ، از جمله يكي به نام “ دوپامين ” منجر به ايجاد شادي و
شعف در انسان مي شود و از طرفي ، كاهش “ دوپامين ”
منجر به ايجاد ناراحتي و نوميدي ، در فرد خواهد شد .
حال مي توان در نظر گرفت ، چنانچه “ دو پامين ” و مشابهات آن به ميزان
خيلي زياد افزايش ، يا به ميزان بسيار كاهش يابند ، ايجاد حالتهاي
بيمار گونه رواني در انسان ، از جمله سرخوشي بيمار گونه ( مانيك يا
شيدايي ) و يا “ افسردگي شديد ” بشود ، كه هر دوي اين اختلالات نيازمند
بستري در بيمارستانها و مراقبت كامل مي باشند .(2) به اين ترتيب ناقل
هاي عصبي دستگاه اعصاب ، نه فقط نقش تعيين كننده و بسيار موثر ، در
بروز بيماريهاي جسمي و رواني انسان ايفا مي كنند ، بلكه عامل اصلي
تغيير حالتهاي معمولي انسان و اثر گذار بر همه اعمال و افكار او ، در
طول زندگي خويش مي باشند و حتي چنان كه خواهيم گفت ، انسان تحت تاثير
همين ناقل هاي عصبي است كه اعمال نيك انجام مي دهد و يا برعكس به گناه
وانحراف آلوده مي شود .
به همين دليل ، بررسي پيرامون ناقل هاي عصبي از حدود دهه 1960 به اين
سو ، اصلي ترين و برنده ترين لبه تحقيقات روانپزشكي جهان را تشكيل مي
دهد ،(3) چرا كه چنانچه اين بررسي به نتيجه برسد ، بشر قادر خواهد بود
همه ناراحتيهاي روحي و رواني و حتي انحرافات خود را ، بوسيله مواد
شيميايي ، مثلا به صورت دارو ، درمان نمايد !
پيشرفت هاي بشر در اين زمينه منجر به اين شده است كه در حال حاضر
غربيان براي بسياري از مشكلاتي كه تا قرنها پيش بعنوان مشكلات روحي
شناخته مي شدند ( مثل افسردگي ) ، داروهاي شيميايي پيشنهاد نمايند و در
ادامه راه ، در جستجوي مواد شيميايي براي درمان مشكلاتي مثل خودخواهي ،
دروغگويي ، حسادت و .. باشند !
اما تحقيق پيرامون اين مسئله از چندين جهت حائز اهميت است ، از جمله
اين كه : اولا : از اين جهت كه با اين ديدگاه جديد “ انسان بد ، جاي
خود را به انسان بيمار مي دهد ” چرا كه هر بدي را مي توان ، نوعي
بيماري به حساب آورد مثلا شخص دروغگو ، آدم بدي نيست ، بلكه مبتلا به
بيماري دروغگويي است ، و به همين ترتيب ، شخص حسود دچار بيماري حسادت ،
شخص خسيس ، دچار بيماري خست و .. مي باشند .
ثانيا : جهت ديگر اهميت موضوع ، اين مسئله است كه با اين نحوه انسان
شناسي غربيان ماده گرا به خود اجازه دادند ، كه پديده “ روح ” را
بعنوان افسانه اي قديمي و خرافي ، به فراموشي محض بسپارند ، چرا كه
براي هر آنچه كه بعنوان “ فرآيند روحي ” در طول تاريخ بشر معرفي شده
است ( مثلا حتي حس معنويت جويي ) مي توان ، توجيهي در جسم و به ويژه در
سلسله اعصاب ، پيدا كرد . در راستاي همين طرز تفكر بود كه عده اي از
پزشكان روس ، بخاطر عقايد ماركسيستي و ماترياليستي حاكم بر كشورشان در
صدد پيدا كردن مناطقي در مغز انسان برآمدند كه از كار انداختن آن منطقه
حس خدا جويي را حتي در بزرگان و علماي دين ، به كلي از بين ببرد !
ثالثا : بعد ديگر در اهميت موضوع ، اين نكته است ، كه چنانچه تمامي 100
ميليارد سلول دستگاه اعصاب و ناقل هاي عصبي و روابط آنها با ساير مناطق
بدن ، به خوبي براي دانش بشر شناخته شوند ، مي توان بوسيله ايجاد تغيير
و تحول و دخل و تصرف در ناقل هاي عصبي مثلا از طريق دارو ، همه انسانها
را به مفهوم انسان سالم نزديك كرد و انسان سالم را كسي دانست كه “
تعادل ناقل هاي عصبي ” در سرزمين بدن او ، به بهترين نحو ، برقرار باشد
و اين شخص
كسي است كه نه تنها از لحاظ جسمي بلكه از لحاظ رواني ، اجتماعي و ..
