سيري در انديشههاي متافيزيك از ديدگاه اسلام
دستورالعمل خودسازي
نویسنده: دكتر مطلّب برازنده
«ميگويم: من به خط شيخ ما: بهاءالدين عاملي(قدساللهروحه) چيزي را
بدين عبارت يافتم: شيخ شمسالدين محمدبنمكي(شهيد اول) گفت: من نقل
ميكنم از خط شيخ احمد فراهاني رحمتالله از
عنوان بصري؛ و وي پيرمردي فرتوت بود كه از عمرش نود و چهار سال سپري
ميگشت.
او گفت: حال من اينطور بود كه به نزد مالكبنأنس رفت و آمد داشتم. چون
جعفر صادق(عليهالسلام) به مدينه آمد، من به نزد او رفت و آمد كردم، و
دوست داشتم همانطوريكه از مالك تحصيل علم
كردهام، از او نيز تحصيل علم نمايم.
پس روزي آن حضرت به من گفت: من مردي هستم مورد طلب دستگاه حكومتي(آزاد
نيستم و وقتم در اختيار خودم نيست، و جاسوسان و مفتشان مرا مورد نظر و
تحت مراقبه دارند.) و علاوه بر
اين، من در هر ساعت از ساعات شبانه روز، أوراد و أذكاري دارم كه بدانها
مشغولم. تو مرا از وردم و ذكرم باز مدار! و علومت را كه ميخواهي، از
مالك بگير و در نزد او رفت و آمد داشته باش، همچنانـكه سابقاً حالت
اينطور بود كه به سوي وي رفت و آمد داشتي.
پس از اين جريان غمگين گشتم و از نزد وي بيرون شدم، و با خود گفتم: اگر
حضرت در من مقدار خيري جزئي را هم تفّرس مينمود، هر آينه مرا از رفت و
آمد بسوي خودش، و تحصيل علم از محضرش منع و طرد نميكرد.
پس داخل مسجد رسول(صلياللهعليهوآلهوسلم) شدم و بر آن حضرت سلام
كردم. سپس فرداي آن روز بسوي روضه برگشتم و در آنجا دو ركعت نمازگزاردم
و عرض كردم: اي خدا! اي خدا! من از تو ميخواهم تا قلب جعفر را به من
متمايل فرمايي، و از علمش به مقداري روزي من نمايي تا بتوانم بدان،
بسوي راه مستقيم و استوارت راه يابم!
و با حال اندوه و قصه به خانهام بازگشتم؛ و به جهت آنكه دلم از محبت
جعفر اشراب گرديده بود، نزد مالكبنأنس نرفتم. بنابراين از منزلم خارج
نشدم مگر براي نماز واجب(كه بايد در مسجد با امام جماعت به جاي آورم)
تا به جايي كه صبرم تمام شد.
در اين حال كه سينهام گرفته بود و حوصلهام به پايان رسيده بود نعلين
خود را پوشيدم و رداي خود را بر دوش افكندم و قصد زيارت و ديدار جعفر
را كردم؛ و اين هنگامي بود كه نماز عصر را به جا آورده بودم.
پس چون به در خانه حضرت رسيدم، اذن دخول خواستم براي زيارت و ديدار
حضرت. در اين حال خادمي از خانه حضرت بيرون آمد و گفت: چه حاجت داري؟!
گفتم: سلام كنم بر شريف.
خادم گفت: او در محل نماز خويش به نماز ايستاده است. پس من مقابل در
منزل حضرت نشستم و بر حضرت سلام نمودم. حضرت سلام مرا پاسخ گفتند و
فرمودند: بنشين! خداوندت بيامرزد!پس من نشستم، و حضـرت قـدري به حـال
تفـكّر سر به زير انداختند و سپس سر خود را بلند نمودند و گفتند:
كنيهات چيست؟!
گفتم: ابوعبدالله(پدر بنده خدا)!
حضرت گفتند: خداوند كنيهات را ثابت گرداند و تو را موفق بدارد اي
ابوعبدالله! حاجتت چيست؟!
من در اين لحظه با خود گفتم: اگر براي من از اين ديدار و سلامي كه بر
حضرت كردم غير از همين دعاي حضرت هيچ چيز ديگري نباشد، هر آينه بسيار
است.
سپس حضرت سر خود را بلند نمود و گفت: چه ميخواهي؟!
عرض كردم: از خداوند مسألت نمودم تا دلت را بر من منعطف فرمايد، و از
علمت به من روزي كند. از خداوند اميد دارم آنچه را كه درباره حضرت شريف
تو درخواست نمودهام به من عنايت نمايد.
حضرت فرمود: اي اباعبدالله! علم به آموختن نيست. علم فقط نوري است كه
در دل كسي كه خداوند تبارك و تعالي اراده هدايت او را نموده است واقع
ميشود. پس اگر علم ميخواهي، بايد در اولين مرحله در نزد خودت حقيقت
عبوديت را بطلبي؛ و به واسطه عملكردن به علم، طالب علم باشي؛ و از
خداوند بپرسي و استفهام نمايي تا خدايت تو را جواب دهد و بفهماند.
گفتم: اي شريف! گفت: بگو: اي پدر بنده خدا(اباعبدالله)!
گفتم: اي اباعبدالله! حقيقت عبوديت كدام است؟
گفت: سه چيز است: اينكه بنده خدا براي خودش درباره آنچه را كه خدا به
وي سپرده است ملكيتي نبيند؛ چرا كه بندگان داراي ملك نميباشند، همه
اموال را مال خدا ميبيند، و در آنجاييكه خداوند
ايشان را امر نموده است كه بنهند، ميگذارند؛ و اينكه بنده خدا براي
خودش مصلحتانديشي و تدبير نكند؛ و تمام مشغولياتش در آن منحصر شود كه
خداوند او را بدان امر نموده است و يا از آن نهي فرموده است.
