|
:: گره گم (
سياوش قميشي )
:: |
با هر كه سخن گفتم
در خود گره اي گم بود
چون كرم شبان تابان
ميتابي و ميتابم
بر هر كه نظر كردم
گريان و پريشان بود
چون ابر سبك باران
ميباري و ميبارم
من درد محبت را
هرگز به تو نسپردم
اين عقده ي ديرين
را ميداني و ميدانم
بر مرثيه ام بنگر
نقش رخ خود بيني
اين قصه ديرين را
مي خواني و ميخوانم