|
:: دستاي تو ( دارِيوش )
:: |
اي که بيتو خودمو تکو تنها ميبينم هرجاکه
پاميذارم تو رو اونجا ميبينم
يادمه چشماي تو پردرد و غصه بود قصه غربت تو قدر صد تا غصه بود
ياد تو هرجاکه هستم بامنه داره عمره منو آتيش ميزنه
توبرام خورشيدبودي توي اين دنياي سرد
گونه هاي خيسم دستاي تو پاک ميکرد
حالا اون دستا کجاست اون دوتا دستاي خوب
چرا بي صدا شده لب قصه گوي تو