نيز كاملا سالم است و همه ضروريات لازم براي پيشرفت خود را داراست .(4)
اما تحقق رؤياي “ انسان سالم ” تا زماني كه مواد شيميايي تغيير دهنده
ناقل هاي عصبي به نحو مطلوب ، كشف و توليد نشده اند به تعويق مي افتد ،
چرا كه عظمت خارق العاده دستگاه عصبي انسان ، برآورده شدن اين آرزو را
، در آينده دوري ، ترسيم مي كند .
اما بايد ديد ، دين مبين “ اسلام ” كه ما معتقديم ، انتهاي راهي است كه
علم بشر مي پيمايد ، در اين مورد چگونه ديدگاهي دارد و آيا اساسا اين
اكتشاف علمي بزرگ بشر ، در آستانه قرن بيست و يكم را تاييد مي كند ، يا
خير ؟
پاسخ به صراحت مثبت است ، چرا كه ( كل حكم به العقل حكم به الشرع ) ،
يعني هر آنچه كه علم ، به طور مسلم بدان مي رسد ، قطعا و به طور يقين ،
نه تنها مورد تاييد دين است ، بلكه دين قرنها قبل و در زمان تكميل خود
يعني ظهور اسلام از آن مسئله علمي ،اطلاع داده است.
بعنوان مثال ، در اين مورد قضيه ناقل هاي عصبي را بررسي مي كنيم :
اولا : قرنها قبل از آن كه غربيان ، انسانهاي خطا كار را “ بيمار ”
بدانند ، قرآن مجيد ، در آيات متعددي ، از گناهكاران ، با عنوان كساني
كه در قلبهايشان “ مرض ” وجود دارد ، ياد كرده است
(از جمله در آيه 126 از سوره توبه ، آيه 12 از سوره احزاب و آيه 9 از
سوره بقره) و معصومين بزرگوار (ع) نيز با همين ديدگاه با هر بدي كه از
انسان سر مي زند ، به صورت يك بيماري ، برخورد نموده اند. (5) تا
جائيكه حضرت علي (ع) از رسول اكرم (ص) با عنوان “ طبيب دوار بطبه ”
يعني پزشكي كه براي درمان بيماريهاي بشر فرستاده شده است ياد مي كنند .
غربياني كه ارائه تئوري “ انسان بيمار به جاي انسان بد را به خود نسبت
مي دهند ، فراموش كرده اند كه آنها ، تا همين قرنهاي اخير ، حتي
بيماران رواني خود را ، نه ” بيمار ” بلكه ديوانه ( اسير ديو ) و مجنون
( جن زده ) به حساب مي آوردند و از طريق شلاق زدن و جن گيري و .. قصد
نجات آنها را داشتند و تازه ، چند دهه است كه نه تنها ديوانه ها ، بلكه
اشخاص خطا كار را هم بيمار ، به حساب مي آورند .
حال آن كه اسلام ، علاوه بر بيمار دانستن گناهكاران ( كه به آن اشاره
شد ) اشخاص به ظاهر ديوانه را نيز از قرنها پيش ، بيمار تلقي كرده است
: “ در خبر است كه روزي عده اي از اصحاب ، مردي را به پيامبر (ص) نشان
دادند و گفتند : او “ ديوانه ” است ! حضرت محمد (ص) پاسخ فرمودند : به
او ديوانه نگوييد ، او بيمار است. ديوانه كسي است كه خداي را نشناسد ”.
و درست به دليل همين ديدگاه مترقي اسلامي است كه در تاريخ طب ، نخستين
كسي كه ، به معالجه دقيق جسمي در بيماران رواني اقدام كرده است ، حكيم
ابوعلي سينا (ره) پزشك عاليقدر شيعه است (6) ثانيا : در رابطه با اين
كه “ انسان ، روح است يا جسم ؟ “ نيز دين مبين اسلام ، به صراحتي
باورنكردني ، در آيات شريف قرآن ، به هر آنچه كه غرب ، در عصر انفجار
علوم ، ادعاي كشف آن را دارد ، اشاره نموده است . قرآن مجيد ، با اين
كه وجود و حضور “ روح ” را ، امري حقيقي در انسان به حساب آورده است :
( فأذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعواله الساجدين / سوره مباركه ص ،
آيه شريفه 72 ) اما از طرفي ، بررسي و كسب اطلاعات پيرامون “ روح ” را
از حدود دانش قليل انسان ، والاتر دانسته است و آن را صراحتا “ من أمر
ربي ” يعني امري از امور مربوط به ذات اقدس الهي ، اعلام كرده است : و
يسئلونك عن الروح قل الروح من أمر ربي و ما اوتيتم من العلم الا قليلا
( سوره مباركه اسراء آيه شريفه 85 ) “ .. اي پيامبر ، از تو پيرامون
روح مي پرسند ، پس بگو : روح از امور مربوط به پروردگار من است و
خداوند از دانش ، به شما جز اندكي عطا نكرده است .”