بنـابراين، اگر بنـده خـدا براي خودش ملكـيّتي را در آنچه كه خدا به
اوسپرده است نبيند، انفاق نمودن در آنچه خداوند تعالي بدان امر كرده
است بر او آسان ميشود و چون بنده خدا تدبير امور خود را به مدبرش
بسپارد، مصائب و مشكلات دنيا بر وي آسان ميگردد و زماني كه اشتغال
ورزد به آنچه را كه خداوند به وي امركرده و نهي نموده است، ديگر فراغتي
از آن دو امر نمييابد تا مجال و فرصتي براي خودنمايي و فخريّه نمودن
با مردم پيدا نمايد.
پس چون خداوند، بندة خود را به اين سه چيز گرامي بدارد، دنيا و ابليس و
خلايق بر وي سهل و آسان ميگردد؛ و دنبال دنيا به جهت زيادهاندوزي و
فخريّه و مباهات با مردم نميرود و آنچه را كه از جاه و جلال و منصب و
مال در دست مردم مينگرد، آنها را به جهت عزت و علوّ درجة خويشتن طلب
نمينمايد و روزهاي خود را به بطالت و بيهوده رها نميكند.
و اين است اولين پله از نردبان تقوي.خداوند تبارك و تعالي ميفرمايد:
«آن سراي آخرت را ما قرار ميدهيم براي كسانيكه در زمين ارادة بلند
منشي ندارند و دنبال فساد نميگردند؛ و تمام مراتب پيروزي و سعادت در
پايان كار، انحصاراً براي مردمان باتقوي است.»
گفتم: اي اباعبدالله! به من سفارش و توصيهاي فرما!
گفت: من تو را به نه چيز وصيّت و سفارش مينمايم؛ زيرا كه آنها سفارش و
وصيت من است به اراده كنندگان و پويندگان راه خداوند تعالي و از خداوند
مسألت مينمايم تا تو را در عمل به آنها توفيق مرحمت فرمايد.
سه تا از آن نه امر دربارة تربيت و تأديب نفس است و سه تا از آنها
دربارة حلم و بردباري است و سه تا از آنها دربارة عـلم و دانـش است.
پس اي«عنوان»آنها را به خاطرت بسپار و مبادا در عمل به آنها از تو سستي
و تكاهل سر زند!
«عنوان»گفت: من دل و انديشهام را فارغ و خالي نمودم تا آنچه را كه
حضرت ميفرمايد بگيرم، اخذ كنم و عمل نمايم.
پس حضرت فرمودند: اما آن چيزهايي كه راجع به تأديب نفس است آنكه: مبادا
چيزي را بخوري كه بدان اشتها نداري، چرا كه در انسان ايجاد حماقت و
ناداني ميكند؛ و چيزي مخور مگر آنگاه كه گرسنه باشي؛ و چون خواستي
چيزي بخوري از حلال بخور و نام خدا را ببر و به خاطر آور حديث رسول
اكرم(صلياللهعليهوآلهوسلم) را كه فرموند:
«هيچوقت آدمي ظرفي را بدتر از شكمش پر نكرده است. بنابراين اگر بقدري
گرسنه شد كه ناچار از تناول غذا گرديد، پس به مقدار ثلث شكم خود را
براي طعامش بگذارد و ثلث آن را براي آبش و ثلث آن را براي نفسش.»
و اما آن سه چيزي را كه راجع به بردباري و صبر است: پس كسيكه به تو
بگويد: اگر يك كلمه بگويي ده تا ميشنوي به او بگو: اگر ده كلمه بگويي
يكي هم نميشوي! و كسيكه تو را شتم و سبّ كند و ناسزا گويد، به وي بگو:
اگر در آنچه ميگويي راست ميگويي، من از خدا ميخواهم تا از من
درگذرد؛ و اگر در آنچه ميگويي دروغ ميگويي، پس من از خدا ميخواهم تا
از تو درگذرد.
و اگر كسي تو را بيم دهد كه به تو فحش خواهم داد و ناسزا خواهم گفت، تو
او را مژده بده كه من دربارة تو خيرخواه ميباشم و مراعات تورا
مينمايم.و اما آن سه چيزي كه راجع به علم است:
پس، از علماء بپرس آنچه را كه نميداني؛ و مبادا چيزي را از آنها بپرسي
تا ايشان را به لغزشي افكني و براي آزمايش و امتحان بپرسي. مبادا كه از
روي رأي خودت به كاري دست زني؛ و در جميع اموري كه راهي به احتياط و
محافظت از وقوع در خلافِ امرداري احتياط را پيشه خود ساز. از فتوي دادن
بپرهيز همانطور كه از شير درنده فرار ميكني: و گردن خود را جِسر و پل
عبور براي مردم قرار نده.
اي پدر بندة خدا(اباعبدالله) ديگر برخيز از نزد من! چرا كه تحقيقاً
براي تو خير خواهي كردم؛ و ذكر و وِرد مرا بر من فاسد مكن؛ زيرا كه من
مردي هستم كه روي گذشت عمر و ساعات زندگي حساب دارم و نگرانم از آنكه
مقداري از آن بيهوده تلف شود. تمام مراتب سلام و سلامت خداوند براي آن
كسي باد كه از هدايت پيروي ميكند و متابعت از پيمودن طريق مستقيم
مينمايد.»