به اين ترتيب آيين مقدس اسلام با اين كه هرگز بررسي پيرامون روح را
توصيه نمي كند ، در عوض با توصيه هاي مؤكد انسانها را به سير در آفاق و
انفس و تفكر و تعقل و كسب علم و دانش ، از جمله پيرامون مسائل جسمي بشر
تحريك مي كند . پس واضح است غربياني كه اسلام را به خرافات پرستي و
موهوم بافي پيرامون روح محكوم مي كنند تا چه حد در مورد نظريات اسلام
پيرامون “ روح و جسم ” بيگانه اند .
و شايد براي اينان بسيار جالب باشد ، اگر كشفيات جديد علمي خود را مثلا
در پرتو نظريات يكي از بزرگترين فلاسفه اسلامي بيابند : “ صدر
المتألهين ، حضرت ملاصدرا (ره) كه با اتكاي به قرآن و معصومين (ع) و با
تداعي از ساير فلاسفه متقدم خود ( از جمله ميرداماد (ره) ) به يكي از
برجسته ترين و جهان شمول ترين فلسفه هاي بشري ، در قرن يازدهم هجري ،
دست يافت ، در كتاب
گران قدر “ اسفار رابعه ” به شرحي پيرامون ارتباط “ جسم و روح ” مي
پردازد كه با كمترين تفاوتي ، يادآور نظريات جديد علمي بشر ، پيرامون
ناقل هاي عصبي است . حكيم ملاصدرا ،در شرح “ تئوري حركت جوهري ” و جمله
مشهور خود پيرامون انسان ( جسمانيه الحدوث و روحانيه البقاء ) مي
فهماند كه جسم مادي انسان ، رفته رفته آن قدر تكميل مي شود و پيچيدگي
مي يابد تا سرانجام به درجه اي مي رسد كه يك حالت غير مادي و غير
جسماني ، موسوم به “ روح ” است و آثار منسوب به روح ، از قبيل انديشه ،
اراده و ..
مربوط به اين درجه والاست . در فرضيه ناقل هاي عصبي نيز ديديم كه
پيچيدگي و تكامل فوق العاده سلولهاي عصبي ، منجر به حالتهاي منسوب به
روح مي شود ، مثلا علم امروز ثابت كرده است كه : “ هر 100 ميليارد سلول
دستگاه اعصاب انسان ، در فرآيند “ تفكر ” ايفاي نقش مي كنند .(7) ثالثا
: درباره آن قسمت از نظريات پژوهشگران غربي ، كه “ تعادل ناقل هاي عصبي
” راغايت آرزوهاي بشر و كليد رسيدن به مفهوم انسان سالم و ايجاد مدينه
فاضله و جامعه سالم ، مي دانند نيز اسلام و بخصوص تشيع ، از قرنها پيش
نظري مشابه داشته است . علماي شيعه قواي اساسي موجود در انسان را ، از
سه نوع به شمار مي آورند : 1. قوه شهويه 2. قوه غضبيه 3. قوه عقليه و
قوه ديگري موسوم به “ قوه عدليه ” را تنظيم كننده و متعادل كننده اين
سه قوه تلقي مي كنند و توجيه مي كنند كه چنانچه هر كدام از سه قوه بالا
، از حدود “ عدل ” خارج شود و به افراط يا تفريط ،كشانده گردد ، باعث
بروز بدي و خطاكاري و بيماري در انسان مي شوند
.(7) بدين ترتيب “ شيعه ” حتي در مسائل انسان شناسي به اساسي ترين
اعتقاد خود پس از “ توحيد ” يعني “ عدل ” جلوه خاصي مي دهد و بيان مي
كند كه در سرزمين بدن انسان چنانچه “ عدل ” به طور كامل برقرار نباشد ،
انسان به مفهومي بس والا و مافوق تصور كه همانا نزديك شدن به مرزهاي
عصمت و تخلق به اخلاق الهي است ، نائل مي شود .
و اين مفهوم نه تنها تمام ويژگيهاي توصيفي غرب را براي “ انسان سالم ”
در خود دارد ، بلكه انسان را در موقعيتي بي نهايت متعالي ، براي زندگي
سعادتمندانه در دنيا و آخرت قرار مي دهد .
بر اين اساس ، عدل شيعه ، در درون انسان همان مفهومي را مي رساند كه
تعادل ناقل هاي عصبي در دستگاه مغز و اعصاب ، براي علم امروز بشر ،
معني دارد .
اما در اين ميان راه حلي كه غرب براي رسيدن به تعادل ناقل هاي عصبي
پيشنهاد مي كند ، با آنچه كه اسلام بدان سفارش مي نمايد ، بسيار متفاوت
است . در ديدگاه جبرنگر و ماده گراي غرب ، انسان بايد فعلا دست روي دست
بگذارد و به انتظار بنشيند ، تا بالاخره روزي كه شايد قرنها بعد باشد ،
فرا برسد و در آن روز دانش پزشكي ، اعلام كند كه بالاخره مواد شيميايي
لازم براي برقراري تعادل ناقل هاي عصبي بطور كامل شناسايي و توليد شده
اند و هر انساني كه عارضه بد ، يا حالت نامطلوبي در خود احساس مي كند ،
به پزشك مراجعه كند و آمپول يا قرص ضد دروغ ،ضد شهوت ، ضد خودخواهي ،
ضد حسد ، ضد حرص و .. را دريافت كند !؟! اما هيچ بعيد نيست كه تا آن
زمان همه ملاكهاي ارزشي كه هنوز برخي آنها براي وجدان اخلاقي غربيان
معروف و مطلوب هستند ، تبديل به منكر و نامطلوب شوند . چه تضميني هست
كه مثلا در قرن بيست و دوم ميلادي ، دزدي و دروغ همچنان صفات بدي محسوب
شوند ؟ مگر نه اين است كه در همين عصر
حاضر هم دزدي و دروغ جزء لايننفك بسياري از فعاليتهاي بشري شده است !؟!
اما در ديدگاه معنويت گراي اسلام و بخصوص با جهان بيني مبتني بر اختيار
شيعه ، انسان مي تواند خود ، رأسا و مقتدرانه در برقراري “ عدل ” در
وجود خود ( يا همان ايجاد تعادل ناقل هاي عصبي ) يعني زدودن همه خطاها
و انحرافات و منكرات از زندگي خود ، قبام كند و بدون هيچ انتظار يا دست
روي دست نهادني ، همه صفات نامطلوب و رذايل اخلاقي خود را با ملاك ارزش
گذاري دين ، يك به يك ، از سر راهش بردارد و به آرامش مطلق و سلامت
ابدي ، در دنيا و آخرت نائل شود.
چرا كه در اين راه “ دين ” به انسان ابزارهاي توانمندي بخشيده است ، كه
صد البته در رأس اين وسايل ترقي و تعالي “ نماز ” جاي دارد . و “ نماز
” تعادل ناقل هاي عصبي را به بهترين و
مطلوب ترين شكل ممكن در سرزمين بدن انسان ، برقرار مي سازد و نه تنها
از او انساني به تمام معنا سالم ، در ابعاد جسمي و رواني و اجتماعي ،
پديد مي آورد ، بلكه او را به مرزهاي مفهوم متعالي “ انسان كامل ”
نزديك مي كند.
در شماره هاي پاياني باقيمانده از مجموعه مقالات “ چهل نكته پزشكي
پيرامون نماز ” ، به اميد خدا ، اشاراتي مختصر در اين مورد خواهيم داشت
.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- در اين مورد درمقاله اين حقير عنوان “ تعدل ناقل هاي عصبي با نماز
صبح “ ارائه شده به ششمين اجلاس سراسري نماز ( زنجان 1375 ) به تفضيل
شرح داده شده است .
- توجه كنيد كه اين مثال تنها براي ايجاد ذهنيت و تفهيم بحث ارائه شده
است .حال آنكه تغييرات ناقلهاي عصبي بسيار بسيار پيچيده تر از مثال
ساده اي كه در اينجا زديم به نظر مي رسد .
-.ترجمه فارسي روانپزشكي كاپلان ـ سادوك ، جلد اول صفحه 253 و جلد
چهارم صفحه 552 ـ“كلودبرنارد ” فيزيولوژيست مشهور ، در اين مورد گفته
است : “ شرط زندگي سالم ، ثبات محيط داخلي است .”
- در اين مورد مي توان مثلا به حكايت مشهور حضرت علي (ع) و جوان دارو
فروش ، اشاره كرد كه شرح آن در “ روضه الرياحين ” يافعي صفحه 42 به
تفضيل آمده است
- ترجمه فارسي روانپزشكي كاپلان ـ سادوك ، جلد چهارم صفحه 527
- در اين مورد بخصوص قشر مغز ، مخچه و يك لايه سلولي مشتمل بر 416
ميليون سلول ، در ناحيه اي موسوم به “ هيپوكامپ ” نقش اصلي را بازي مي
كنند . رجوع شود به : جلد اول ترجمه فارسي كاپلان ـ سادوك ، صفحه 337
|